در پس دیوارهای سنگی حماسه های من
در پس دیوارهای سنگی حماسه های من
همه آفتاب ها غروب کرده اند .
این سوی دیوار مردی با پتک بی تلاشش تنهاست
به دست های خود می نگرد
و دست هایش از امید و عشق و آینده تهی است .
این سوی شعر جهانی خالی جهانی بی جنبش و بی جنبنده
تا ابدیت گسترده است .
گهواره سکون از کهکشانی تا کهکشانی دیگر در
نوسان است .
ظلمت خالی سر در از عصاره مرگ می آکند
و در پشت حماسه های پر نخوت
مردی تنها
بر جنازه خود می گرید
شاملو
همه آفتاب ها غروب کرده اند .
این سوی دیوار مردی با پتک بی تلاشش تنهاست
به دست های خود می نگرد
و دست هایش از امید و عشق و آینده تهی است .
این سوی شعر جهانی خالی جهانی بی جنبش و بی جنبنده
تا ابدیت گسترده است .
گهواره سکون از کهکشانی تا کهکشانی دیگر در
نوسان است .
ظلمت خالی سر در از عصاره مرگ می آکند
و در پشت حماسه های پر نخوت
مردی تنها
بر جنازه خود می گرید
شاملو
- ۸۳۸
- ۱۶ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط