ادامه پارت ۴۶

ادامه پارت ۴۶
- آخخخخ چه سکوتی
بردیا: چقدر خسته ای
- خیلی
بردیا : خرس تنبل
- با منی
بردیا: اره
- خیلی پر رویی هان
با مشت می زدمش ولی اون فقط می خندید
- نخند یخچال
از حرفم بیشتر خندید
- بردیا ...
با جیغم برگشت طرفم ودستمو گرفت وپشت دستمو بوسید وگفت: نمی دونی وقتی اینجوری جوش میاری چه با مزه میشی .
خندم گرفت دستم تو دستای سردش بود
- چرا انقدر سردی
بردیا : از هیجان
هیجان براش سَم بود باید یه کاری می کردم
- بردیا
صورتشو برگردوند طرفم وگفت : جان بردیا
- قدم بزنیم
بردیا : بزنیم
پیاده شد اومد دربرام باز کرد کمکم کرد پیاده شدم
- وایسا
کفشام در آوردم خم شدم برداشتمشون گذاشتم داخل ماشین دستشو گرفتم لبخند زد
- بریم
تو سکوت راه می رفتیم اون خیابون می شناختم خیلی ساکت بود مخصوصا این وقت شب
- سرده
بردیا : هوا هنوز سوز داره
- نه انقدر که این پیاده روی نچسبه
خندید
- دوست دارم بدووم
بردیا : با این لباس
- اره
یکم دوییدم وایسادم تادبهم رسید یه تیکه از خیابون تاریک بود به درخت تکیه دادم بردیا اومد کنارم
- اینجا خیلی قشنگه
بردیا : اهوووم مثله تو
خندیدم دستمو گرفت وکشیدم طرف خودش متعجب نگاش کردم
:بردیا : حالمو خوب می کنی شیرین
لبخند زدم خندید
بردیا : دیونه شدیم
- اگه تو دیونه باشی
بردیا : معلومه که دیونه تو
لبمو گزیدم لبخند زد سرش خم شدروصورتم ...
- نکن بردیا
بردیا : خودت خواستی...
**********
دیدگاه ها (۱)

*نفس*چند بار زنگ زدم انگار کسی نمی خواست در باز کنه کلید اند...

*نفس*.......نفس...نفس خوابالود نگاش کردم نیما: اینجا چیکار م...

*شیرین*........نمی تونستم از جام تکون بخورم چرا اینجوری شدم...

نگاش کردم وگفتم : درک می کنم پریوش اومد وگفت : عاقد اومده ش...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 64["ویو آمِلیا"]بزرگترا عجیب بود...

#تاج_و_طوفانپارت ۹۵: بازی خطرناککلاس تموم شد، دانشجوها ریختن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط