یونگی اينبار آهى كشيد و سرى تكون داد:

یونگی اينبار آهى كشيد و سرى تكون داد:
"كجا برم وقتى دليلِ تمامِ نفسهام،مقابلمه؟"
لبِ پايينت رو گزيدى.با نگاهِ خمارت؛به چشمهاىِ كشيده اش نگاه كردى و بعد؛با بلند شدن روىِ پنجه پاهات،بوسه سبك و شلخته اى؛روىِ لبهاش كاشتى:
"ميدونى كه..دوستت…دارم؟"
یونگی تك خنده اى كرد.هومى كشيد و بعد خيلى آروم؛درحالى كه دستهاش دورِ كمرت حلقه شده بود؛تورو از پيستِ رقص؛سمتِ راهروىِ خلوتى كه به اتاق هاىِ vip منتهى ميشد؛برد.
به ديوار تكيه دادت و دقيق به چهره خواب آلودت،نگاه كرد:
"حالت خوبه؟"
سرت رو براش تكون دادى و بعد،با كشيدنِ يقه اش اون رو به خودت نزديكتر كردى:
"يكى از اين اتاق هارو..ميخوام!"
پسرِ بزرگتر،ابرويى بالا انداخت:
"اتاق؟چرا؟"
لبهات رو،اينبار به گوشش چسبوندى.درحالى كه ميدونستى چقدر روىِ گوشهاش حساسِ،از عمد با لحنى خمار شده؛لب زدى:
"چون ميخوام با همين نگاهِ جدى كه دارى،روىِ اون تخت..به فاكم بدى!"


نچ نچ بی تربیت👀👀
دیدگاه ها (۱۰)

اسیر مافیا پارت ⁷دیگه کنترلش از دست داد و تا خواستم سیلی برن...

پارت ۸: حصارِ نامرئیوقتی چشم‌هایِ ا.ت باز شد، اولین چیزی که ...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟧 دراز کشیده بودن، روی تخت یونگی، ک...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : سوم » جیمین بیدار شد . با دیدن اینکه...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_34با دیدن من اخمی بین ابرو ه...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁰یک ماه بعد...رینا گرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط