محرم ها کیفش کوک بود ومشتری سر چراغی تعزیه .

محرم ها کیفش کوک بود ومشتری سر چراغی تعزیه .
رجز خانی های عباس را از بر بود وبا چنان صلابتی تکرار میکرد
که حسادتم را قلقلک میداد .
با خودم فکر میکردم چقدر خوب میشد ابوالفضل جای عباسخوان پا به سن گذاشته ی حسینه ی را بگیرد .
اما غیر ممکن بود .
او دست نداشت .
دیدگاه ها (۱)

داستان بزرگ اهواز را همیشه بخاطر داشته باشدشمن برای ما خوابه...

یادت باشد «««««««««««««««««هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودا...

A loss of something ever felt I—The first that I could recol...

به آرامی آغاز به مردن می‌کنیاگر سفر نکنی،اگر کتابی نخوانی،اگ...

برای او part : 31

part:13

پارت ۱۰ناروتو شنل مخملی قرمز اش را از روی چوب لباسی صیقلی اش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط