درویشی بود که در کوچه و محله راه میرفت و میخواند:

درویشی بود که در کوچه و محله راه میرفت و میخواند:
"هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی"
اتفاقا زنی مکاره این درویش را دید.و خوب گوش داد که ببیند چه میگوید،وقتی شعرش را شنید گفت:من پدر این درویش را در می آورم.
زن به خانه رفت و خمیر درست کرد و یک فتیر شیرین پخت و کمی زهر هم لای فتیر ریخت و آورد و به درویش داد و رفت به خانه اش و به همسایه ها گفت:
من به این درویش ثابت میکنم که هرچه کنی به خود نمیکنی.
از قضا زن یک پسر داشت که هفت سال بود گم شده بود. یکدفعه پسر پیدا شد و برخورد به درویش و سلامی کرد و گفت :من از راه دور آمده ام و گرسنه ام. درویش هم همان فتیر شیرین زهری را به او داد و گفت:زنی برای ثواب این فتیر را برایم پخته،بگیر و بخور جوان. پسر فتیر را خورد و حالش به هم خورد و به درویش گفت:درویش این چه بود که سوختم؟
درویش فوری رفت و زن را خبر کرد. زن دوان دوان آمد و دید پسر خودش است. همانطور که توی سرش میزد و شیون میکرد گفت:

هرچه کنی به خود کنی... گر همه نیک و بد کنی!!!
دیدگاه ها (۲)

امام حسن(ع) به اهل بيت خود میفرمود:من به زهر شهيد خواهم شد م...

زنی شاغل بودن ممکن است بسیار دشوار باشد، ولی زن شاغل بچه‌دار...

( last minute )

این پایینو ببینن🎀🐥عروسک من 😈🔞پارت بیست و شش چنگی به گردنش زد...

#Thelast_Two#Hyunlixxولی یهو یه زن که بهش می‌خورد امگا باشه ...

❇️ #کمبوجیه و کشتن #همسر باردار خود !!! ▪️در منابع تاریخی آم...

⭕️ چرا جعفری سیگار می‌کشد؟!اوایل سال ۱۳۶۱ بود. یک روز تلفن خ...

ظاهرا سیلی‌هایی که دولت امارات به خاطر مشارکتش در تجاوز آمری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط