چـشـم هـایـش شــروعِ واقـعـه بـود ، آسمـانـی درون آنـهـا
چـشـم هـایـش شــروعِ واقـعـه بـود ، آسمـانـی درون آنـهـا مـن
در صـدایـش پــرنـده می رقـصیـد ، بـر تـنش عطـر خـوب آویـشـن
بـاز آویـزه هایی از گـیـلاس ، پـشـت گـوشش شلـوغ می کـردنـد
دسـت هـای کـمـنـد نـیلـوفــر سیـنـه ریـزی ظـریـــف بـرگـردن
احـتـمـالا غـریــبه می آمـد ، از خـیـابـان بـه شــرم رد می شـد
دخـتــر پـا بــه راه دیــروزی ، هـیـکـل رو بـه راه حــالا زن
در قـطاری کـه صـبـح آمـده بود دشـت هایی وسـیـع جـا مـاندند
شهـر از ایــن زاویــه قـفـس می شد ، زیـر پـاهـای گــرم در رفتن
پـشـت سـر لایـه هـای پـل بـر پـل ، پـیـش رو کـوره راه سـردرگـم
مـثـل یـک مــادیـان نـا آرام در خــیــابــان ســایه روشــن
در خـیـالـش قـطار مــردی بـود ، بـی حـیـا بی لـبـاس بـی هـر چـیـز
در خـیــالـش عــروس خـواهـد شــد ، تـوی هـر کـوپـه کـوپـه آبستـن
سـارقـانـی کــه دسـت مـی بـردنـد ، سـیـب سـرخ از حـصـار بـردارند
دکـمـه هـایـی کـه حـیــف می مـردنـد روی دنـیـای زیــر پـیــراهـن
مـردمـانی که تــوی پـنـجـره هـا در پـی هـر چـه لـخـت می گشتند
پـیـش چشـمـان گـردشـان ایـنـک فـرصتـی داغ بـود طـعـم بــدن
آسمـان بـا گـرم گـرم از درد عـکس هایی فـجـیـع می انـداخـت
چـکه هـای غـلـیـظ خـون افـتـاد ، از کـجـا روی صـورت دامن؟
او مـســافـر نـبـود امـا بـاز مـنـتـظـر تـا قـطار بـرگـردد
مـثـل حالا که داشت بـرمیگشت تن تتن تن تتن تتن تن تن
سـوت کـم رنـگ سـرد می آمـد ، تـیـر غـیبـی تـلق تـلق در راه
خـاطـراتی کـه داشت قـل می خـورد ، روی تصـویـر ریـل راه آهـن
تـوی چـشـم فلان فلان شده اش آسمـانی بـرای مـانـدن نیست
زنـدگی بــود و آخـریـن شـیـهـه ، مـادیـانـی در انـتـظـار تــرن
« علیرضا آذر »
در صـدایـش پــرنـده می رقـصیـد ، بـر تـنش عطـر خـوب آویـشـن
بـاز آویـزه هایی از گـیـلاس ، پـشـت گـوشش شلـوغ می کـردنـد
دسـت هـای کـمـنـد نـیلـوفــر سیـنـه ریـزی ظـریـــف بـرگـردن
احـتـمـالا غـریــبه می آمـد ، از خـیـابـان بـه شــرم رد می شـد
دخـتــر پـا بــه راه دیــروزی ، هـیـکـل رو بـه راه حــالا زن
در قـطاری کـه صـبـح آمـده بود دشـت هایی وسـیـع جـا مـاندند
شهـر از ایــن زاویــه قـفـس می شد ، زیـر پـاهـای گــرم در رفتن
پـشـت سـر لایـه هـای پـل بـر پـل ، پـیـش رو کـوره راه سـردرگـم
مـثـل یـک مــادیـان نـا آرام در خــیــابــان ســایه روشــن
در خـیـالـش قـطار مــردی بـود ، بـی حـیـا بی لـبـاس بـی هـر چـیـز
در خـیــالـش عــروس خـواهـد شــد ، تـوی هـر کـوپـه کـوپـه آبستـن
سـارقـانـی کــه دسـت مـی بـردنـد ، سـیـب سـرخ از حـصـار بـردارند
دکـمـه هـایـی کـه حـیــف می مـردنـد روی دنـیـای زیــر پـیــراهـن
مـردمـانی که تــوی پـنـجـره هـا در پـی هـر چـه لـخـت می گشتند
پـیـش چشـمـان گـردشـان ایـنـک فـرصتـی داغ بـود طـعـم بــدن
آسمـان بـا گـرم گـرم از درد عـکس هایی فـجـیـع می انـداخـت
چـکه هـای غـلـیـظ خـون افـتـاد ، از کـجـا روی صـورت دامن؟
او مـســافـر نـبـود امـا بـاز مـنـتـظـر تـا قـطار بـرگـردد
مـثـل حالا که داشت بـرمیگشت تن تتن تن تتن تتن تن تن
سـوت کـم رنـگ سـرد می آمـد ، تـیـر غـیبـی تـلق تـلق در راه
خـاطـراتی کـه داشت قـل می خـورد ، روی تصـویـر ریـل راه آهـن
تـوی چـشـم فلان فلان شده اش آسمـانی بـرای مـانـدن نیست
زنـدگی بــود و آخـریـن شـیـهـه ، مـادیـانـی در انـتـظـار تــرن
« علیرضا آذر »
- ۹.۱k
- ۰۵ مرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط