گفتمش: دل میخری؟! پرسید چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند

گفتمش: دل میخری؟! پرسید چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.

خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل

جا مانده بود
دیدگاه ها (۳)

افتاده در چشم تو صاف

دوش در آیینه  مه  نقش سیمای تو دیدمماه را روشن تر از هر شب ز...

وقتی لب تو خنده زد

مادرم نیست

تک پارتی✨«فقط یک خواب بود»دو شب از رفتن همسرش گذشته بود.دو ش...

پارت ۱۹۵

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«سه حقیقت؟»ریگیلوس جواب داد:«نه.»نگاهش روی...

پارت ۲۸ | پنج قدمصدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.تق... تق... تق...پن...

p19تهیونگ تمام مسیر تا ماشین را تقریباً دوید.در را باز کرد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط