“او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم

“او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم


من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شرمده بودم
یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
دیدگاه ها (۱)

اربعین که می‌آید، انگار تمامِ زمین و زمان در یک بغضِ طولانی ...

The Joke That Broke Us

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

Rofile of the wolf...۹

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۹: تولدِ یک هیولاتویِ اون اتاقِ تا...

dark life = 17

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط