چنان طنین صدای تو برده از هوشم

چنان طنین صدایِ تو برده از هوشم
که از صدای خود آزرده می‌شود گوشم

من از هراس شبیخون روزگار خبیث
لباس جنگ به هنگام خواب می‌پوشم

چون آفتاب به هر ذره‌ای نظر دارم
به روی هیچ‌کسی بسته نیست آغوشم

تو در دل منی و دیگران نمی‌دانند
تو آتشی و من آتشفشان خاموشم

غبار آینه‌ی چشم‌های مست توام
تو چشم بسته‌ای و کرده‌ای فراموشم

سجاد_سامانی

🍃💐🍃
دیدگاه ها (۱)

روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریختآمدم پاک کنم عشق تو را، بد...

از دور می بوسم تو را اے آرزوے هر شبـم🍂شاید کہ با این دلخوشیپ...

✐دفترم بـاز به نـاز تـو فقط بــاز کنمسازم از گفتن چشمان تـو ...

شوق دیدار تو را دارم نمی آیی چرا؟مثل باران ، تند میبارم نمی ...

#داستان_کوتاه_آموزنده جنازه ای که زنده شد❗️حاج حسین گنابادی ...

پارت ۲ عشق دیوانه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط