بچه که بودیم

بچه که بودیم
وقتی چشم می ذاشتیم
حتی اگه تا صد هم می شمردیم
دوست هامون رو پیدا می کردیم.
پشت دیواری، توی کمدی، زیر میزی یا پشت درختها...
همین جا بود، همین نزدیکی ها،
گاهی حتی صدای نفسهاشونو می شنیدیم.
اصلا قایم می شدند که پیدا بشن ...
که پیدا بشن و ما از خوشحالی جیغ بکشیم .
امروز چی؟
همه چیز یه جور دیگه ست.
حتی بازیها!
یک لحظه چشم میذاریم
یک عمر خیره می مونیم به جاهای خالی ...
یهو گم می شه...
یک آدم!
گاهی حتی یک احساس
و بعضی وقتها یک معرفت!
اما من معتقدم که درهردوره ای هنوز هم هستند آدمهای بامعرفت !
دیدگاه ها (۴)

#بوسه_مرگ Last Partچند سال بعد...صدای خنده‌ی یه دخترکوچولو ت...

کپشن

دلبرِ چشم‌قشنگِ من…بورکِ نازِ من 🧿بعضی آدما یه جوری وارد زند...

وقتی مجبور بودی نقش معشوقه اش رو بازی کنی💚پارت۴(the last par...

# ✦ بی‌صدا ✦نظم، برای ا.ت حکمِ دیواری را داشت که او را از آش...

007-پنهان در مه - پارت ۶۲

‌بچه که بودیم وقتی چشم می ذاشتیم حتی اگه تا صد هم می شمردیم ...

بچه که بودیم وقتی چشم می ذاشتیم حتی اگه تا صد هم می شمردیم...

بچه که بودیم وقتی چشم می ذاشتیم حتی اگه تا صد هم می شمردیم د...

بچه که بودیم وقتی چشم میذاشتیم حتی اگه تا صد هم می شمردیم دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط