Love in the dark④⑦
Love in the dark④⑦
چانهی دستشو کشید روی موهام و سرم رو به سینهاش فشار داد.
چانهی: آروم باش خواهر کوچولو... من اینجام. دیگه تنهات نمیذارم. قول میدم.
سرمو روی شونهاش گذاشتم و چشمامو بستم. بوی عطر چانهی برام غریبه شده بود، اما آغوشش تنها چیزی بود که تو اون لحظه از گذشتهام برام مونده بود.
چند ساعت گذشت و کمکم جمعیت کمتر شد. سرم از شدت گریه درد میکرد و چشمام میسوخت.
هوجو با یه لیوان آب اومد سمتم.
هوجو: ا/ت... یه کم آب بخور. رنگت خیلی پریده.
نگاهی به لیوان آب و بعد به صورت هوجو انداختم. دختری که جونگکوک فکر میکرد مرده، الان روبروی من بود و نامزد برادرم بود. مغزم اونقدر خسته بود که نمیتونست این معادلات پیچیده رو حل کنه.
ا/ت: ممنون... نمیخورم.
چانهی لیوان رو از هوجو گرفت.
چانهی: عزیزم تو برو تو ماشین بشین، هوا سرده. منم الان میام.
هوجو نگاه نگرانی به من انداخت و رفت.
چانهی رو کرد به من.
چانهی: ا/ت، پاشو ببرمت خونه. جونگکوک هم که رفت. تو الان نیاز به استراحت داری.
ا/ت: میخوام تنها باشم بعد با راننده میرم خونه
چانهی: باشه مراقب خودت باش خداحافظ
ا/ت: خداحافظ....
یک هفته بعد
هرروز میام به دیدن مادربزرگم داداشم که برگشت و گفت کارهایی داره که باید برگرده و ماه بعد دوباره میاد خودم تنها بودم که میخواستم برگردم که دو نفر با کت و شلوارهای رسمی و چهرههای جدی به سمتم اومدن. یکیشون کارت شناساییش رو از جیبش درآورد.
پلیس: خانم جئون ا/ت؟ (با مکث) یا بهتره بگم کیم ا/ت؟
متعجب بلند شدم. اشکامو پاک کردم.
ا/ت: بله... خودم هستم. شما؟
پلیس: من کارآگاه لی هستم تسلیت میگم بابت فقدان مادربزرگتون. اما باید چند تا سوال ازتون بپرسم.
ا/ت: باشه بپرسید اما مامان بزرگ من یک هفته ای هست فوت کرده چرا باید سوال بپرسید
پلیس: برای تشکیل پرونده
ا/ت: پرونده؟ مامان بزرگ من سکته کرده
کارآگاه: مشکل همینجاست خانم ا/ت. گزارش اولیه بیمارستان سکته قلبی بود. اما بعد از بررسیهای دقیقتر کالبدشکافی که امروز صبح به دست ما رسید... متوجه شدیم که مرگ مادربزرگ شما طبیعی نبوده.
قلبم یه لحظه از حرکت ایستاد. نفسم تو سینهام حبس شد.
ا/ت: یـ... یعنی چی؟
کارآگاه لی مکث کوتاهی کرد و گفت:
کارآگاه: تو سرم مادربزرگ شما دوز بالایی از داروی ایست قلبی تزریق شده. ایشون سکته نکردن... مادربزرگ شما به قتل رسیده.
ا/ت: قـ... قتل؟! کی... کی یه پیرزن مریض رو میکشه؟! چرا؟
کارآگاه: دقیقا سوال ما هم همینه که فکر نکنم مادربزرگتون دشمن داشته باشه فکر کنم این پرونده به شما یا همسرتون مرتبط باشه چون شما نزدیک ترین افراد به مرحومه هستید
ا/ت: من چیزی نمیدونم
کارآگاه: بله ما امروز جهت اطلاع اومدیم سعی خودمون رو میکنیم هرچی سریعتر پیداش کنیم
ا/ت: ممنون
کارآگاه: این شماره ی من اگر چیزی فهمیدید لطفا خبر بدید
ا/ت: حتما
چند ساعت بعد(شب)
روی کاناپه خوابیده بودم دستی رو پیشونیم احساس کردم
ا/ت: جونگکوک
کوک: خوبی؟
ا/ت: نه
کوک: تب داری؟
سریع زانو زدم
کوک: چیکار میکنی؟
ا/ت: جونگکوک جونگکوک
کوک: جانم
ا/ت: امروز پلیس اومد
کوک: پلیس؟ برای چی؟
ا/ت: گفت مامان بزرگم رو کشتن
کوک: کشتن؟ یعنی چی؟
ا/ت: فقط از یه چیزی میخوام
کوک: چی؟
ا/ت: اون عوضییی رو پیدا کن پیداش کن جونگکوک...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
چانهی دستشو کشید روی موهام و سرم رو به سینهاش فشار داد.
چانهی: آروم باش خواهر کوچولو... من اینجام. دیگه تنهات نمیذارم. قول میدم.
سرمو روی شونهاش گذاشتم و چشمامو بستم. بوی عطر چانهی برام غریبه شده بود، اما آغوشش تنها چیزی بود که تو اون لحظه از گذشتهام برام مونده بود.
چند ساعت گذشت و کمکم جمعیت کمتر شد. سرم از شدت گریه درد میکرد و چشمام میسوخت.
هوجو با یه لیوان آب اومد سمتم.
هوجو: ا/ت... یه کم آب بخور. رنگت خیلی پریده.
نگاهی به لیوان آب و بعد به صورت هوجو انداختم. دختری که جونگکوک فکر میکرد مرده، الان روبروی من بود و نامزد برادرم بود. مغزم اونقدر خسته بود که نمیتونست این معادلات پیچیده رو حل کنه.
ا/ت: ممنون... نمیخورم.
چانهی لیوان رو از هوجو گرفت.
چانهی: عزیزم تو برو تو ماشین بشین، هوا سرده. منم الان میام.
هوجو نگاه نگرانی به من انداخت و رفت.
چانهی رو کرد به من.
چانهی: ا/ت، پاشو ببرمت خونه. جونگکوک هم که رفت. تو الان نیاز به استراحت داری.
ا/ت: میخوام تنها باشم بعد با راننده میرم خونه
چانهی: باشه مراقب خودت باش خداحافظ
ا/ت: خداحافظ....
یک هفته بعد
هرروز میام به دیدن مادربزرگم داداشم که برگشت و گفت کارهایی داره که باید برگرده و ماه بعد دوباره میاد خودم تنها بودم که میخواستم برگردم که دو نفر با کت و شلوارهای رسمی و چهرههای جدی به سمتم اومدن. یکیشون کارت شناساییش رو از جیبش درآورد.
پلیس: خانم جئون ا/ت؟ (با مکث) یا بهتره بگم کیم ا/ت؟
متعجب بلند شدم. اشکامو پاک کردم.
ا/ت: بله... خودم هستم. شما؟
پلیس: من کارآگاه لی هستم تسلیت میگم بابت فقدان مادربزرگتون. اما باید چند تا سوال ازتون بپرسم.
ا/ت: باشه بپرسید اما مامان بزرگ من یک هفته ای هست فوت کرده چرا باید سوال بپرسید
پلیس: برای تشکیل پرونده
ا/ت: پرونده؟ مامان بزرگ من سکته کرده
کارآگاه: مشکل همینجاست خانم ا/ت. گزارش اولیه بیمارستان سکته قلبی بود. اما بعد از بررسیهای دقیقتر کالبدشکافی که امروز صبح به دست ما رسید... متوجه شدیم که مرگ مادربزرگ شما طبیعی نبوده.
قلبم یه لحظه از حرکت ایستاد. نفسم تو سینهام حبس شد.
ا/ت: یـ... یعنی چی؟
کارآگاه لی مکث کوتاهی کرد و گفت:
کارآگاه: تو سرم مادربزرگ شما دوز بالایی از داروی ایست قلبی تزریق شده. ایشون سکته نکردن... مادربزرگ شما به قتل رسیده.
ا/ت: قـ... قتل؟! کی... کی یه پیرزن مریض رو میکشه؟! چرا؟
کارآگاه: دقیقا سوال ما هم همینه که فکر نکنم مادربزرگتون دشمن داشته باشه فکر کنم این پرونده به شما یا همسرتون مرتبط باشه چون شما نزدیک ترین افراد به مرحومه هستید
ا/ت: من چیزی نمیدونم
کارآگاه: بله ما امروز جهت اطلاع اومدیم سعی خودمون رو میکنیم هرچی سریعتر پیداش کنیم
ا/ت: ممنون
کارآگاه: این شماره ی من اگر چیزی فهمیدید لطفا خبر بدید
ا/ت: حتما
چند ساعت بعد(شب)
روی کاناپه خوابیده بودم دستی رو پیشونیم احساس کردم
ا/ت: جونگکوک
کوک: خوبی؟
ا/ت: نه
کوک: تب داری؟
سریع زانو زدم
کوک: چیکار میکنی؟
ا/ت: جونگکوک جونگکوک
کوک: جانم
ا/ت: امروز پلیس اومد
کوک: پلیس؟ برای چی؟
ا/ت: گفت مامان بزرگم رو کشتن
کوک: کشتن؟ یعنی چی؟
ا/ت: فقط از یه چیزی میخوام
کوک: چی؟
ا/ت: اون عوضییی رو پیدا کن پیداش کن جونگکوک...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۱.۵k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط