«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

پارت : ۳۹

بعد از رفتن جونگکوک...

خانه برای هایون ساکت‌تر از همیشه شده بود.

با اینکه فقط چند روز قرار بود از هم دور باشند، اما هایون تازه فهمیده بود حضور جونگکوک چقدر در روزهایش جا گرفته است.

صبح‌ها دیگر صدای قدم‌های او از آشپزخانه نمی‌آمد.
دیگر کسی نبود که با جدیت قهوه درست کند و بعد ادعا کند بهترین قهوه دنیا را ساخته است.

اما هایون اجازه نداد این احساسات روی کارش تأثیر بگذارد.

چون حالا یک مسئولیت بزرگ‌تر داشت.

کمپانی یک پروژه مهم به او سپرده بود.

پروژه‌ای که قرار بود نشان دهد هایون فقط همسر قراردادی یک آیدل معروف نیست...
بلکه یک میکاپ آرتیست حرفه‌ای با استعداد واقعی است.

روز اول پروژه، همه چیز سخت‌تر از چیزی بود که تصور می‌کرد.

زمان‌بندی فشرده بود.
تعداد زیادی از کارکنان منتظر نتیجه کار او بودند.
چند نفر هنوز باور نداشتند یک میکاپ آرتیست جوان بتواند از پس چنین پروژه‌ای بربیاید.

یکی از کارکنان آرام گفت:

«فکر می‌کنی بتونه؟ این پروژه خیلی مهمه.»

هایون صدایشان را شنید.

اما چیزی نگفت.

فقط وسایلش را مرتب کرد و با تمرکز شروع به کار کرد.

ساعت‌ها گذشت.

هر جزئیات برایش مهم بود.
از انتخاب رنگ‌ها گرفته تا هماهنگی کامل با استایل پروژه.

او می‌خواست ثابت کند جایگاهش را با تلاش به دست آورده، نه به خاطر نام جونگکوک.

چند روز بعد...

نتیجه نهایی پروژه آماده شد.

وقتی مدیران کمپانی نتیجه را دیدند، لبخند رضایت روی صورتشان نشست.

«عالیه.»

«هایون، واقعاً از پسش براومدی.»

برای اولین بار، هایون احساس کرد تمام تلاش‌هایش دیده شده است.

اما در تمام این مدت...

یک چیز کوچک همیشه باعث می‌شد لبخند بزند.

گوشی‌اش.

هر وقت فرصتی پیدا می‌کرد، صفحه اینستاگرام جونگکوک را باز می‌کرد.

استوری‌های تمرینش...
عکس‌های پاریس...
لحظه‌های کوتاه از روزهای شلوغش...

هایون بدون اینکه متوجه شود، لبخند گرمی روی صورتش می‌نشست.

گاهی حتی چند بار یک استوری را نگاه می‌کرد.

نه به خاطر شهرت یا ظاهر او...

فقط به خاطر اینکه می‌دانست آن طرف صفحه، کسی هست که دلش برای برگشتن به خانه تنگ شده.

اما هایون تنها کسی نبود که متوجه تغییراتش شده بود.

اعضای گروه هم فهمیده بودند.

یک روز وقتی هایون برای تحویل چند وسیله به کمپانی رفته بود، تهیونگ با لبخند به بقیه نگاه کرد.

«دیدین؟»

جیمین خندید.

«چی رو؟»

تهیونگ گوشی‌اش را نشان داد.

«هر بار جونگکوک یه استوری می‌ذاره، هایون ناخودآگاه لبخند می‌زنه.»

جین با شیطنت گفت:

«بالاخره فهمیدیم آقای سرد هم می‌تونه باعث لبخند یکی بشه.»

همه خندیدند.

اما پشت این شوخی‌ها...

همه خوشحال بودند.

چون می‌دیدند جونگکوک برای اولین بار کسی را پیدا کرده که باعث شده خودش واقعی‌تر باشد.

آن شب...

هایون بعد از پایان یک روز طولانی روی مبل نشست.

گوشی‌اش را باز کرد.

یک استوری جدید از جونگکوک آمده بود.

او فقط چند کلمه نوشته بود:

«یک روز دیگه گذشت.»

هایون آرام لبخند زد.

زیر لب گفت:

«فقط چند روز دیگه...»

اما نمی‌دانست...

در همان لحظه، جونگکوک هم در پاریس به صفحه گوشی‌اش نگاه می‌کند.

و منتظر یک پیام از کسی است که حالا مهم‌ترین بخش روزهایش شده.

ادامه دارد...

اما وقتی جونگکوک از پاریس برگردد... آیا آن‌ها می‌توانند عشقشان را پنهان نگه دارند یا راز بزرگشان بالاخره برای همه آشکار می‌شود؟

━━━━━━━━━━━━━━━

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡

همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند. 🤍
دیدگاه ها (۳)

https://wisgoon.com/jeonss3بانو فالوشه🌿🌿🌿

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۷دو روز بعد...در این...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۱۸ صبح روز بعد، مثل ...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۱۵ دو روز از اعلام خب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط