پارت

#پارت285


با فکر اینکه مهسا الان تو ماشینه اخم غلیظی رو پیشونیم نشست از کنار دیوار اروم حرکت کردم تا رسیدم به درختی که

نزدیک خونه خاله اینا بود پشتش قایم شدم

به دلیل اینکه شیشه ها دودی بود نمیتونستم داخل ماشین رو ببینم ... چند دقیقه ایی میگذشت که در ماشین باز شد

نمیدونم چرا من احمق دعا میکردم که اون دختره مهسا نباشه ... انگار خدا صدامو نشنید

که مهسا با یه لبخند از ماشین از ماشین پبدا شد سمت خونه رفت دستی که رو تنه درخت بود

مشت کردم و محکم کوبیدم به تنه درخت ارش بوقی زد و راه افتاد ...

راه افتادم سمت خونه کارام دست خودم نبودم دستمو رو زنگ گذاشتم

زنگ رو پشت سر هم فشار میدادم یهو در باز شد و چهره نگران مهسا تو چارچوب در نمایان شد

زل زدم تو چشماش اونم به نگاه کرد ولی سریع نگاهشو گرفت و عصبی گفت :

چی میخوای ها ؟ مگه سر اوردی ؟!

نتونستم صدامو کنترل کنم و گفتم : تو با اون پسره چی میخوای ها ؟ چرا همش باهاشی ؟!

پوزخندی زد : عجبا به تو چه اخه هااا ... تو اصلا به چه حقی بهش گفتی که من تورو دوست دارم ؟! چی میخوای از زندگیم ؟!


خواستم حرف بزنم که صدای خاله از پشت سر شنیده شد و گفت :

چی شده هااا ؟ چرا اینجا رو گذاشتید رو سرتون ؟!

دهن باز کردم حرف بزنم که مهسا گفت ...
دیدگاه ها (۱)

#پارت286که مهسا گفت :مامان جان این اقا اینجا چیکار میکنند ؟ ...

#پارت287مامان اخمی کرد : عجبااا میگه که با رئیست رابطه داری ...

#پارت284روز عالی بود با ارش کلی برف بازی کردیم ... خاطره خوب...

#پارت283نگاهی به قیافه م انداخت و بعد زد زیر خنده و گفت : او...

#why_himpart:78جونگ‌کوک:اوم اومدم به داداشم‌ سر بزنم.تهیونگ:...

دختری که آرزو داشت

میکنه و میگه تهیونگ: بیبی داری عصبیم میکنی خونه من نه خونمون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط