به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟

به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟
دل خسته لرزید و گفتا : دریغ

به دل گفتم از عشق چیزیت هست؟
بگفتا که : هست آری اما دریغ

بلی از من و عمر ناپایدار
نمانده ست بر جای ، الا دریغ

شب و روزها و مه و سال‌ها
گذشتند و ماندند برجا دریغ

رسیدند هر روز و شب با فسوس
گذشتند هر سال و مه با دریغ

رسیبدند و گفتم فسوسا فسوس
گذشتند و گفتم : دریغا دریغ

#مظاهر_مصفا

#شعرخوانی
#محفل_صمیمی_شعر_سوره_سرو
#قرار_شنبه_ها
#دانشگاه_بین_المللی_سوره⁩⁩⁩⁩⁩⁩⁩⁩⁩⁩⁩⁩⁩⁩
دیدگاه ها (۰)

بیا دوباره در این کوچه‌ها قدم بزنیم…#سمیه_نامداری#شعرخوانی #...

الهی که دست از سرتون برنداره...🌿🌱دل بود ولی چه سود اگر عشق ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط