p1
p1
صبح دوشنبه بود و صدای زنگ مدرسه تازه بلند شده بود
ا.ت با عجله از راهرو رد شد و زیر لب گفت: وای نه 20 دقیقه دیر کردم
همین که وارد کلاس شد دید همه سر جاشون نشستن و یک نفر هم پشت میز معلم ایستاده
مرد جوونی با کتوشلوار مرتب دست به سینه به دانشآموزها نگاه میکرد
ا.ت آروم پرسید:ببخشید... شما معلم جدیدین؟
مرد ابروش رو بالا انداخت
جین: بله و ظاهراً شما هم دانشآموز جدیدی هستید که روز اول دیر رسیدید
*چند نفر از بچهها خندیدن*
ا.ت با خجالت رفت سر جاش نشست
*تهیونگ که کنار پنجره نشسته بود، با لبخند بهش نگاه کرد*
تهیونگ:باز دیر کردی؟
ا.ت آروم جواب داد: تقصیر یونگیه! دیر بیدارم کرد
تهیونگ خندید
تهیونگ:داداشت هنوز هم همونقدر سختگیره؟
*ا.ت آه کشید*
ا.ت: از سختگیری هم گذشته... پلیسه رسما
از جلوی کلاس صدای جین اومد:
جین: من صداتون رو میشنوم
*ا.ت سریع ساکت شد*
ا.ت:ببخشید
جین لبخند کوچیکی زد
جین: خب، حالا که همه آمادهاید خودم رو معرفی میکنم،
کیم سوکجین هستم و از امروز معلم شما
جونگکوک از ته کلاس با صدای آروم گفت:قیافهش خیلی جوونه
جین بدون اینکه برگرده گفت: و گوشهام هم خیلی خوب میشنوه
*جونگکوک سرش رو پایین انداخت*
جونگکوک:من چیزی نگفتم
جین گفت: امیدوارم همینطور باشه
*ا.ت خندهش گرفته بود، ولی وقتی نگاهش به تهیونگ افتاد، لبخندش بیشتر شد*
تهیونگ هم داشت نگاهش میکرد
برای چند ثانیه چشمهاشون به هم گره خورد
ا.ت سریع نگاهش رو دزدید و صورتش سرخ شد
جونگکوک که این صحنه رو دیده بود، چیزی نگفت، فقط نگاهش رو به کتابش دوخت
*زنگ تفریح خورد ا.ت سریع به سمت تهیونگ رفت*
ا.ت: تهیونگاااا
تهیونگ:جانم ا.ت؟
ا.ت: امروز بعد مدرسه میای بوفه؟
*تهیونگ لبخند زد*
تهیونگ:آره، چرا؟
ا.ت هنوز فرصت نکرده بود جواب بده که جونگکوک از کنارشون رد شد
جونگکوک:ا.ت جزوهی جلسه قبل رو داری؟ من جا موندم
ا.ت گفت: آره، بعداً بهت میدم
*جونگکوک لبخند کوتاهی زد*
جونگکوک:باشه
اما قبل از اینکه دور بشه یک لحظه به تهیونگ نگاه کرد
تهیونگ هم متوجه نگاهش شد
فضای بینشون برای چند ثانیه عجیب شد
همون موقع گوشی ا.ت زنگ خورد
یونگی بود
*ا.ت جواب داد*
ا.ت:الو؟
*صدای یونگی از اون طرف خط اومد*
یونگی:مدرسهای؟
ا.ت: آره
یونگی:بعد مدرسه مستقیم بیا خونه
ا.ت:چرا؟
یونگی:چون من میام دنبالت
ا.ت چشمهاش رو گرد کرد
ا.ت: چی؟! چرااا؟
یونگی خیلی جدی گفت:چون دیروز دیدم با یه پسر تا جلوی در مدرسه رفتی
ا.ت زیر لب گفت: وای خدا... شروع شد
تهیونگ خندید
تهیونگ:داداشت هنوز منو ندیده؟
ا.ت گفت: نه و امیدوارم هیچوقت هم نبینه
اما خبر نداشت که چند ساعت بعد، یونگی قرار بود برای اولین بار با تهیونگ روبهرو بشه که...
شرایط پارت بعد:
2تا لایک
2تا کامنت
صبح دوشنبه بود و صدای زنگ مدرسه تازه بلند شده بود
ا.ت با عجله از راهرو رد شد و زیر لب گفت: وای نه 20 دقیقه دیر کردم
همین که وارد کلاس شد دید همه سر جاشون نشستن و یک نفر هم پشت میز معلم ایستاده
مرد جوونی با کتوشلوار مرتب دست به سینه به دانشآموزها نگاه میکرد
ا.ت آروم پرسید:ببخشید... شما معلم جدیدین؟
مرد ابروش رو بالا انداخت
جین: بله و ظاهراً شما هم دانشآموز جدیدی هستید که روز اول دیر رسیدید
*چند نفر از بچهها خندیدن*
ا.ت با خجالت رفت سر جاش نشست
*تهیونگ که کنار پنجره نشسته بود، با لبخند بهش نگاه کرد*
تهیونگ:باز دیر کردی؟
ا.ت آروم جواب داد: تقصیر یونگیه! دیر بیدارم کرد
تهیونگ خندید
تهیونگ:داداشت هنوز هم همونقدر سختگیره؟
*ا.ت آه کشید*
ا.ت: از سختگیری هم گذشته... پلیسه رسما
از جلوی کلاس صدای جین اومد:
جین: من صداتون رو میشنوم
*ا.ت سریع ساکت شد*
ا.ت:ببخشید
جین لبخند کوچیکی زد
جین: خب، حالا که همه آمادهاید خودم رو معرفی میکنم،
کیم سوکجین هستم و از امروز معلم شما
جونگکوک از ته کلاس با صدای آروم گفت:قیافهش خیلی جوونه
جین بدون اینکه برگرده گفت: و گوشهام هم خیلی خوب میشنوه
*جونگکوک سرش رو پایین انداخت*
جونگکوک:من چیزی نگفتم
جین گفت: امیدوارم همینطور باشه
*ا.ت خندهش گرفته بود، ولی وقتی نگاهش به تهیونگ افتاد، لبخندش بیشتر شد*
تهیونگ هم داشت نگاهش میکرد
برای چند ثانیه چشمهاشون به هم گره خورد
ا.ت سریع نگاهش رو دزدید و صورتش سرخ شد
جونگکوک که این صحنه رو دیده بود، چیزی نگفت، فقط نگاهش رو به کتابش دوخت
*زنگ تفریح خورد ا.ت سریع به سمت تهیونگ رفت*
ا.ت: تهیونگاااا
تهیونگ:جانم ا.ت؟
ا.ت: امروز بعد مدرسه میای بوفه؟
*تهیونگ لبخند زد*
تهیونگ:آره، چرا؟
ا.ت هنوز فرصت نکرده بود جواب بده که جونگکوک از کنارشون رد شد
جونگکوک:ا.ت جزوهی جلسه قبل رو داری؟ من جا موندم
ا.ت گفت: آره، بعداً بهت میدم
*جونگکوک لبخند کوتاهی زد*
جونگکوک:باشه
اما قبل از اینکه دور بشه یک لحظه به تهیونگ نگاه کرد
تهیونگ هم متوجه نگاهش شد
فضای بینشون برای چند ثانیه عجیب شد
همون موقع گوشی ا.ت زنگ خورد
یونگی بود
*ا.ت جواب داد*
ا.ت:الو؟
*صدای یونگی از اون طرف خط اومد*
یونگی:مدرسهای؟
ا.ت: آره
یونگی:بعد مدرسه مستقیم بیا خونه
ا.ت:چرا؟
یونگی:چون من میام دنبالت
ا.ت چشمهاش رو گرد کرد
ا.ت: چی؟! چرااا؟
یونگی خیلی جدی گفت:چون دیروز دیدم با یه پسر تا جلوی در مدرسه رفتی
ا.ت زیر لب گفت: وای خدا... شروع شد
تهیونگ خندید
تهیونگ:داداشت هنوز منو ندیده؟
ا.ت گفت: نه و امیدوارم هیچوقت هم نبینه
اما خبر نداشت که چند ساعت بعد، یونگی قرار بود برای اولین بار با تهیونگ روبهرو بشه که...
شرایط پارت بعد:
2تا لایک
2تا کامنت
- ۱.۳k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط