ناباور بهش نگاه کردم
ناباور بهش نگاه کردم
+بعد از چندسال اینارو بهم میگی؟
نگاهشو دزدید
هینا: اره... خیلی صبر کردم تا بیای اما نیومدی هرسال موقع تولدم آرزو میکردم که بیای پیشم اما نیومدی ، دیگه دوست ندارم ،شنیدم یوری میخواد با بابایی ازدواج کنه...شاید..شاید اون مادر خوبی برام بشه...
همینطور شوک بهش خیره بودم ، حرفی نمیتونستم بزنم ، بعد از چند دقیقه صورتم خیس خیس بود ، با دستایی مشت با صدایی گه که انگار از ته چاه میاد فقط یه چیز گفتم
+حرف آخرته؟
درحالی که اشک میریخت و چشماش بسته بود گفت
هینا: ا..اره ، ب..برو ما...مامان هیونین باش..
+ب..باشه..ا.. اما...ب..با اینکه قلب مامانیو شکوندی بازم... بازم دوست دارم...
و بعد بدو بدو از اتاق بیرون زدم ، هیون هم پشت سرم میومد و صدام میزد اما واینسادم و رفتم تویه حیاط تا بلاخره بازوم گرفته شد
-صبر کن یونا...
به سمتش برگشتم
+ چیه؟
- ف...فقط حالش یکم خوب نبود...بعدا پشیمون میشه...هیچی تو دلش نیست
+ا..این رو من از چشم اون نمیبینم ، از چشم تو میبینم هیون...از چشم تویی که معلوم نیست چی بهش گفتی که فکر میکنه من میدونستم اینهمه سال زندست و نیومدم پیشش ، د.. دخترم ، دختر من تویه چشمام زل زد و گفت یوری مادر خوبی برام میشه...درحالی که چند دقیقه قبل گفت که اذیتش میکنه ، میفهمی حالمو ؟ با اینکه اذیتش میکنه بازم اونو به من ترجیح میده من...من...من چطور از یاد ببرم دخترم...
نذاشت ادامه بدم و بغلم کرد
_اروم باش ، باشه ؟ اره تقصیر منه ، تقصیر منه..خودمم مشکلو حل میکنم ، قول میدم
از وضعیت لایک و کامنتا ناراضیما گفته باشم ، اگه اینطوری باشه خبری از پارت نیست
+بعد از چندسال اینارو بهم میگی؟
نگاهشو دزدید
هینا: اره... خیلی صبر کردم تا بیای اما نیومدی هرسال موقع تولدم آرزو میکردم که بیای پیشم اما نیومدی ، دیگه دوست ندارم ،شنیدم یوری میخواد با بابایی ازدواج کنه...شاید..شاید اون مادر خوبی برام بشه...
همینطور شوک بهش خیره بودم ، حرفی نمیتونستم بزنم ، بعد از چند دقیقه صورتم خیس خیس بود ، با دستایی مشت با صدایی گه که انگار از ته چاه میاد فقط یه چیز گفتم
+حرف آخرته؟
درحالی که اشک میریخت و چشماش بسته بود گفت
هینا: ا..اره ، ب..برو ما...مامان هیونین باش..
+ب..باشه..ا.. اما...ب..با اینکه قلب مامانیو شکوندی بازم... بازم دوست دارم...
و بعد بدو بدو از اتاق بیرون زدم ، هیون هم پشت سرم میومد و صدام میزد اما واینسادم و رفتم تویه حیاط تا بلاخره بازوم گرفته شد
-صبر کن یونا...
به سمتش برگشتم
+ چیه؟
- ف...فقط حالش یکم خوب نبود...بعدا پشیمون میشه...هیچی تو دلش نیست
+ا..این رو من از چشم اون نمیبینم ، از چشم تو میبینم هیون...از چشم تویی که معلوم نیست چی بهش گفتی که فکر میکنه من میدونستم اینهمه سال زندست و نیومدم پیشش ، د.. دخترم ، دختر من تویه چشمام زل زد و گفت یوری مادر خوبی برام میشه...درحالی که چند دقیقه قبل گفت که اذیتش میکنه ، میفهمی حالمو ؟ با اینکه اذیتش میکنه بازم اونو به من ترجیح میده من...من...من چطور از یاد ببرم دخترم...
نذاشت ادامه بدم و بغلم کرد
_اروم باش ، باشه ؟ اره تقصیر منه ، تقصیر منه..خودمم مشکلو حل میکنم ، قول میدم
از وضعیت لایک و کامنتا ناراضیما گفته باشم ، اگه اینطوری باشه خبری از پارت نیست
- ۸.۵k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط