پارت 53..

پارت 53..

حاضرین با دیدن امیر اوراسوال پیچ کردن امیر میدانست طی این چندوقت بهارچه زجرهای رامتحمل شده به پویا نگاه انداخت مغموم وگرفته گوشه ی ایستاده بود نگاهش بر حاضرین بود ولی فکرش جای دیگر باصدای فریادامیربه خودامد.
بس کنیدچه ازجانش میخواهید چراولش نمی کنید زمانی که به شماها احتیاج داشت کجا بودید؟زمانی که چشمانش بر تلفن خیره بودکه کسی برای اوزنگ بزند شما کجا بودید؟من.نمی توانستم مرحم زخم های اوباشم اومادرش را می خواست دست گرم پدرش را ...او وجودامیر رانمی خواست اوانقد فداکار بودکه بخاطر بیماریش دست از همه چیز شست حتی از پویا ...اوفقط امده بود که به پویا بفهماند دروغ است ان چه مردم دربارش می گویند امده بودکه به پویا بگویید عشقش پاک بوده وهنوز به او وفادار مانده است.
مادربهار جیغ بلندی کشید وگفت:
بهار من.چش شده؟
دلش نمی خواست اورا با فاش کردن بیماری بهار ناراحت کند ولی وقتی پنجه های اورادرمیان پا هایش احساس کرد تردید را کنار نهاد وبا صدای ارامی گفت :
اوسل گرفته وزمانی به روی خود اوردکه خیلی دیر شده بود خیلی دیر ...تنها امیدی که اورا سر وپا نگه داشته دیدار دوباره ی او بودوبه پویا نظر انداخت ادامه داد:
اورفته به دنبال پویای گذشته هایش پویایی که درجنگل با اوپیمان بسته بود پیمان وفاداری نه پویایی که اکنون پشت پا به ان حرفها زده وپای سفره ی عقد جا خوش کرده.
صدای گریه ی زینت بلند شد وبه طرف پویا رفت از داخل کیفش نامه ی رابیرون اورد نامه ی راکه خیلی وقت پیش باید به پویا می دادنامه ی سراسر غم بهار رابادصدای بلند خواند وبه انگشتری که لای کاغذ بود نگاه کردوبه یاد اورد که ان حلقه .پیوند خودش وبهار بوده حالا می فهمید که هر چه از زبان مادرش وبقیه شنیده بود دروغ بود حرفهای که اورا ازبهارش دور کرده بود .بغضش گرفته بودولی غرورش این اجازه را نمی داد.باصدای بلندی گفت :
خدایا لعنت برمن ...لعنت برمن که صداقت اورابا حرفهای دروغ مردم عوض کردم .
زینت بازوی اورا گرفت وگفت:
پویا هنوز دیر نشده برواوراپیداکن.
پویا ازمیان جمعیت راهی برای خودباز کرد واز انجا بیرون رفت حالا همه درخانه ی پویا جمع بودندهمه کسانی که بهار را می شناختند ازکودکی تابه حالا ولی ای کاش به ظاهر اورااز خود نمی راندند.
پدرومادرش وامیر وجوادبرای پیداکردن ان دوبه جنگل رفتند وبقیه هم نگران دنبال انها به راه افتادند.
پویا به هرکجا می دانست سرزد به جنگل به کلبه ی قدیمی شان حتی به باغهای که بهار انجا را دوست داشت ولی بهار راپیدانکرد هوای نیمه بارانی ان شب بر نگرانی اش بیشتر می افزود تمام تلاش وفکرش براین که.ممکن است بهار الان کحا باشد ناگهان به یاد دشت کودکی شان افتاد اخرین امید پویا انجا بودوگرنه بهار راهیچ وقت نمی دید
دیدگاه ها (۱۶)

⁨گاهی آدم کسی را از دست نمی‌دهد؛خودش رالابه‌لای دوست‌داشتنی ...

پارت ۵۲ — سال‌هایی که نگذشتندچندین سال از آن روز گذشته بود.ه...

p17

007-پنهان در مه - پارت ۷۳

فاصله یک لبخند تا جنون

دختری که ملکه ی جهنم شد

LESSON

فضا در یک ثانیه از سکوتِ سنگین به یک انفجارِ مطلق تغییر کرد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط