استادم گفت : زندگی را تعریف کن…

استادم گفت : زندگی را تعریف کن…
گفتم..زندگی تعریف کردنی نیست…
ناراحت شد و نمره ام را صفر داد…
سالها بعد که او را دیدم که پیر شده بود و عصا به دست راه می رفت …
جلو رفتم و گفتم : زندگی را تعریف کن،ارام خندید و گفت نمره ات بیست…
زندگی را باید زیست!!!…
گفتم اون موقع باید بیست میدادی مشروط نشم.یه لگد زدم انداختمش تو جوب فرار کردم،،ما ایرانی هستیم،، کوروش
دیدگاه ها (۱)

پارت هیفده

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

گذشت روباه و اینده روباهپارت :14(قضیه از دید ناروتو) صبح شده...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑𝟎جیمین:خب من 25 سالمه. جونگکوک:هووف انگ...

like swan 🦢#like_swan𝑆𝑇𝐴𝑅 🧸ویو ات:تا چند هفته دیگه سال آخر د...

ابلیس

.......//برده ی زیبا//.......

بریم✨ با این حرف های اون دختر تو خیلی عصبانی شدی و اضطراب رو...

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط