به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟

به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟
دل خسته لرزید و گفتا دریغ
به دل گفتم از عشق چیزیت هست؟
بگفتا که هست آری اما دریغ
بلی از من و عمر ناپایدار
نمانده ست بر جای الا دریغ
شب و روزها و مه و سالها
گذشتند و ماندند برجا دریغ
رسیدند هر روز و شب با فسوس
گذشتند هر سال و مه با دریغ
رسیبدند و گفتم فسوسا فسوس
گذشتند و گفتم دریغا دریغ
دیدگاه ها (۲)

اگر بخواهم ترک دیار و یار کنم کجا روم به که روی آورم چه کار ...

سرخ میشوی وقتی می شنوی دوستت دارم زرد میشوم وقتی می شنوم دوس...

دلم بستهٔ مهر دلبند نیست ز دیدار دلبند خرسند نیست به مهر تو ...

صنما بیا صنما بیا که به عهد بسته وفا کنم سر و جان و تن، دل و...

فصل اول – پارت بیست‌وچهارمدو ماهِ سکوتبعد از رفتن آن زن، یون...

کودکی، پروازِ خیال بود در هوایِ بی‌مسئولیتی؛ زمانی که غصه‌ها...

Forest Dream P:۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط