راستـــــی خـــــدایا...؟

راستـــــی خـــــدایا...؟

دختر بچه ی کودکیم کجاست؟! چه بر سر او آمد؟

هنوز هم با آن لبخند زیبا و چشم های پاک و بی ریاست،

وقتی دکمه های پیراهنم را می بست؟ یا او هم بزرگ شده…؟!

شاید یکی مثل همین عروسک ها…

چشم های هوس انگیز ریمل کشیده و لب های شهوانی رژ زده! آخر کجایش زیباست؟!

چقدر دلم می خواهد به دختر بچه ی کودکیم می گفتم که:
“آن وقت ها، چشم ها و لبخند های کودکی اش چقدر زیباتر بود!”
دیدگاه ها (۲)

دستم به هیچ کجای این دنیا بند نیست معلق در نامتناهی سپید پُر...

ﻏﻔﻠﺖ ﮐﺮﺩﻩﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭ !ﭘﺸﺖِ ﯾﮏ ﻗﻠﺐِ ﻋﺎﺷﻖﻓﺮﺯﻧﺪﺕ ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯽﻣﯿﺮﺩﻭ ...

بهار شد بیا ...من تمام پاییز رو قـــدم زدم . . . پـایـیـــز ...

فکرشو بکن !! سال دیگه این موقع ... همه خانواده دور هم باشن ....

پارت ۱ داستان پرنسسی از جنس ابردر دوردست‌ترین سرزمین‌های شرق...

سناریو جونگکوک

p48پنج سال بعد...عمارت جئون...صدای خنده‌ی یک دختر کوچولو تما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط