✲ روان ، گورستان سرکوب ها...

✲ روان ، گورستان سرکوب ها...

حکایت :
دختر جوانی کنار رودخانه مانده بود و نمی‌توانست عبور کند.
دو راهب از راه رسیدند.
راهب پیر ، بی‌درنگ دختر را در آغوش گرفت ، از رودخانه گذشت و او را آن سوی آب گذاشت.
ساعتها بعد ، راهب جوان که از این اتفاق آشفته بود گفت : «ما نباید به زنان دست بزنیم.
چرا این کار را کردید؟»
راهب پیر آرام پاسخ داد : « من دختر را همان کنار رودخانه زمین گذاشتم.
اما تو هنوز او را حمل می‌کنی.»

بسیاری از انسان‌ها چیزی را که ظاهرا از آن دوری می‌کنند ، در ذهن خود حمل می‌کنند.
سرکوب ، همیشه به معنای رهایی نیست.
گاهی آنچه لمس نشده ، عمیق‌تر و بیمارگونه‌تر در روان باقی می‌ماند.
بعضی آدم‌ها سال‌ها خشم ، میل ، تحقیر یا خاطره‌ای را با خود می‌کشند که باید همان کنار رودخانه رها می‌کردند.
راهب پیر ، دختر را چند دقیقه‌ای حمل کرد و زمین گذاشت.
اما راهب جوان ، ساعت‌ها او را در ذهنش کشید.
این همان جایی است که روان انسان ، از اخلاق پیچیده‌تر می‌شود.
گاهی کسی که ظاهراً «پاک‌تر و اخلاقی‌تر» است ، در واقع به تصورات ، امیال و آرزوهای وسواسی آلوده‌تر است.
زیرا آنچه انکار می‌شود ، اغلب با شدتی بیشتر به ناخودآگاه بازمی‌گردد.

#زندگی
دیدگاه ها (۰)

✲ نگاهی شکننده و دلهره‌آور به دوران نوجوانی... جایی که تنهای...

✲ باید شکوه گذشته رو پس بگیریم...🎥 : Nuremberg#زندگی#فیلم_خا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط