رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۷۷
_اسمش محمد بود، یه بار بهم گفت اولا حسی بهت وقتی عاشقت شدم که یه بار خواستم
امتحانت کنم، دستتو گرفتم اما تو دستتو از دستم
بیرون کشیدي و با اخم گفتی الان فکر نکنم بتونی اینکارو بکنی گفت، اینجا فهمیدم واقعا پاکی.
به میز چشم دوختم تا اشک توي چشمهامو نبینه.
_سه سال گذشت واقعا عاشق هم بودیم؛ قرار شد بره سربازي برگرده بیاد خواستگاریم، باباش گفته
بود تا سربازي نري نمیذارم ازدواج کنی؛ رفت
سربازي، تازه یزدم افتاد اونم تو پلیس راه، یه روز
بدترین خبر عمرمو شنیدم.
بغض بدي به گلوم چنگ زد که چشمهامو بستم.
خم شد و بازوهامو گرفت.
-اگه اذیتت میکنه نگو.
سرمو به چپو راست تکون دادم.
-حالا که گفتم باید تا آخرش برم.
چشمهامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
چشمهاش لبریز از غم و نگرانی بود.
_دو روز بود که گوشیش خاموش بود و هم جواب پیامهامو نمیداد، جمعه بود که دوستش پیام داد
بهم گفت که داشته از بزرگراه رد میشده که بره
اونطرف آب جوش بگیره که یه ماشین با سرعت...
پوست لبمو کندم و ادامه دادم.
-میزنه بهش و درجا فوت میکنه.
بهت نگاهشو پر کرد.
-خدا... مطهره تو چی کشیدي؟!
با چشمهاي پر از اشک لبخند تلخی زدم.
-اما گذشت.
اشک چشمهاشو پر کرد و مچهامو از روي مانتو
گرفت.
-این واسه یه دختر قابل تحمل نیست! تو اون سال
چیکار کردي؟
_فقط تو خودم ریختم، دردامو تو خودم ریختم چون هیچ کسی... تاکید میکنم، هیچ کسی از
اطرافیانم درست نمیتونست درکم کنه، وقتی که
بهشون میگفتم بیشتریاشون یه چیز رو تکرار می
کردند، میگذره، داغش سرد میشه، حالا اتفاقیه که
افتاده تو نمیتونی با یه تلنگر یادش بیوفتی.
دهنم خشک خشک شده بود و اونقدر به این بغض
قدیمی عادت کرده بودم که دیگه حسش نمیکردم.
به چشمهاي پر از اشکش لبخندي زدم.
-بیخیال، تو رو هم ناراحت کردم.
سکوت کرد و به جاش بلند شد.
صندلیشو کنارم گذاشت و یه دفعه تو بغلش
انداختم که جا خورده به رو به روم نگاه کردم.
یه جوري بغلم کرده بود که انگار صد ساله ندیدتم.
با کمی مکث خجالتزده گفتم: آم... ایمان؟ بین این
همه آدم... میشه ولم کنی؟
سریع ازم جدا شد و اشکهاشو پاك کرد.
هل خندید.
-ببخشید، یه لحظه نفهمیدم چیکار میکنم.
از چهرهی هل زدهش آروم خندیدم.
بلند شد و همونطور که هنوزم هل بود عقب عقب
رفت و گفت: من برم ببینم چرا سفارشمو نیاوردند.
بعد چرخید و سریع رفت که خندیدم.
دستهامو روي میز و چونمو روي دست هام
گذاشتم و به نقطهاي نامعلوم خیره شدم.
اسم عشق که میاد تموم وجودم میلرزه.
نکنه به مهرداد وابسته بشم و دوباره همین بلا سرم
بیاد؟
#نیما
تموم مدت زیر نظرش داشتم.
از اینکه ایمان بغلش کرد تعجب کردم.
این پسر خالهمون که از دخترا خوشش نمیومد چی شده که یه دختر رو بغل میکنه؟!
پس اون مهرداد کجاست؟
#پارت_۱۷۷
_اسمش محمد بود، یه بار بهم گفت اولا حسی بهت وقتی عاشقت شدم که یه بار خواستم
امتحانت کنم، دستتو گرفتم اما تو دستتو از دستم
بیرون کشیدي و با اخم گفتی الان فکر نکنم بتونی اینکارو بکنی گفت، اینجا فهمیدم واقعا پاکی.
به میز چشم دوختم تا اشک توي چشمهامو نبینه.
_سه سال گذشت واقعا عاشق هم بودیم؛ قرار شد بره سربازي برگرده بیاد خواستگاریم، باباش گفته
بود تا سربازي نري نمیذارم ازدواج کنی؛ رفت
سربازي، تازه یزدم افتاد اونم تو پلیس راه، یه روز
بدترین خبر عمرمو شنیدم.
بغض بدي به گلوم چنگ زد که چشمهامو بستم.
خم شد و بازوهامو گرفت.
-اگه اذیتت میکنه نگو.
سرمو به چپو راست تکون دادم.
-حالا که گفتم باید تا آخرش برم.
چشمهامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
چشمهاش لبریز از غم و نگرانی بود.
_دو روز بود که گوشیش خاموش بود و هم جواب پیامهامو نمیداد، جمعه بود که دوستش پیام داد
بهم گفت که داشته از بزرگراه رد میشده که بره
اونطرف آب جوش بگیره که یه ماشین با سرعت...
پوست لبمو کندم و ادامه دادم.
-میزنه بهش و درجا فوت میکنه.
بهت نگاهشو پر کرد.
-خدا... مطهره تو چی کشیدي؟!
با چشمهاي پر از اشک لبخند تلخی زدم.
-اما گذشت.
اشک چشمهاشو پر کرد و مچهامو از روي مانتو
گرفت.
-این واسه یه دختر قابل تحمل نیست! تو اون سال
چیکار کردي؟
_فقط تو خودم ریختم، دردامو تو خودم ریختم چون هیچ کسی... تاکید میکنم، هیچ کسی از
اطرافیانم درست نمیتونست درکم کنه، وقتی که
بهشون میگفتم بیشتریاشون یه چیز رو تکرار می
کردند، میگذره، داغش سرد میشه، حالا اتفاقیه که
افتاده تو نمیتونی با یه تلنگر یادش بیوفتی.
دهنم خشک خشک شده بود و اونقدر به این بغض
قدیمی عادت کرده بودم که دیگه حسش نمیکردم.
به چشمهاي پر از اشکش لبخندي زدم.
-بیخیال، تو رو هم ناراحت کردم.
سکوت کرد و به جاش بلند شد.
صندلیشو کنارم گذاشت و یه دفعه تو بغلش
انداختم که جا خورده به رو به روم نگاه کردم.
یه جوري بغلم کرده بود که انگار صد ساله ندیدتم.
با کمی مکث خجالتزده گفتم: آم... ایمان؟ بین این
همه آدم... میشه ولم کنی؟
سریع ازم جدا شد و اشکهاشو پاك کرد.
هل خندید.
-ببخشید، یه لحظه نفهمیدم چیکار میکنم.
از چهرهی هل زدهش آروم خندیدم.
بلند شد و همونطور که هنوزم هل بود عقب عقب
رفت و گفت: من برم ببینم چرا سفارشمو نیاوردند.
بعد چرخید و سریع رفت که خندیدم.
دستهامو روي میز و چونمو روي دست هام
گذاشتم و به نقطهاي نامعلوم خیره شدم.
اسم عشق که میاد تموم وجودم میلرزه.
نکنه به مهرداد وابسته بشم و دوباره همین بلا سرم
بیاد؟
#نیما
تموم مدت زیر نظرش داشتم.
از اینکه ایمان بغلش کرد تعجب کردم.
این پسر خالهمون که از دخترا خوشش نمیومد چی شده که یه دختر رو بغل میکنه؟!
پس اون مهرداد کجاست؟
- ۱.۷k
- ۰۵ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط