یه زمانی تومدرسه بادوستمون هماهنگ می کردیم که:تواجازه بگی

یه زمانی تومدرسه بادوستمون هماهنگ می کردیم که:تواجازه بگیر بروبیرون منم دودقیقه دیگه میام...بعدمعلم میگفت:صبرکن تادوستت بیاد بعدبرو...
دیدگاه ها (۴)

ینی اگر رونوشابه نمی نوشتین خنک بنوشید من میجوشوندم بعدمیخور...

معلم:ده تا سیب دارم ، نه تاشو میخورم چند تا میمونه؟؟ بچه: هم...

نه تومی مانی ونه اندوه...ونه هیچ یک از مردم این آبادی...تنها...

نمی دانم خورشید از کدام سو درآمدکه دلم میخواهدبه خانه تنهایی...

وقتی می‌رسی به عددی که یه زمانی برات دور، سنگین یا حتی ترسنا...

ستاره ی من(پارت 1)

رمان آرام باش

سونگ کان، بازیگر کره‌ای و دوست تهیونگ، توی قسمت جدید برنامه‌...

یه بسته بادکنک کوچولو برای پسرم خریده بودم، ولی همشو قایم کر...

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

می خوام در مورد چیزی باهاشون حرف بزنم اول از همه چرا انقدر ح...

part 4

اهم، هیلرزها.یه سؤال ساده دارم؛ واقعا از قلمم بدتون میاد؟چون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط