ادامه پارت 75

ادامه پارت 75

خودم رو ازش جدا کردم و گفتم : حالا بذار دستت رو پانسمان کنم.. 
و دستش رو کشیدم و بردم داخل 
دیگه سرحال نبود. بیشتر متفکر بود.. تو خودش بود. وقتی داشتم دستش رو میبستم انگار اصلا حس نمیکرد.. تو این دنیا نبود. 
دستش رو بوسیدم. 
نگام کرد و لبخند ساختگی زد و نفسش رو عمیق بیرون داد. 
وقتی میخواستم برم انگار تو مرز ترکیدن از خشم و ناراحتی بود و چشماش این غم رو داد میزد ولی چیزی نگفت

برگشتم قصر ولی همه فکرم پیش جونگکوک بود. خیلی نگرانش بودم. 
توماس اومد جلو ولی کلافه دستام رو بالا گرفتم و اخمی کردم و رد شدم. 
هم بر اساس قولی که به جونگکوک داده بودم و بر اساس حس خودم اصلا دوست نداشتم با توماس روبرو شم.  سریع رفتم تو اتاقم و پشت در نشستم.  
خدای من..دستهای زخمی جونگکوک روحم رو خراشیده بود. 
من نمیتونستم انکارش کنم. دوسش داشتم.. 
زخمی شدنش ناراحتم کرده بود.. 
دوست نداشتم یه خار توی دستش بره چه برسه اون زخم 
بزرگ و اون همه خون اشکم روی صورتم سر خورد...اره غیر قابل انکار بود. من عاشقش شده بودم..زودتر و عمیق تر از اونچه که کسی فک کنه.
دیدگاه ها (۳)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 76・⁠]⁠ᕗ  شبونه برای اینکه با...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 75・⁠]⁠ᕗیه جور عصبی گفت : تو....

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 74・⁠]⁠ᕗتوماس : دیدار تو بهتر...

#عاشقت _شدم پارت ششمتهیونگ:دیگه نتونستم جلو خودم رو بگیرم و ...

---PART 18[ویو دوهی، خودم]بعد از درگیری، هوا هنوز سنگین بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط