صدای کشیده شدن لاستیک ماشینی اونم با سرعت زیاد رو کنارم ح

صدای کشیده شدن لاستیک ماشینی اونم با سرعت زیاد رو کنارم حس کردم ازترس پریدم وخودمو چسبوندم به در حیاط,خونمون چشامو بستم و نفس تو سینه حبس شدیه لحظه صدای یه نفرو می شنوم که میگه
-بچه ها قیافه رو نگاه...
و صدای خنده چند نفر میره رو هوا.. این که صدا بچه ها خودمونه چشامو باز می کنم و نگاه ماشینی که روبه رومه میندازم یزدان سرشو گذاشته رو فرمون ماشین ورفته رو ویبره اهورا هم خوب ولش کن سرشو تکیه داده به صندلی و از,بس,خندیده که داره اشکاشو پاک میکنه، بردیا رو یکی باید بیاد,با بیل از,وسط خیابون جمعش کنه شکمشو گرفته و خم شده روبه پایین اگه بذاشتنش همونجا دراز می کشید و می خندید صدا خندش هم اصلا نمی شنیدم فقط می دیدم دهنش بازه فکر کنم نفس کم اورده داد میزنم
-ببندینش .. چه میخندن مگه چه دیدین اخه ؟خوب بود همینجا سکته می کردم انووقت می مردم و شما هم بی اریا میشدین هاااااا ؟
اهورا درحالی که سعی میکرد از خندیدن دست بکشه میگه
اهور-وای اریا قیافه ت خیلی خنده دار شده بود بچه ها میگفتن موقع ترسیدن قیافه ت با حال میشه هااا باور نمی کردم
-زهرمااااار غلط کردن بچه ها گفتن که موقع ترس قیافه م خنده دار میشه ..
یزدان -حقیقت تلخه
-یک حقیقتی,نشونتون بدم تلخ تلخ تلافی این کارتونو می بینید
این دفعه بردیا درحالی که می خواست بشینه تو ماشین رو به یزدان گفت
برد -یزدان دفعه بعدیاد اوری کن من یه چندتا عکس بگیرم از,اریا,ببینم خودش از قیافه ش,خندش نمی گیره ؟ من که طاقت نیاوردم از ماشین پیاد شدم.. حرص نخور اریا ...ناراحت هم نباش همینه که هست تازه منتظر تلافیتم هستیم
به سمت ماشین میرم چمدون و میزارم تو صندوق عقب بعد داخل ماشین می شینم و میگم
-نه بابا ناراحت چی ؟من برا خودتون میگم بی من میشدین.. بدبخت و بیچاره و افسرده میشدین
یزدان ماشین و روشن میکنه و راه میوفته که میگه
یزدان-بچه ها تاحالا کسی دیده اهن ترک برداره ایا ؟
اهور-نه ولی دیدم که اهن شکافته شه
بردیا.-من یه شکافی تو سقف ماشین می بینماااا
-حقیقته . همینه که هست با منم بحث نکنین
یزدان-الان حرف خودمون و به خودمون برگردوندی دیگه
با حالت که سعی,در انکار کردن باشه گفتم
-چییییی ؟ من حرف خودتون و به خودتون برگردوندم ؟نه بابا
بردیا: حالا بیخی من که حرفتو باور میکنم فقط یکی بهم بگه دقیقا میریم کجا ؟
یزدان: اول میریم خوزستان خونه عمه اریا که همون ارادت خاصی نسبت بهش داریم چرا که عروسی,پسرش محمده و سه نفرمونو هم دعوت کرد و بعدش,تصمیم می گیریم که دیگه کجا بریم
بردیا -اها ممد,رو میگی که یه بار خونه اریا با عمش دیدبودیمش
یزدان-اره
اهورا-مامان و بابات کجان پس اریا ؟
-دو روز پیش مامان و بابام و مژگان رفتن خوزستان
اهورا- OK فهمیدم
بعد از,چند دقیقه میگم
-شماها صبحونه خوردین ؟
یزدان: اریا می خوام یه اعترافی کنم اینکه ماسه نفر اول صبح رفتیم کله پزی....جات خالی خیلی خوشمزه بود
-خوب الان من چه کنم ؟ نوش جونتون کوفت بشد,بهتون
بردیا:ممنون از,لطفت
-خواهش می کنم
بعد از این حرفم بردیا و اهورا میگیرن میخوابن و یزدان مشغول رانندگی,کردنش بود و منم سرم کردم تو موبایلم داشتم انگری برد,بازی می کردم
ما چهار نفر تویه دانشگاه با تو رشته مهندسی عمران باهمیم اول که من و یزدان باهم بودیم و بعدش اهورا و بردیا هم میان و شدیم یه اکتیپ 4نفره که همه جا باهمن خصوصیات مشترکمون هم اینکه شوخی زیاد میکنیم ولی به وقتشم جدیم ووضع مالی خانواده هامونم تو سطح متوسط ولی یزدان یکم درسش بهتره ما سه نفر .و ما به امید,اینکه یزدان به ما تقلب.میرسونه یا درس خیلییییی خیلیییی کم میخونیم اونم شب امتحان تازه اگه جزوه مون پیدا بشه ...پس از 3ساعت ...
دیدگاه ها (۳)

پس از 3ساعت به یزدان گفتم -اگه یه مجتمع رفاهی دیدی بزن کنار ...

یکی دیگه اس میگه -اقای محترم اهورا کیه ؟ من و یکی دیگه اشتبا...

کلیدو تو در چرخوندم و در باز کردم وارد حیاط,خونمون شدم عاشق ...

کامنت بزارین ببینم نظرتون چیه ؟

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟔ویو جونگکوکجونگکوک آخرین بار به مانیتو...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟐صدای انفجار هنوز توی ساختمان می‌پیچید....

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟕ویو اِریاصدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر ...

یه سناریو می‌خوام در مورد این که وقتی زنشونیم خب بعد یه دختر...

برادر ناتنی منPart 3ویو نویسنده مدیر به یکی از بچه ها میگه ت...

مهمونی پارت ۴۳

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕ویو جونگکوکجونگکوک چند ثانیه به اِریا خ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏ویو اِریااِریا هنوز کنار پنجره ایستاده...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒ویو اِریاصدای شلیک هنوز توی انبار می‌پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط