معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
P⁶⁷
ـــهیوناـــ
نه نه نه.نباید این حس دو طرفه باشه.من قراره بکشمت نباید دوسم داشته باشی
اینا همش یه خواب دیگس
چند ساعت دیگه بیدار میشم و مثل بقیه روزا میگذرونم
تپش قلب داشتم.دیروز هم قرصمو نخورده بودم و تیر میکشید.برگه توی دستم بود و یکم خم شده بودم تا شاید بتونم درد قلبمو کم تر کنم.وصیعت نامه میتونست مدرک خیلی خوب و واضحی باشه اما بخاطر اون یک جمله که مربوط به من بود نمیتونستم حتی بزارم کسی جز من و خودش بخونه چه برسه تحویل بابام بدم.اون جمله که به دستای جونگکوک به انگلیسی نوشته شده بود،گفته که منو دوست داره
شاید هویتمو فهمیده میخواد اسکلم کنه.
دارم چی میگم.اگه اون هویتمو بفهمه بگام میده چرا باید اسکلم کنه.
×هیونااااا
هائول از طبقه پایین صدام میزد.سریع برگه تا شده رو روی تخت گذاشتم و بیرون رفتم تا هائول رو بالا نکشونم.
سریع پله ها رو پایین رفتم.هائول دقیقا پایین پله ها بود.میخواست بیاد بالا اما من سرعتمو بیشتر کردم و دوتا پله اخر رو پریدم و بغلش کردم.سرمو توی شونه هائول کردم.
×چیشده؟مشکلی پیش اومده؟
+هائول... جونگکوک
مکث کرد.منتظر ادامه حرفم بود، خودمم منتظر ادامش بودم اما نمیتونستم به زبون بیارم.
×جونگکوک چی؟
+وصیعت نامشو خوندم
×چیکار کردی؟!!!(بلند)
سرمو از روی شونش برداشت و به چهرم که از دادش توهم رفته بود نگاه کرد
+نترس بابا.به دستور خودش اینکارو کردم
یه ابرو هاشو بالا انداخت
+جدی میگم یونگی گفت خودش گفته
×خب مگه چیشده که باید میخوندیش
این حرف،یاد اور شد که اتفاقی افتاده
+خب...یونگی بهم گفت در وقوع اتفاقی به دستور جونگکوک من تنها کسی باشم که وصیت نامه رو بخونه و خب دیشب یونگی گفت بخونمش.اتفاقی افتاده یعنی؟
×به من که چیزی نگفتن
+یونگی سرکارم نزاشته باشه؟
×یونگی هر چقدرم پرو باشه نمیاد سر وصیتنامه جونگکوک شوخی کنه
+پس حتما اتفاقی افتاده
×حالا...تو وصیت نامه چی بوده مگه؟
به چشمای کنجکاو و قهوهای و براق هائول نگاه کردم.کمی لب پایینم بالا اومد و فریاد کوچیکی کشیدم
سرمو دوباره روی شونه هاش گذاشتم و بغلش کردم.
×چی بوده مگه
+گفت دوسم داره
P⁶⁷
ـــهیوناـــ
نه نه نه.نباید این حس دو طرفه باشه.من قراره بکشمت نباید دوسم داشته باشی
اینا همش یه خواب دیگس
چند ساعت دیگه بیدار میشم و مثل بقیه روزا میگذرونم
تپش قلب داشتم.دیروز هم قرصمو نخورده بودم و تیر میکشید.برگه توی دستم بود و یکم خم شده بودم تا شاید بتونم درد قلبمو کم تر کنم.وصیعت نامه میتونست مدرک خیلی خوب و واضحی باشه اما بخاطر اون یک جمله که مربوط به من بود نمیتونستم حتی بزارم کسی جز من و خودش بخونه چه برسه تحویل بابام بدم.اون جمله که به دستای جونگکوک به انگلیسی نوشته شده بود،گفته که منو دوست داره
شاید هویتمو فهمیده میخواد اسکلم کنه.
دارم چی میگم.اگه اون هویتمو بفهمه بگام میده چرا باید اسکلم کنه.
×هیونااااا
هائول از طبقه پایین صدام میزد.سریع برگه تا شده رو روی تخت گذاشتم و بیرون رفتم تا هائول رو بالا نکشونم.
سریع پله ها رو پایین رفتم.هائول دقیقا پایین پله ها بود.میخواست بیاد بالا اما من سرعتمو بیشتر کردم و دوتا پله اخر رو پریدم و بغلش کردم.سرمو توی شونه هائول کردم.
×چیشده؟مشکلی پیش اومده؟
+هائول... جونگکوک
مکث کرد.منتظر ادامه حرفم بود، خودمم منتظر ادامش بودم اما نمیتونستم به زبون بیارم.
×جونگکوک چی؟
+وصیعت نامشو خوندم
×چیکار کردی؟!!!(بلند)
سرمو از روی شونش برداشت و به چهرم که از دادش توهم رفته بود نگاه کرد
+نترس بابا.به دستور خودش اینکارو کردم
یه ابرو هاشو بالا انداخت
+جدی میگم یونگی گفت خودش گفته
×خب مگه چیشده که باید میخوندیش
این حرف،یاد اور شد که اتفاقی افتاده
+خب...یونگی بهم گفت در وقوع اتفاقی به دستور جونگکوک من تنها کسی باشم که وصیت نامه رو بخونه و خب دیشب یونگی گفت بخونمش.اتفاقی افتاده یعنی؟
×به من که چیزی نگفتن
+یونگی سرکارم نزاشته باشه؟
×یونگی هر چقدرم پرو باشه نمیاد سر وصیتنامه جونگکوک شوخی کنه
+پس حتما اتفاقی افتاده
×حالا...تو وصیت نامه چی بوده مگه؟
به چشمای کنجکاو و قهوهای و براق هائول نگاه کردم.کمی لب پایینم بالا اومد و فریاد کوچیکی کشیدم
سرمو دوباره روی شونه هاش گذاشتم و بغلش کردم.
×چی بوده مگه
+گفت دوسم داره
- ۱۶۳
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط