کودکیمان را یادت هست؟
کودکیمان را یادت هست؟
شب هایی که گم شده بودند در شوق روزها ,
و دلهایی که پرپر میزد برای فریاد . . . .
گنجشک هایادت هست . . . .
دو بادبادکی را که در هم پیچیده بودند . . . .
من فکر میکردم دعوایشان شده ،
و تو گفتی :آنها عاشقند . . . .
باید با هم باشند . . . .
و بعد رقصیدن برگها را دیدیم . . . .
نارنجی ، قرمز ، زرد . . . .
که با هم عشق بازی می کردند . . . .
درخت هایی که خوابیدند و گنجشکک هایی که پریدندو سپس هیچ کس نبود . . . .
زمستان که شد نه تو بودی نه من . . . .
من گم شده ی شب بودم و تو روز را گم کرده بودی . . . ،
من پریشان تو بودم و تو دل را بازیچه می خواستی . . . .
دلی که یخ میزد در دستان سردت . . . .
یادت هست برایت آشفته غریبانه گفتم :
همیشه با من باش . . . .
چه زود روزها رفت . . . .
و حالا برایت می نویسم . . . .
از آنچه دیدم و ندیدی ،
از آنچه داشتم و نخواستی ،
از آنکه بودم و تو نبودی . . . .
و حالا که رنگ نگاهت از یادم رفت . . . .
حالا که پژمردم ،
از دست دادم ،از دست رفتم . . . .
برایت میگویم از دردی که می آزردم . . . .
می نویسم برایت از دستی که با من بود ،
و دلی که بی من . . . .
و نگاهی که غریبه شد با احساسم . . . .
حالا فقط یک خاطره دارم که هر شب تازه می کنمش ،
کودکی . . . .
اگر چه دلم برای تو و برای معصومیتی که از دست رفت تنگ شد ،
اما هنوز جای خالیه تو هست . . . .
و هنوز هست دلی که بی تابی کند ،
برای نگاهت مهتاب من . . . .
برایت مینویسم ،
که بدانی . . . .
اگر چه ورق نمی زنی خاطرات لحظه های با هم بودن را ،
اما من حتی هنوز هم که غبار گرفته تصویر تو درآیینه ی چشمانم ،
باز هم الفبای عشق را می خوانم ،
و می نویسم . . . .
و می گویم :دوستت دارم . . . .
شب هایی که گم شده بودند در شوق روزها ,
و دلهایی که پرپر میزد برای فریاد . . . .
گنجشک هایادت هست . . . .
دو بادبادکی را که در هم پیچیده بودند . . . .
من فکر میکردم دعوایشان شده ،
و تو گفتی :آنها عاشقند . . . .
باید با هم باشند . . . .
و بعد رقصیدن برگها را دیدیم . . . .
نارنجی ، قرمز ، زرد . . . .
که با هم عشق بازی می کردند . . . .
درخت هایی که خوابیدند و گنجشکک هایی که پریدندو سپس هیچ کس نبود . . . .
زمستان که شد نه تو بودی نه من . . . .
من گم شده ی شب بودم و تو روز را گم کرده بودی . . . ،
من پریشان تو بودم و تو دل را بازیچه می خواستی . . . .
دلی که یخ میزد در دستان سردت . . . .
یادت هست برایت آشفته غریبانه گفتم :
همیشه با من باش . . . .
چه زود روزها رفت . . . .
و حالا برایت می نویسم . . . .
از آنچه دیدم و ندیدی ،
از آنچه داشتم و نخواستی ،
از آنکه بودم و تو نبودی . . . .
و حالا که رنگ نگاهت از یادم رفت . . . .
حالا که پژمردم ،
از دست دادم ،از دست رفتم . . . .
برایت میگویم از دردی که می آزردم . . . .
می نویسم برایت از دستی که با من بود ،
و دلی که بی من . . . .
و نگاهی که غریبه شد با احساسم . . . .
حالا فقط یک خاطره دارم که هر شب تازه می کنمش ،
کودکی . . . .
اگر چه دلم برای تو و برای معصومیتی که از دست رفت تنگ شد ،
اما هنوز جای خالیه تو هست . . . .
و هنوز هست دلی که بی تابی کند ،
برای نگاهت مهتاب من . . . .
برایت مینویسم ،
که بدانی . . . .
اگر چه ورق نمی زنی خاطرات لحظه های با هم بودن را ،
اما من حتی هنوز هم که غبار گرفته تصویر تو درآیینه ی چشمانم ،
باز هم الفبای عشق را می خوانم ،
و می نویسم . . . .
و می گویم :دوستت دارم . . . .
- ۴.۸k
- ۰۱ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط