وقتی تو بلدم بودی

وقتی تو بلدم بودی

پارت هشتم

عصر شده بود. نور آفتاب کم‌جان‌تر از صبح، روی دیوارها کش میومد. ات دوباره خوابیده بود؛ خوابی نه از جنس بیهوشی، بلکه عمیق و انسانی.
کوک برای اولین بار اجازه داد پلک‌های خودش هم کمی سنگین بشن.

اما ذهنش… نه.

کنار پنجره ایستاد. شیشه سرد بود. مثل خیلی از لحظه‌هایی که او ترجیح داده بود سرد بمونه، نفهمه، نپرسه.

ات گفته بود:
+«می‌ترسیدم اگه ببینی…»
و این جمله مثل خاری زیر پوستش مونده بود.

چرا دیر می‌فهمید؟ چرا همیشه وقتی صدا می‌شنید که فریاد شده بود؟

دست‌هاش رو مشت کرد. نه از خشم به ات، از خشم به خودش.


---

سال‌ها قبل.

کوک روی پله‌های عمارت نشسته بود. بارون می‌بارید. درست مثل آن روز کافه. داخل عمارت صداها بالا رفته بود. کسی گریه می‌کرد. کسی می‌گفت «چیزی نیست».

و کوک… بلند نشده بود. نپرسیده بود. منتظر مونده بود تا همه‌چیز «خودش درست شه».

نشده بود.

از همون‌جا یاد گرفته بود: سؤال نپرسه، چون از جواب ها میترسید.


---

صدای خش‌داری اون رو به حال برگردونه:

+«کوک…»

برگشت. ات بیدار بود. نگاهش شفاف‌تر از قبل. نه قوی، نه ضعیف… صادق.

کوک نزدیک رفت، نشست. این بار قبل از اینکه ات حرفی بزنه، خودش گفت:
-«می‌دونی من چرا دیر می‌فهمم؟»

ات آروم سرشو تکون داد.
+«چرا؟»

کوک نفس عمیقی کشید.
-«چون اگه بفهمم، دیگه نمی‌تونم وانمود کنم همه‌چی خوبه.»
لبخند تلخی زد.
-«و من از به‌هم‌ریختن می‌ترسیدم.»

ات به کوک نگاه کرد. طولانی. بعد، برای اولین بار، دست کوک رو خودش گرفت.

+«منم می‌ترسیدم.»
صداش آروم بود، اما محکم.
+«ولی الان… دیگه نمی‌خوام تنها بترسم.»

کوک گلوش گرفت. سرش رو پایین آورد.
-«قول نمی‌دم همیشه بلد باشم چیکار کنم…»
نگاهش رو بالا آورد.
-«ولی قول می‌دم دیگه نگاه نکنم و رد نشم.»

ات لبخند زد. لبخندی کوچیک، اما واقعی.
+«همین کافیه.»

سکوتی افتاد. نه سنگین، نه دردناک. سکوتی که شبیه نفس بعد از گریه بود.

ات آروم گفت:
+«کوک؟»
-«جانم؟»
+«اگه دوباره گفتم خسته‌م…»
مکث کرد.
+«این بار بمون. حتی اگه هیچی نگم.»

کوک انگشت‌هاش رو محکم‌تر دور دست ات حلقه کرد.
-«این بار، همون‌جا می‌مونم.»

و برای اولین بار، «خسته‌م»
به معنیِ پایان نبود.


---

ادامه دارد… 🤍


ممنون که همایت میکنید 🌹🌹





#جونگ کوک
#جیمین
#تهیونگ
#جیهوپ
#شوگا
#جین
#نامجون
دیدگاه ها (۰)

لطفا حمایتش کنید فیک نویس هستن https://wisgoon.com/marzieh.1...

وقتی تو بلدم بودی پارت هفتمنور صبح از لای پرده‌های نیمه‌کشید...

منم حالم خوب بود

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟏ات دیگه طاقت نیاورد. صداش لر...

رمان عشق و نفرت پارت 14سلام سیسیا خوبین اوهم اوکی بریم واسه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط