همیشـــه نمـــے شود خود را زد به بـــے خیـــالـــے و گفــ

همیشـــه نمـــے شود خود را زد به بـــے خیـــالـــے و گفــــت :
تنهــــا آمده ام
تنهـــا مـــی روم
یڪــ وقـــت هــایـــے !
شایـــد حتـــــے براے ساعتـــے یا دقیــقه اے
ڪــم مــی آورے
دل وامانـــده ات یــڪــ نفـــر را مـــــے خواهــد
ڪـــــﮧ تـــا بینهــــــایـــتـــ
عاشقانه دوستـــَش دارے
دیدگاه ها (۵)

ساعت از نیمه‌شب گذشته بودڪه گوشی‌ام لرزیدیڪ پیام آمده بود :س...

پدر یعنی تکیه‌گاهی که شاید کم حرف بزند، اما همیشه حواسش به ت...

ساعت از نیمه‌شب گذشته بودڪه گوشی‌ام لرزیدیڪ پیام آمده بود :س...

......//برده ی زیبا//......

پارت چهار قرمزی 🍨😅و... هانما یهو وحشیانه ات رو بوس کرد ات تق...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۲ات کنار جونگوک ایستاد.جونگوک نق...

وقتی باران بند آمدباران از صبح می‌بارید.ات کنار پنجرهٔ کافه ...

نمی‌شود از ڪنارِ گذشته رد شدفقط چون سال‌ها از آن گذشته استبع...

گاهی آدم‌ها وارد زندگی‌مون می‌شن، بدون اینکه حتی خودشون بدون...

چندپارتی یونگی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط