به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟

به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟
دل خسته لرزید و گفتا دریغ
به دل گفتم از عشق چیزیت هست؟
بگفتا که هست آری اما دریغ
بلی از من و عمر ناپایدار
نمانده ست بر جای الا دریغ
شب و روزها و مه و سالها
گذشتند و ماندند برجا دریغ
رسیدند هر روز و شب با فسوس
گذشتند هر سال و مه با دریغ
رسیبدند و گفتم فسوسا فسوس
گذشتند و گفتم دریغا دریغ
دیدگاه ها (۲)

به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟دل خسته لرزید و گفتا : دریغب...

The Joke That Broke Us

به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟دل خسته لرزید و گفتا دریغ!به...

به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟دل خسته لرزید وگفتا دریغ #مض...

#بر_پرده_های_در_هم_امیال_سر_کشمنقش عجیب چهره یک ناشناس بودنق...

مهدی شریفی شادفر شاعر سنقری

اول اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی شیرازی شیخ مصلح الدین سعدی ش...

داستان بسیار زیبا و فوق العاده از عنایت امام حسین علیه السلا...

داستان بسیار زیبا و فوق العاده از عنایت امام حسین علیه السلا...

شعری از استاد علی اکبر راعفی پور(آرما) عااااااااالی تن من زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط