#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۱۴: نقشه
سالن صبحانه هنوز سنگین بود.
یه‌جین با لبخند نصفه‌نیمه گفت:
— «با تمام احترام… سوآ حتی بلد نیست جلوی جمع رسمی حرف بزنه.»
چند نفر نگاهشون رفت سمت سوآ.
— «مراسم خیریه جلوی اشراف و رسانه‌هاست. اگه خراب کنه… آبروی کل کشور میره.»
سکوت*
جونگ‌کوک آرام گفت:
— «کافیه.»
صدایش آروم بود، ولی جدی.
یه‌جین گفت:
— «من فقط نگران کشورم...»
— «نه.»
جونگ‌کوک حرفشو برید.
— «تو نگران جایگاه خودتی.»
چشم‌های یه‌جین تنگ شد.
جونگ‌کوک ادامه داد:
— «سوآ از خیلی از این اشراف شجاع‌تره. و من انتخابم رو عوض نمی‌کنم.»
همون لحظه...
پادشاه محکم گفت:
— «کافیه!»
همه ساکت شدند.
— «تصمیم گرفته شده. مراسم برگزار میشه. سوآ شرکت می‌کنه. بحث تمومه.»
— «برگردین به اتاق‌هاتون.»
جلسه تمام شد.
چند دقیقه بعد سالن خالی شد.
فقط یه‌جین موند و ملکه.
یه‌جین عصبی گفت:
— «این فاجعه‌ست! اگه اون دختر بدرخشه چی؟»
ملکه آروم لبخند زد.
— «من یه نقشه دارم.»
چشم‌های یه‌جین برق زد.
— «چه نقشه‌ای؟»
ملکه صدایش را پایین آورد:
— «کاری می‌کنیم سوآ خودش از جونگ‌کوک جدا بشه.»
یه‌جین مکث کرد.
— «چجوری؟»
ملکه سرد گفت:
— «صداش می‌کنم کنار. بهش میگم هرجوری شده یه سوءتفاهم بزرگ بین خودش و ولیعهد درست کنه.»
— «باید کاری کنه ازش متنفر بشه. حالش ازش بهم بخوره. از دیدنش دلزده بشه.»
— «اگه نشه…»
— «پدر و مادرش رو بدبخت می‌کنم.»
— «برادرش رو نابود می‌کنم.»
— «کاری می‌کنم هر روز آرزوی مرگ کنن.»
— «و اون دوستش… میرا.»
— «کاری می‌کنم دیگه هیچ‌وقت نتونه طراحی کنه.»
سکوت*
یه‌جین دوباره نفسش را آهسته بیرون داد.
بعد لبخند زد.
لبخندی که دیگه نه تمسخر، نه نگرانی…
فقط خوشحالی خالص.
— «پس فقط باید صبر کنیم.»
ملکه سرش را تکان داد.
— «وقتی پای خانواده‌اش وسط باشه…»
— «هر کاری می‌کنه.»
و یه‌جین، برای اولین بار از شروع دعوا…
واقعاً خوشحال به نظر رسید.
[ادامه دارد...]
***
دوستان ببخشید بابت تاخیر من یه کاری برام پیش اومده بود نتونستم بزارم به خاطر همین پارت بعدی رو بدون هیچ شرطی تا یکی دو ساعت دیگه میزارم
بازم ببخشید...
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۹)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۱۵: فرصتی که ملکه منتظرش بودجونگ‌کوک دست س...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۱۳: خط قرمزسالن صبحانه چند ثانیه کاملاً سا...

سلام زیبا های من حالتون چطوره؟🎀خب تصمیم گرفتم یه معرفی از خو...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۲: دعوت ناخواستهصبح روز بعدنور خورشید از پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط