حال امروزمان چندان خوش نیست.ما اسیر بی منطقی هایمان شدیم

حال امروزمان چندان خوش نیست.ما اسیر بی منطقی هایمان شدیم اسیر حق بجانبی هایمان.تو میگویی نه اینطور نیست درد مشترک تو دیووانه ای روان پریشی تو بخودت نیز معترضی...!ما اساسمان منطق و واقع گراییست.... آری حق با شماست اما فقط در سخنانتان نه در اعمالتان.برایتان چند مثلی را میگویم در پایان تصمیم با شما.

دوستی داشتم مانده در انتظار وام ازدواج.روزها گذشت و گذشت و گذشت تا پس از پارتی بازی هایی که رییس بانک برای آشنایانش کرد دوستم معترض شد, دادو بیداد کرد فحش و نازسا گفت که این چه وضعیه لعنت به این رژیمو این ملت که هیچ چیز سرجایش نیست.آن لحظه یاد دو سال قبل افتادم که دوستم در بانکی دیگر که عمویش رییس بانک بود بی هیچ اعتنایی به حق دیگران از عمویش استفاده کرد و وامی را که مستحق دیگری بود شادمانه و پر غرور گرفت و همی نیز به خودش بالیدو افتخار کرد.ولی نمیدانم روز وام ازواجش چرا خشم بر چهره و محزون گویی که کسی حرف او را نمیفهمد و حق با اوست...بگذریم...عزیزان از این اتفاقات روزی چندها میلیون میوفته و همه غافل از اعمال خوداند...!؟در دانشگاه ها در بانکها در اداره ها و و و... از این بگذریم آیا فقط دزدهای ما مختص مسولین و حاج آقاهاست...!!!؟مشکلات ما و دزدی ها همین است!!؟چرا اون دلالی که میدزده به چشم نمیاد؟چرا آقای معامله چی ماشینو,ملکو,زمین به ملت بیچاره میندازه رو نمیبینید؟یا اقایون مغازه دارها یا کارمندان محترمه؟یا پیمانکاران عمرانی و ساختو ساز؟ یا مامورینی که رشوه میخورن؟دیگه کیا رو بگم...صبر کنید یادم بیاد..آهااا داشت یادم میرفت ها دکترای عزیز و زحمت کشمون....بازم بگم!!!!؟؟؟بیخیال همه یجور دزدن....خب هدفم از این حرفها این بود که بدونید مشکلات فرو ریخته در این جامعه مرصوله از شخص یا گروه خاصی نیست و ربطی به اعتقادات پدران و مادرانمان ندارد مشکل از نطفه ی ماست...دوستان بذرمونو بد کاشتن یه کم منطقی و واقع بین باشین اینقد تو این فضای مجازی بهم نپرین.با این رفتارا نه تنها دردی دوا نمیشه بلکه اضافه هم میشه, شما خشم و نفرت از هم رو ترویج میدین.

باشد که در اعمالتون کمی واقع بین و منطقی باشین...بدرود
دیدگاه ها (۴)

خوبِ من، هنر در فاصله هاست؛زیاد نزدیک به هم می سوزیم،و زیاد ...

ﺧﺒــــــﺮﻱ ﺗــــﻮﻱ ﺷﻬـــﺮ ﭘﻴﭽﻴﺪﻩ ﺩﺧﺘـــﺮﻱ ﺩﺍﺭ ﺯﺩ ﺧـﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻣُ...

سعیدی سیرجانی؛ از ایران به عنوان » مظهر العجائب » یاد میکرد....

نمی بستیم اگر از ترس میرابان دهان ها رانمی بردند رعیتهای این...

✲ روان ، گورستان سرکوب ها...حکایت :دختر جوانی کنار رودخانه م...

۱۷part***سوهو قدم به قدم به او نزدیک می‌شد. لارا با هر قدم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط