"آرزوی یه کوچولو که حاصل عشقمون باشه....اما با رضایت شما
"آرزوی یه کوچولو که حاصل عشقمون باشه....اما با رضایت شما بانو!"
P¹
دیگه همهچیز آماده بود.
کیکی رو که توی خونه درست کرده بودی رو گذاشتی بین اون دو شمع بلند روی میز.
کیک کاملا سفید بود اما لبههاش رو با خامه قرمز رنگی تزیین کرده بودی،یه گیلاس جفت رو هم گذاشته بودی بالا سمت راست. یکی دوتا قلب بالا و پایین کشیده بودی و وسط کیک نوشته بودی:« HBD*, My Love:) »
خودت هم بعد از یه دوش طولانی و کلی فکر کردن،آخر سر پیراهنی صورتی رنگ رو برای امشب انتخاب کردی.
یه رنگ صورتی ملایمی داشت. پارچهای ساتن اما دامنی تا پایین زانوها و پف دار داشت. یقهاش هم یه نوار از جنس همون پارچه بیشتر نبود.
پایین موهات رو کرلی کرده بود و طبق علاقه شوهرت باز گذاشته بودی.
یه میکاپ ملایم،یه گردنبند مرواریدی،یه گردنبند دیگه که توش اول اسم اون رو داشت،یه دستبند نقره ای زنجیری که برای هدیه تولدت توی سال های دوستی ازش کادو گرفته بودی.
چراغ ها رو با ذوق شدیدی توی قلب کوچیکت خاموش کردی،برای آخرین بار بعد از زدن رمز گوشیت پیامی که به مردت داده بودی رو چک کردی.
-هانی کی میای خونه؟؟🫠
-چاگی همون ساعت هشت چطور مگه؟
-هیچی فقط میخواستم ببینم اگه امشب دیر میای خودم شام بخورم که الان خرذوق شدم برای شام منتظرت میمونممم:))😁💖
-اووو باشه چاگیا پس لطفاً برای سنجابت یه شام پر و پیمون درست کن...مثل سگ گشنمهㅠㅠ
-چشممم🫡😂
بعد از خوندن این پیام با خودت فکر کردی حتما خیلی خوشحال میشه وقتی ببینه توی خونه چه سورپرایزی منتظرشه.
داشتی برای آخرین بار کیک زیبات رو تماشا میکردی که زنگ در خورد!
با ذوق سریع فندک زدی سر دوتا فشفشه توی دستت،بعد کیک رو با یه دست برداشتی و با دست دیگهات فشفشه ها رو نگه داشتی که دوباره صدای زنگ توی گوشت پیچید. ریز ریز از ذوق خندیدی و وقتی بالاخره رفتی سمت در...یه نفس عمیق. بعد آروم در رو باز کردی و بلافاصله شروع به خواندن شعر تولدت مبارک کردی.
هان تا در رو باز کردی با دوتا چشم درشت شده نگاهت کرد. شعر تولدت مبارک با فشفشه و سایههایی که از نور فشفشه روی صورت و کیک میرقصیدن ندای یه شب خاص رو بهش میدادن.
اوه،وایسا...امروز چندم بود؟!
تازه یادش افتاد تولدش بود.
بعد بلافاصله زد زیر خنده. نه خندهای برای تمسخر بلکه از همون خنده هایی که چشمهاشو به شکل حلالی درمیآورد.
دومین سالی بود که شما دوتا داشتید تولد هان رو به عنوان یک زوج ازدواج کرده جشن میگرفتید و سال پیش هم با یه ایده دیگه سوپرایزش کرده بودی.
با خندهای اومد داخل و چراغ کنار در رو روشن کرد.
تو هم با لبخندی که حاصل بال زدن پروانههای توی دلت بخاطر خنده خوشگل عشقت بود نگاهش کردی. بعد کیک رو با فشفشه ها گذاشتی روی جا کفشی کنار در و با خنده دستاتو دور گردن سنجابت حلقه کردی و با ذوق گفتی:"تولدت مبارکا باشه هانییی"
در عرض ثانیه دست های کشیده و پهن و کشیده هان دور کمرت پیچید و محکم به خودش فشردت.
فاصله بینتون به صفر رسید.
دم گوشت با خنده جواب داد:"مرسی عشقمممم،امسالم مقا هرساله یه راهی پیدا کردی که سوپرایزم کنی نه؟"
بعد همون خنده لثهای خاص خودشو کرد که براش میمیردی.
کمی ازش فاصله گرفتی،درحدی که بتونی ببینیش. بوسهای کنار لبای عسلیش کاشتی و با خنده پاسخ دادی:"معلومه،هرجوری شده من باید اولین نفری باشم که تولدتو بهت تبریک میگه و سوپرایزت میکنه!"
ابروهاشو بالا داد و با لبخند شیطونی گفت:"پس نگو این بلاچه نزاشته بود بقیه بهم تبریک بگن."
کاملا معصومانه و بیگناه جواب دادی:"چی؟نـــــه به من ربطی نداره! شاید اصلا یادشون رفته بود."
ولی گوشههای لبت همش به سمت بالا متمایل میشدن،اوه...بدنت داشت نقشهای که ریخته بودی رو با اون لبخند شیطون لو میداد!
جیسونگ صورتشو آورد جلوتر و بینیشو کشید به بینی تو و در همین هین جواب داد:"اهاااا منم که خررر."
خودتو کشیدی عقب.
"یااااا دور از جونت! من که همچین چیزی نگفتم!"
خندید و با چشمهای نرم شده نگاهتو پس گرفت. آروم دستاتو توی دستش گرفت،و با انگشت شستش خیلی ملیح پوست پشت دستتو نوازشی دست کشید.
"حالا تو که نگو ولی من فهمیدم چرا همه اعضا اصرار داشتن زودتر بیام پیشت فرشته."
_Soki.
-درخواستی بود،ادامه داره. اینو خیلی وقت پیش نوشتم امیدوارم بهش عشق بدید:)🥲🎀🤍🫂
#هان #سناریو #فیک #چندپارتی #استریکیدز #تکپارتی #کیپاپ
P¹
دیگه همهچیز آماده بود.
کیکی رو که توی خونه درست کرده بودی رو گذاشتی بین اون دو شمع بلند روی میز.
کیک کاملا سفید بود اما لبههاش رو با خامه قرمز رنگی تزیین کرده بودی،یه گیلاس جفت رو هم گذاشته بودی بالا سمت راست. یکی دوتا قلب بالا و پایین کشیده بودی و وسط کیک نوشته بودی:« HBD*, My Love:) »
خودت هم بعد از یه دوش طولانی و کلی فکر کردن،آخر سر پیراهنی صورتی رنگ رو برای امشب انتخاب کردی.
یه رنگ صورتی ملایمی داشت. پارچهای ساتن اما دامنی تا پایین زانوها و پف دار داشت. یقهاش هم یه نوار از جنس همون پارچه بیشتر نبود.
پایین موهات رو کرلی کرده بود و طبق علاقه شوهرت باز گذاشته بودی.
یه میکاپ ملایم،یه گردنبند مرواریدی،یه گردنبند دیگه که توش اول اسم اون رو داشت،یه دستبند نقره ای زنجیری که برای هدیه تولدت توی سال های دوستی ازش کادو گرفته بودی.
چراغ ها رو با ذوق شدیدی توی قلب کوچیکت خاموش کردی،برای آخرین بار بعد از زدن رمز گوشیت پیامی که به مردت داده بودی رو چک کردی.
-هانی کی میای خونه؟؟🫠
-چاگی همون ساعت هشت چطور مگه؟
-هیچی فقط میخواستم ببینم اگه امشب دیر میای خودم شام بخورم که الان خرذوق شدم برای شام منتظرت میمونممم:))😁💖
-اووو باشه چاگیا پس لطفاً برای سنجابت یه شام پر و پیمون درست کن...مثل سگ گشنمهㅠㅠ
-چشممم🫡😂
بعد از خوندن این پیام با خودت فکر کردی حتما خیلی خوشحال میشه وقتی ببینه توی خونه چه سورپرایزی منتظرشه.
داشتی برای آخرین بار کیک زیبات رو تماشا میکردی که زنگ در خورد!
با ذوق سریع فندک زدی سر دوتا فشفشه توی دستت،بعد کیک رو با یه دست برداشتی و با دست دیگهات فشفشه ها رو نگه داشتی که دوباره صدای زنگ توی گوشت پیچید. ریز ریز از ذوق خندیدی و وقتی بالاخره رفتی سمت در...یه نفس عمیق. بعد آروم در رو باز کردی و بلافاصله شروع به خواندن شعر تولدت مبارک کردی.
هان تا در رو باز کردی با دوتا چشم درشت شده نگاهت کرد. شعر تولدت مبارک با فشفشه و سایههایی که از نور فشفشه روی صورت و کیک میرقصیدن ندای یه شب خاص رو بهش میدادن.
اوه،وایسا...امروز چندم بود؟!
تازه یادش افتاد تولدش بود.
بعد بلافاصله زد زیر خنده. نه خندهای برای تمسخر بلکه از همون خنده هایی که چشمهاشو به شکل حلالی درمیآورد.
دومین سالی بود که شما دوتا داشتید تولد هان رو به عنوان یک زوج ازدواج کرده جشن میگرفتید و سال پیش هم با یه ایده دیگه سوپرایزش کرده بودی.
با خندهای اومد داخل و چراغ کنار در رو روشن کرد.
تو هم با لبخندی که حاصل بال زدن پروانههای توی دلت بخاطر خنده خوشگل عشقت بود نگاهش کردی. بعد کیک رو با فشفشه ها گذاشتی روی جا کفشی کنار در و با خنده دستاتو دور گردن سنجابت حلقه کردی و با ذوق گفتی:"تولدت مبارکا باشه هانییی"
در عرض ثانیه دست های کشیده و پهن و کشیده هان دور کمرت پیچید و محکم به خودش فشردت.
فاصله بینتون به صفر رسید.
دم گوشت با خنده جواب داد:"مرسی عشقمممم،امسالم مقا هرساله یه راهی پیدا کردی که سوپرایزم کنی نه؟"
بعد همون خنده لثهای خاص خودشو کرد که براش میمیردی.
کمی ازش فاصله گرفتی،درحدی که بتونی ببینیش. بوسهای کنار لبای عسلیش کاشتی و با خنده پاسخ دادی:"معلومه،هرجوری شده من باید اولین نفری باشم که تولدتو بهت تبریک میگه و سوپرایزت میکنه!"
ابروهاشو بالا داد و با لبخند شیطونی گفت:"پس نگو این بلاچه نزاشته بود بقیه بهم تبریک بگن."
کاملا معصومانه و بیگناه جواب دادی:"چی؟نـــــه به من ربطی نداره! شاید اصلا یادشون رفته بود."
ولی گوشههای لبت همش به سمت بالا متمایل میشدن،اوه...بدنت داشت نقشهای که ریخته بودی رو با اون لبخند شیطون لو میداد!
جیسونگ صورتشو آورد جلوتر و بینیشو کشید به بینی تو و در همین هین جواب داد:"اهاااا منم که خررر."
خودتو کشیدی عقب.
"یااااا دور از جونت! من که همچین چیزی نگفتم!"
خندید و با چشمهای نرم شده نگاهتو پس گرفت. آروم دستاتو توی دستش گرفت،و با انگشت شستش خیلی ملیح پوست پشت دستتو نوازشی دست کشید.
"حالا تو که نگو ولی من فهمیدم چرا همه اعضا اصرار داشتن زودتر بیام پیشت فرشته."
_Soki.
-درخواستی بود،ادامه داره. اینو خیلی وقت پیش نوشتم امیدوارم بهش عشق بدید:)🥲🎀🤍🫂
#هان #سناریو #فیک #چندپارتی #استریکیدز #تکپارتی #کیپاپ
- ۳۲۰
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط