حوصلم سر رفته بود خودم رو با چیزای چرت و پرت که یه روزایی ...
𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟑𝟖
حوصلم سر رفته بود خودم رو با چیزای چرت و پرت که یه روزایی برام خیلی خوصله سر بر بودن سرگرم کردم مثل آب دادن به گلا تماشای آب تو استخر شمردن پرنده ها و...
الان ساعت 7 شب بود خانم بزرگ که گفت 8 میاد جونگ کوک هم که تا 10 نمیادش...تصمیم گرفتم برم اون دری قرمز رنگی که خیلی وقت پیش دیده بودم اما جونگ کوک گفت نباید سمتش برم.
رفتم به حیاط پشتی به سمت اون راهرو تاریک که گل های کنارش برعکس گل های کل حیاط خشک و پژمرده بود به اون در نزدیک شدم که صدای ناله های ضعیفی میومد آروم به سمت در قدم برداشتم و...
چفت در رو پایین کشید کمی مکث کردم و بعد درو اروم باز کردم صدای ناله ها بیشتر شد...
پله هایی با شیب خیلی کم بود به سمت پایین و هیچی از اون اتاق معلوم نبود...از پله ها آروم آروم پایین رفتم قدم به قدم صدای ناله ها بیشتر میشد همچنین این صدا خیلی برام آشنا بود...به پله آخر رسیدم...
نگاهم افتاد به انواع و اقسام وسایل شکنجه صندلی هایی که طناب بهشون آویزون بود و تاریک بود که یه نور از هواکش اون اتاق رو روشن میکرد.
چشمم افتاد به صندلی که روی اون شخصی نشسته بود صورتش پر خون بود و آروم منو صدا کرد اما صورتش معلوم نبود...
....:ا/..تت...(خیلی ضعیف صدای ته چاهی)
بهش آروم آروم نزدیک شدم که دیدم
اون...اون...تهیونگ بود!!!!
دیگه خون تو رگام رو حس نکردم...و همونجا افتادم به گریه و شروع کردم به دستاش رو باز کردن با اشک...
ته: خوبیی ا/ت(صدای ته چاهی)
ا/ت: تهیونگگ
دستاش رو باز کردم که صدای ماشین اومد ...سریع تهیونگ رو همونجا ول کردم...با سرعت از پله ها بالا رفتم با اشک هائیکه اختیارش دست خودم نبود با دلی لرزون بخاطر عشقی که اینطوری زجه کشیده بود زیر دست اون غول بی رحم و قلبی عصبانی بخاطر قولی که از خانم بزرگ گرفته بود...
با اشک و داد و عصبانیت داد میزدم: دروغ گفتیننن...دروغ
گفتیننن...نمیبخشمتون...شما به من دروغ گفتین...
که یهو خانم بزرگاومد سمت من و دوطرف بازومو گرفت و گفت: چه خبرته دختر صدات رو انداختی تو سرت؟؟!!
ا/ت: شما به من دروغ گفتیییین...نمیبخشمتون....
کل خدمتکارا و بادیگاردا دورمون جمع شده بودن...هیچکس هیچی نمیگفت فقط من داد میزدم...خانم بزرگ آروم گفت: اروممم...بریم تو صحبت میکنیم
ا/ت: نمیخوااااام...چه صحبتی به من قول دادین شما به من قول دادین اما تهیونگگ...
خانم بزرگ: هیشششش...دختر صدات رو بیار پایین ما اینجا ابرو داریم بریم تو
به زور دستش رو گرفتم و کشیدم داخل عمارت.
گفتم: حالا بگوچیشده
ا/ت: شما به من قول داده بودین تهیونگ سالم بمونه...جونشو نجات بدین اما توی اون زیر زمین...
(جونگ کوک میرسه ولی خانم بزرگ و ا/ت اونو نمیبینن چون پشت در فال گوش وایساده)
ا/ت:(همه حرفاش با اشک و بغض سگی و میگه) من توی اون زیر زمین تهیونگ رو دیدم صورتش پر از خون بود...شما...
که یهو یکی حرفش رو شکست و کسی نبود جز جونگ کوک
کوک: مگه نگفتم حق نداری به اون زیر زمین بریییی هااا (عربده)
ا/ت: لال شده بود
کوک: به چه حقی پاتو توی اون اتاق گزاشتی...
اومد سمت ا/ت و یه سیلی محکم زد تو گوشش طوری که پرت شد روی زمین
ا/ت دستشرو گذاشته بود رو گونش و فقط اشک میریخت جونگ کوک هم همینطور داد می زد و خانم بزرگفقط دستش رو گرفته بود و میگفت:
پسرم آروم باش
کوک: دست ا/ت رو گرفت و از رو زمین بلندش کرد...همینطور که بازوش رو گرفته بود انگشت اشاره رو به نشونه تهدید بالا آورد و گفت: فقط اگه یه بار دیگه...یک بار دیگه...بفهمم تو کارای من سرک کشیدی دنیارو رو سرت خراب میکنم...بیا بریم بالا(با تهدید و آخرش رو با داد)
دستش رو کشید و داشت میبردش که یهو ا/ت افتاد روی زمین و چشاش بسته شد...
جونگ کوک لرزون نگاهش میکرد و آروم نشست کنارش و گفت: م..ممن...چیکار کردم
سریع زنگ زد به دکتر شخصیش و اومد و ا/ت رو معاینه کرد و گفت بخاطر فشار عصبی بوده و یه سرم براش زد.
بعد اینکه دکتر رفت کوک بود که همینطوری آروم به ا/ت نگاه میکرد و اشک میریختم جونگ کوکی که بعد از 5 سالگی به بعدش هیچوقت دیگه گریه نکرده بود
خانم بزرگ اومد کنارش نشست و دستش رو گزاشت رو شونش: میدونم خیلی دوسش داری...ولی اینطوری نه...نباید باهاش بد حرف بزنی.
و بعد از اتاق رفت بیرون و درو بست
ادامه دارد...
حمایت؟؟
حمایتاتون خیلی کمه هاا اصلا کامنت نمیزارین.
حالم خوب نبود ولی پارت گزاشتم سرما خوردم ناجور دیروز هم سه تا قرص استامينوفن باهم خوردم چون سرم درد میکرد الان داغونم معدم قاط زده... ولی با این حال پارت گزاشتم😔
اگه اینطوری باشه دیگه ادامه نمیدم!!
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟑𝟖
حوصلم سر رفته بود خودم رو با چیزای چرت و پرت که یه روزایی برام خیلی خوصله سر بر بودن سرگرم کردم مثل آب دادن به گلا تماشای آب تو استخر شمردن پرنده ها و...
الان ساعت 7 شب بود خانم بزرگ که گفت 8 میاد جونگ کوک هم که تا 10 نمیادش...تصمیم گرفتم برم اون دری قرمز رنگی که خیلی وقت پیش دیده بودم اما جونگ کوک گفت نباید سمتش برم.
رفتم به حیاط پشتی به سمت اون راهرو تاریک که گل های کنارش برعکس گل های کل حیاط خشک و پژمرده بود به اون در نزدیک شدم که صدای ناله های ضعیفی میومد آروم به سمت در قدم برداشتم و...
چفت در رو پایین کشید کمی مکث کردم و بعد درو اروم باز کردم صدای ناله ها بیشتر شد...
پله هایی با شیب خیلی کم بود به سمت پایین و هیچی از اون اتاق معلوم نبود...از پله ها آروم آروم پایین رفتم قدم به قدم صدای ناله ها بیشتر میشد همچنین این صدا خیلی برام آشنا بود...به پله آخر رسیدم...
نگاهم افتاد به انواع و اقسام وسایل شکنجه صندلی هایی که طناب بهشون آویزون بود و تاریک بود که یه نور از هواکش اون اتاق رو روشن میکرد.
چشمم افتاد به صندلی که روی اون شخصی نشسته بود صورتش پر خون بود و آروم منو صدا کرد اما صورتش معلوم نبود...
....:ا/..تت...(خیلی ضعیف صدای ته چاهی)
بهش آروم آروم نزدیک شدم که دیدم
اون...اون...تهیونگ بود!!!!
دیگه خون تو رگام رو حس نکردم...و همونجا افتادم به گریه و شروع کردم به دستاش رو باز کردن با اشک...
ته: خوبیی ا/ت(صدای ته چاهی)
ا/ت: تهیونگگ
دستاش رو باز کردم که صدای ماشین اومد ...سریع تهیونگ رو همونجا ول کردم...با سرعت از پله ها بالا رفتم با اشک هائیکه اختیارش دست خودم نبود با دلی لرزون بخاطر عشقی که اینطوری زجه کشیده بود زیر دست اون غول بی رحم و قلبی عصبانی بخاطر قولی که از خانم بزرگ گرفته بود...
با اشک و داد و عصبانیت داد میزدم: دروغ گفتیننن...دروغ
گفتیننن...نمیبخشمتون...شما به من دروغ گفتین...
که یهو خانم بزرگاومد سمت من و دوطرف بازومو گرفت و گفت: چه خبرته دختر صدات رو انداختی تو سرت؟؟!!
ا/ت: شما به من دروغ گفتیییین...نمیبخشمتون....
کل خدمتکارا و بادیگاردا دورمون جمع شده بودن...هیچکس هیچی نمیگفت فقط من داد میزدم...خانم بزرگ آروم گفت: اروممم...بریم تو صحبت میکنیم
ا/ت: نمیخوااااام...چه صحبتی به من قول دادین شما به من قول دادین اما تهیونگگ...
خانم بزرگ: هیشششش...دختر صدات رو بیار پایین ما اینجا ابرو داریم بریم تو
به زور دستش رو گرفتم و کشیدم داخل عمارت.
گفتم: حالا بگوچیشده
ا/ت: شما به من قول داده بودین تهیونگ سالم بمونه...جونشو نجات بدین اما توی اون زیر زمین...
(جونگ کوک میرسه ولی خانم بزرگ و ا/ت اونو نمیبینن چون پشت در فال گوش وایساده)
ا/ت:(همه حرفاش با اشک و بغض سگی و میگه) من توی اون زیر زمین تهیونگ رو دیدم صورتش پر از خون بود...شما...
که یهو یکی حرفش رو شکست و کسی نبود جز جونگ کوک
کوک: مگه نگفتم حق نداری به اون زیر زمین بریییی هااا (عربده)
ا/ت: لال شده بود
کوک: به چه حقی پاتو توی اون اتاق گزاشتی...
اومد سمت ا/ت و یه سیلی محکم زد تو گوشش طوری که پرت شد روی زمین
ا/ت دستشرو گذاشته بود رو گونش و فقط اشک میریخت جونگ کوک هم همینطور داد می زد و خانم بزرگفقط دستش رو گرفته بود و میگفت:
پسرم آروم باش
کوک: دست ا/ت رو گرفت و از رو زمین بلندش کرد...همینطور که بازوش رو گرفته بود انگشت اشاره رو به نشونه تهدید بالا آورد و گفت: فقط اگه یه بار دیگه...یک بار دیگه...بفهمم تو کارای من سرک کشیدی دنیارو رو سرت خراب میکنم...بیا بریم بالا(با تهدید و آخرش رو با داد)
دستش رو کشید و داشت میبردش که یهو ا/ت افتاد روی زمین و چشاش بسته شد...
جونگ کوک لرزون نگاهش میکرد و آروم نشست کنارش و گفت: م..ممن...چیکار کردم
سریع زنگ زد به دکتر شخصیش و اومد و ا/ت رو معاینه کرد و گفت بخاطر فشار عصبی بوده و یه سرم براش زد.
بعد اینکه دکتر رفت کوک بود که همینطوری آروم به ا/ت نگاه میکرد و اشک میریختم جونگ کوکی که بعد از 5 سالگی به بعدش هیچوقت دیگه گریه نکرده بود
خانم بزرگ اومد کنارش نشست و دستش رو گزاشت رو شونش: میدونم خیلی دوسش داری...ولی اینطوری نه...نباید باهاش بد حرف بزنی.
و بعد از اتاق رفت بیرون و درو بست
ادامه دارد...
حمایت؟؟
حمایتاتون خیلی کمه هاا اصلا کامنت نمیزارین.
حالم خوب نبود ولی پارت گزاشتم سرما خوردم ناجور دیروز هم سه تا قرص استامينوفن باهم خوردم چون سرم درد میکرد الان داغونم معدم قاط زده... ولی با این حال پارت گزاشتم😔
اگه اینطوری باشه دیگه ادامه نمیدم!!
- ۶۸۱
- ۱۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط