نیمه شب است

نیمه شب است

و من دوباره تنهای تنها

در این سکوت شب منتظر ...

تو نیستی

اما صدایت هست

در میان این سکوت سنگین

و دستت حلقه بر پنجره ای که خاک می خورد...

هر بار که صدایم می زنی

پنجره را باز می کنم

باد می پیچد میان اتاق

صورتم را به باران می سپارم

و اشک

نامه های خیس مرا

به چشم های تو می رساند...

تو همیشه فاصله را

با لهجه باران می گریی و من

غربتم را

با زبان بی دلی

که سخت دلتنگ است...
دیدگاه ها (۱)

تو دلمـ اینهمہ غــم جانمیگیرهچی‌بجز غــم داره اوڹ‌دڸ‌که‌اسیر...

چرا فلسفه ببـافم؟ ساده بگویم از نبودنتحالم خوب نیستخوب نیست ...

وﻗﺘﻴﻜﻪ ﺗﻨﮓ ﻏﺮوب، ﺑﺎرون ﺑﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﻣﻲزﻧﻪ‫ﻫـﻤـﻪ ﻏﺼـﻪﻫﺎی دﻧـﻴﺎ ﺗـﻮ...

ﺍﮔـــــﻪ ﺑـﺎﻫﺎﺕ ﺳـــــــــــﺮﺩ ﺷﺪﻩ ...ﺍﮔـــــﻪ ﺑﻬﺶ ﺍﺱ ﻣﯿﺪﯼ ﻣ...

لبانت قند مصری ، گونه هایت سیب لبنان راروایت می کند چشمانت٬ ...

پارت ۱۰: اخرباران آرام‌تر شده بود.نه مثل قبل که تند و خشن می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط