🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۱
🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۱
ویو کیم هارین
صبح هنوز کامل روشن نشده بود که چشمهام باز شد.
قبل از اینکه زنگ ساعت به صدا دربیاد.
از پنجره نگاهی به بیرون انداختم.
آسمون گرفته بود… و نور خاکستری از پشت ابرها به زور خودش رو داخل اتاقم میکشید.
بارون شدیدی هم به شیشهها میکوبید.
انگار آسمون هم حوصلهی امروز رو نداشت.
با وجود خستگی، با یه جور عجیب از هیجان از تخت بلند شدم…
اما این حس زیاد دوام نیاورد.
فکر مواجهه با اون مثل یه ضربه ناگهانی همهچیز رو توی ذهنم شکست.
مثل آینهای که با مشت ترک برداشته باشه… تکهتکه و بینظم.
*جونگکوک*
فکر کردن بهش کافی بود تا اعصابم به هم بریزه.
مجبور بودم تمام روز رو کنار کسی کار کنم که نه تنها هیچ شباهتی به من نداره…
بلکه دقیقاً نقطهی مقابل همهچیزیه که من بهش باور دارم.
ویو جئون جونگکوک:
صبح با صدای برخورد رعد و برق از خواب بیدار شدم
نگاهی به آسمون کردم عجیب گرفته بود انگار اون هم مثل من حس های مختلفی رو تجربه میکرد
شاید ترکیبی از حس های طرد شدن و همانند این
سعی کردم خودم رو با تماشای منظره زیبای صبح بارونی سرگرم کنم ولی
موفق نبودم
چون فکرم جای دیگه و پیش کس دیگه ای بود
هارین
نمیدونم چطور باید کسی رو تحمل کنم که هیچ شباهتی بهم نداره
ویو نویسنده
جالبه هردو آنها صبح رو با این فکر که چطور دیگری رو تحمل کنن شروع کردن
پس از مدتی هارین و جونگکوک همزمان به محل کار رسیدن
جونگکوک(با لبخند):سلام هارین صبحت بخیر
هارین(بدون اینکه به اونگاه کنه و با لحنی که انگار مثل یه تیکه یخ تراشیده بود زیرلب گفت ):سلام
همین
نه بیشتر
و نه کمتر
و همین بیشتر از هرچیزی جونگکوک رو آزار میداد
به محض وارد شدن آنها به محل کار سوهو(یکی از همکار های هارین و جونگکوک )با عجله و استرس به سمتشون اومد
سوهو(با نفس نفس زدن و صدایی که از استرس میلرزه): خا..خانم .. کیم .....آقا..آقای جئون...
جونگکوک(با لحن فانی که هنوز نمیدونست قراره چی بشنوه):سوهو اول نفس بکشم بعد صحبت کن
سوهو:هوفففففف
سوهو:یه قتل جدید گزارش شده در نزدیکی ساحل ججو
هارین سعی کرد آرامش خودشو حفظ کنه با خونسردی پرسید
هارین:جزییات؟
سوهو:هنوز هیچ اطلاعات و جزئیاتی درز پیدا نکرده
هرسه سوار ماشین شدن و سکوت سنگینی ماشین رو در بر گرفته بود
انگار سکوت قبل از طوفان نفس میکشید
و همین بیشتر از هرچیزی اون سه رو میمیترسوند
وقتی رسیدن به ساحل ججو
صدای برخورد امواج ججو که همیشه برای انها آرامبخش بود، حالا با صدای جیغهای ممتد و بوی تند و فلزی خون قاطی شده بود تضاد شنهای سفید با آن لکههای تیره و لزج چشمهای انهارو را میسوزوند
و بعد از کمی گشت و گذار در نزدیکی محل قتل ان سه چیزی رو دیدن که حتی برای کیم هارین هم قابل باور نبود
ادامه دارد.....
ویو کیم هارین
صبح هنوز کامل روشن نشده بود که چشمهام باز شد.
قبل از اینکه زنگ ساعت به صدا دربیاد.
از پنجره نگاهی به بیرون انداختم.
آسمون گرفته بود… و نور خاکستری از پشت ابرها به زور خودش رو داخل اتاقم میکشید.
بارون شدیدی هم به شیشهها میکوبید.
انگار آسمون هم حوصلهی امروز رو نداشت.
با وجود خستگی، با یه جور عجیب از هیجان از تخت بلند شدم…
اما این حس زیاد دوام نیاورد.
فکر مواجهه با اون مثل یه ضربه ناگهانی همهچیز رو توی ذهنم شکست.
مثل آینهای که با مشت ترک برداشته باشه… تکهتکه و بینظم.
*جونگکوک*
فکر کردن بهش کافی بود تا اعصابم به هم بریزه.
مجبور بودم تمام روز رو کنار کسی کار کنم که نه تنها هیچ شباهتی به من نداره…
بلکه دقیقاً نقطهی مقابل همهچیزیه که من بهش باور دارم.
ویو جئون جونگکوک:
صبح با صدای برخورد رعد و برق از خواب بیدار شدم
نگاهی به آسمون کردم عجیب گرفته بود انگار اون هم مثل من حس های مختلفی رو تجربه میکرد
شاید ترکیبی از حس های طرد شدن و همانند این
سعی کردم خودم رو با تماشای منظره زیبای صبح بارونی سرگرم کنم ولی
موفق نبودم
چون فکرم جای دیگه و پیش کس دیگه ای بود
هارین
نمیدونم چطور باید کسی رو تحمل کنم که هیچ شباهتی بهم نداره
ویو نویسنده
جالبه هردو آنها صبح رو با این فکر که چطور دیگری رو تحمل کنن شروع کردن
پس از مدتی هارین و جونگکوک همزمان به محل کار رسیدن
جونگکوک(با لبخند):سلام هارین صبحت بخیر
هارین(بدون اینکه به اونگاه کنه و با لحنی که انگار مثل یه تیکه یخ تراشیده بود زیرلب گفت ):سلام
همین
نه بیشتر
و نه کمتر
و همین بیشتر از هرچیزی جونگکوک رو آزار میداد
به محض وارد شدن آنها به محل کار سوهو(یکی از همکار های هارین و جونگکوک )با عجله و استرس به سمتشون اومد
سوهو(با نفس نفس زدن و صدایی که از استرس میلرزه): خا..خانم .. کیم .....آقا..آقای جئون...
جونگکوک(با لحن فانی که هنوز نمیدونست قراره چی بشنوه):سوهو اول نفس بکشم بعد صحبت کن
سوهو:هوفففففف
سوهو:یه قتل جدید گزارش شده در نزدیکی ساحل ججو
هارین سعی کرد آرامش خودشو حفظ کنه با خونسردی پرسید
هارین:جزییات؟
سوهو:هنوز هیچ اطلاعات و جزئیاتی درز پیدا نکرده
هرسه سوار ماشین شدن و سکوت سنگینی ماشین رو در بر گرفته بود
انگار سکوت قبل از طوفان نفس میکشید
و همین بیشتر از هرچیزی اون سه رو میمیترسوند
وقتی رسیدن به ساحل ججو
صدای برخورد امواج ججو که همیشه برای انها آرامبخش بود، حالا با صدای جیغهای ممتد و بوی تند و فلزی خون قاطی شده بود تضاد شنهای سفید با آن لکههای تیره و لزج چشمهای انهارو را میسوزوند
و بعد از کمی گشت و گذار در نزدیکی محل قتل ان سه چیزی رو دیدن که حتی برای کیم هارین هم قابل باور نبود
ادامه دارد.....
- ۳۳۰
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط