part21

part21

جیمین: باشه
ویو ا.ت
جیمین شروع کرد به خوندن و موهام هم همزمان نوازش میکرد
توی بغلش احساس آرامش داشتم، مخصوصا صداش، صداش یه آرامش خاصی داشت جوری که خیلی سریع خوابم برد
پرش زمانی ساعت ۱ ظهر
جیمین: ا.ت؟ چاگیا؟ پاشو دیگه
ا.ت: ساعت چنده(خوابالود)
جیمین: ساعت ۱،هانا رو گوشیت زنگ زد ولی من جواب دادم
گفت ساعت ۴ بریم خرید
ا.ت: مامانم هنوز نیومده خونه؟
جیمین: نه
که یهو صدای زدن رمز در اومد
سربع دست جیمینو گرفتم و بردمش توی اتاق و جلوی دهنش رو گرفتم
ا.ت: هیشش، آروم(با صدای آروم)
خانم جانگ: ا.ت، جیهوپ، من اومدم
جیهوپ: ا.تتتتتتت، اگه دستم بهت رسیددددد، گفتی ساعت ۱۱ بیدارم میکنییییی از کارم عقب افتادممم(داد)
ا.ت: خب منم خوابم برددددد(داد)
جیهوپ: توله سگگگگ(داد)
ا.ت: خودتییی(داد)
خانم جانگ: زهر مار بستونه دیگه(داد)
ویو جیمین
با صدای دعوای ا.ت و جیهوپ خندم گرفت
ا.ت: هیششش، همینجا بمون الان میام
ا.ت از اتاق رفت بیرون و درو بست
منم رفتم روی میزش رو نگاه کردم که دیدم عکس بچگیش اونجاست
بهش میخورد مال ۴ ۵ سالگیش باشه
خیلی کیوت بود
که دوباره ا.ت اومد داخل
ا.ت: من باید لباس عوض کنم مامانمم بیرونه و نباید ببینه تو توی اتاقمی
چیکار کنم
جیمین: من نگات نمیکنم
ا.ت: نخیرم، سریع و بی سر و صدا برو توی اتاق جیهوپ
جیمین: باشه
اروم روی نوک انگشتام راه میرفتم که مامان ا.ت از توی اشپزخونه متوجه نشه
و بخیر گذشت
پرش زمانی ساعت ۳ و نیم
ا.ت: پسرا آماده اید؟
جیهوپ: وایسا باید جورابامو پیدا کنم
جیمین: من آمادم
جیهوپ: منم اومدم
ا.ت: مامان ما رفتیم
خانم جانگ: خدافظ مواظب خودتون باشد ساعت ۱۰ هم خونه باشید
جیهوپ: مامان تا ساعت ۱۰ خودم میارمش، خدافظ
ویو ا.ت
رفتیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم دنبال هانا
هانا: سلام بچه ها
ا.ت، جیمین: سلام
رفتیم برای تهیونگ کادو و کیک گرفتیم و رفتیم توی پارک منتظر تهیونگ
هانا: عه بچه ها تهیونگه
📞هانا:الو کجایی؟
📞تهیونگ: من توی پارک شما کجائید؟
📞هانا: ما یکم جلو تریم
یهو تهیونگ اومد و ما بمب شادی رو توی سرش ترکوندیم و کیکو آوردیم
تهیونگ چشماش از ذوق برق میزد
جیمین: شت ریدم
ا.ت: مگه چیشده
جیمین: یادته به مامانم کفتم ساعت ۵ میام خونه؟ یادم رفت
ا.ت: این دفعه تا صد سال سیاه رات نمیده خونه
جیهوپ: داداش وسایلاتو جمع کن بیا خونه ی ما بمون راه دیگه ای نداری
جیمین: وای مامانمه
مامان جیمین: پسرم قرار بود ساعت ۸ بیای درسته زوده ولی میخوایم بریم خونه ی خالت
جیمین: وات؟/:
مامان جیمین: یکی از دوستات زنگ زد گفت تولد دوستتونه جیمین ساعت هشت میاد
ویو جیمین
از حرف مامانم تعجب کردم که ...

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

فالو نشه؟ @jimin69693 فیک از اعضا مینویسه

part 22ویو جیمیناز حرف ماملنم تعجب کردم که یهو ا.ت اومد در گ...

part20ویو ا.تداشتم صبحونه میخوردم که گوشیم زنگ خورد، هانا بو...

part 19ویو جیمینرفتم توی اتاق جیهوپ خوابیدم و از گرما خوابم ...

پارت. ۳۱

part. 24

پارت ۲۳

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

part 8. three hearts, one love

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

تک پارتی جیهوپوقتی جیهوپ سرما میخورها/ت: الان دو تا سه روزی ...

true Love①⑧دست تهیونگ رو گرفته بودم ا/ت: من هنوز باورم نشده ...

part 22

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط