پارت هیفده
از زبان لونا : با سردرد چشمامو باز کردم دیدم توی یه جای خیلی تاریکم و دست و پاهام به صندلی بسته شده و رو دهنمم چسب زدن هرچی تقلا میکردم که خودمو آزاد کنم اما نتونستم یهو یه صدای اشنایی اومد که گفت: الکی تلاش نکن راه فراری نداری وقتی اومد بیرون تعجب کردم خودش بود نایون بود مگه اون زندان نبود چطور فرار کرده اومد نزدیک و خندید و نشست رو صندلیه جلوییمو گفت: فکرشو نمیکردی من باشم نه بایکم مکث گفت: ولی متاسفانه باید فکرشو بکنی آره این منم پارک نایون کسی که بخاطر توی عوضی افتاد زندان اگه تو نبودی من الان پولدار بودم لعنتی(با داد گفت) بعد بلند شد و اومد نزدیکم و گفت: ولی الانم به رویای پولدار شدنم نزدیکما میدونی اشاره کرد به محافظ کناریش که محافظ یه گوشی داد دستش گوشی و گرفت جلومو گفت: آخه شوهر جونت داره میبینتت یهو صدای شوگا اومد گفت: هانا حالت خوبه (خیلی نگران) من با دهن بسته فقط تقلا میکردم که شوگا با عصبانیت داد زد و گفت: اون چسبو از دهنش باز کن لعنتیی نایون گوشی رو گرفت سمت خودشو خندید و گفت: میدونی مین از این عذاب کشیدنت کیف میکنم و دوباره خندید بعد جدی شد و گفت: اگه تا یک ساعت دیگه یک میلیون وون نیاری زن جونتو دیگه تو این زندگی نمیبینی وبعد گوشیو قطع کرد و روبه محافظت گفت : مراقبش باشین خیلی ارزشمنده محافظا تعظیم کردنو گفتن: چشم قربان بعد خندید و از اتاق رفت بیرون که یکی از محافظا اومد سمتم ترسیدم که زانو زد جلوی پامو دهنمو باز کرد و گفت: نترسین خانوم کیم ما از طرف رئیس مین اینجا هستیم شمارو از اینجا میبریم بیرون مطمئن باشین ترسم یه ذره کمتر شد ولی هنوز دستا میلرزید میترسیدم بلایی سر بچه هام بیاد خیلی میترسیدم یه نفس عمیق کشیدم و لبخندی زدمو گفتم: ممنونم اون فقط سر تکون داد و گفت فقط ببخشید الان چسب باید رو دهنتون باشه گفتم: اشکال نداره بزارش بعد محافظ چسب و گذاشت رو دهنم و بعد چند نیم ساعت دیدم از بیرون صدای تیر اندازی میاد که محافظ گفت : رئیس اومدن من میرم ولی اوجونگ با شما میمونه سر تکون دادم که اسلحه اشو در آورد و رفت بیرون اون محافظی که فهمیدم اسمش اوجونگ اومد سمتم دستاو پاهامو باز کرد و. دهنمو ام باز کرد و گفت : خانوم لطفاً پشت من وایستین که اتفاقی نیوفته از رو صندلی بلند شدم و گفتم: ممنون که نجاتم دادی جونمو مدیون توام بهم گفت: نه خانوم من خانواده امو مدیون شماام اون پسری بچه ای رو یادتون میاد که تو خیابون چند تا مرد ریخته بودن سرش و میخواستن بکشنش ولی شما نجاتش دادین تعجب کردم اون از کجا میدونست گفتم : خب گفت: خب خانوم اون برادر من بود اگه شما نجاتش نمیدادین زندگیم نابود میشد برای همین اومدم جزو محافظاتون و به خودم قول دادم که تا پای جونم از شما محافظت میکنم لبخندی زدمو گفتم: ازت ممنونم خیلی ممنونم لبخندی زد و گفت: من بیشتر ممنون شما ام بعد اسلحه اشو در آورد و اسلحه اشو رو حالت آماده باش گذاشت بعد چند دقیقه صداها قطع شدن که صدای شوگا رو شنیدم که اسممو صدا میکرد میخواستم برم پیشش ولی سرم به شدت گیج میرفت نمیدونم چرا بعد در محکم باز شد و شوگا اومد داخل محافظ اسلحه اشو غلاف کرد و به شوگا تعظیم کرد و کنار وایستاد شوگا اومد سمتم و محکم بغلم کرد و روی موهامو بوسه ای زد و گفت: خداروشکر اگه چیزیت میشد من چیکار میکردم بعد من و از خودش جدا کرد و با نگرانی همه جامو نگاه کرد و با نگرانی گفت: خوبی جاییت زخمی نشده بهت آسیب نرسوند که لبخند بی جوانی زدمو گفتم: نه خیالت راحت چیزیم نشده
بعد شوگا نفس راحتی کشید و رو به محافظ گفت: واقعا ازت ممنونم اگه تو و یوبین نبودین نمیدونم چیکار میکردم محافظ تعظیم کرد و گفت: کاری نکردیم قربان وظیفه بود بعد شوگا لبخندی زد و گفت: بعدا هر درخواستی ازم داشته باشی بی چون و چرا انجامش میدم در ضمن حقوقتم بیشتر میشه من دیگه نمیتونستم سر گیجم رو تحمل کنم یهو سرم افتاد تو بغل شوگا و آخرین چیزی که شنیدم عربده نگران شوگا بود که اسممو صدا میزد
بعد شوگا نفس راحتی کشید و رو به محافظ گفت: واقعا ازت ممنونم اگه تو و یوبین نبودین نمیدونم چیکار میکردم محافظ تعظیم کرد و گفت: کاری نکردیم قربان وظیفه بود بعد شوگا لبخندی زد و گفت: بعدا هر درخواستی ازم داشته باشی بی چون و چرا انجامش میدم در ضمن حقوقتم بیشتر میشه من دیگه نمیتونستم سر گیجم رو تحمل کنم یهو سرم افتاد تو بغل شوگا و آخرین چیزی که شنیدم عربده نگران شوگا بود که اسممو صدا میزد
- ۶۷۳
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط