اسلاید اول استایل ات اسلاید دو استایل بلا
اسلاید اول استایل ات، اسلاید دو استایل بلا
P56
روز تولد، همهچی قاطیپاطی بود.
یک روز زودتر گرفته بودن که جیمین رو سوپرایز کنن.
جیمین تو راه بود،داشت از کمپانی برمیگشت.
همه ریخته بودن خونهش.
نامجون داشت آهنگا رو چک میکرد.
مینجی و تهیونگ گیر دکور بودن.
وونجی مشروبا رو میچید.
یونگی لم داده بود، هیچی حالش نبود.
کوک داشت خودشو کنترل میکرد خوراکیا رو نخوره.
ات از همه فیلم میگرفت.
هوپی با تلفن حرف میزد.
جین و لونا میخندیدن.
و بلا… هر پنج دقیقه:
*خوبم؟؟
🐨🐱🐯🐿🐰🐹 لونا، وونجی، مینجی، ات:
عاااالی زنهههه ول کن دیگه!
*استرس دارم باااا!
🐿: انگار جیمین داره میاد خواستگاریت 😂
+دو روزه روانیم کرده.
🐯: اوه اوه رسید، رسید!
🐹: خاموش کنینا!
🐱: گایم شدین!
🐰: ساکت شیننن!
…
…
…
🐥 (در رو باز میکنه):ای ننه… خسته شدیما!
🐿🐯🐹🐱🐰🐨 (با هم):سوپراااایزززززززز! 🥳
🐥: یا ابلفضــــل…
سکته کردم!
🐿: ذوق کن احمق.
🐥: راست میگی… وااای خدا مرسی بچهها.
🐱: ریدم تو ذوق کردنت.
جیمین میخندید که یهو چشمش افتاد به بلا.
🐥: اع… شما هم اینجایین؟
*بله، تولدتون مبارک.
+چرا انقدر رسمی؟ راحت باش دیگه.
---------
۳ ساعت بعد
ات توی تراس بود، سیگار دستش.
مینجی با دوتا لیوان مشروب اومد کنارش.
یکی رو داد دست ات.
تکیه داد به دیوار.
+مرسی.
ات زل زده بود به دوردست.
*به چی اینجوری فکر میکنی؟
+به اینکه قراره تا کی زنده بمونم.
مینجی خندید.
+هنوز خیلی جوونی، مطمئنم قراره کلی عمر کنی.
ات لبخند زد، نگاهش افتاد به زمین.
مینجی یهو جدی شد.
*وای صبر کن…نکنه مریضی چیزی داری و نگفتی؟؟
ات زد زیر خنده.
+نه بابا، مریض نیستم.
مینجی بغلش کرد.
*هرچی هست، فقط اینو بدون…
اگه بری، جونگکوک نابود میشه.
پس یه مدت طولانی پیشش بمون، باشه؟
تو از مرگ حرف میزنی،
ما داریم فکر میکنیم برای نینیهات چی کادو بخریم.
ات خندید.
+واقعاً؟
*آره بابا!
ات بلندتر خندید.
ازدواج؟ بچه؟ پیر شدن؟
همهش رویای قشنگی بود…
برای زنی که هیچوقت زندگیِ قشنگ نداشت.
مینجی رو بغل کرد.
+منم دوست دارم نینیمو بغل کنم…
درِ تراس باز شد.
🐯: بدویین!جیمین میخواد اعتراف کنههه!
هر دوتاشون دویدن داخل.
🐥: اممم…ما ری… راستش از همون اولین بار که دیدمت
خیلی ازت خوشم اومد.میشه بیشتر آشنا شیم؟
لپای ما ری گل انداخت.
🐹🐨🐱🐯🐿🐰 (با هم):باهاش قرار بذارررر!
ماری:راستش جیمینشی… منم ازت خوشم میاد.
ات یواشکی رفت پشت بلا.
کوک رفت پشت جیمین.
هر دو همزمان هلشون دادن تو بغل هم.
خنده، جیغ، تشویق.
دو شب بود هرکی یه کاری میکرد،
ولی حالِ همه خوب بود.
ات رو مبل نشسته بود.
مدتها فقط کوک رو نگاه میکرد.
دستاش، لباش، نگاهش…
پا شد، رفت کنارش.
دست برد تو موهاش.
+بریم؟
_ کجا؟
+نمیدونم…بریم یهجا تنها باشیم.
هوپی زودتر فهمید.
آروم بلند شد تا بره.
ازکنار کوک که داشت رد می شد، دست زد رو شونش.
🐿: زیاد بهش سخت نگیر.
_ ها؟
+احمقخان پاشو بریم.
_ باش.
ات کیفشو برداشت.
کوک سویچ ماشینو.
+ما داریم میریم،
جیمینا، بازم تولدت مبارک.
🐥: مرسی.
بلا نگاهش کرد.
*شب میای خونه؟
+احتمالاً بریم خونهی کوک.
🐥🐱🐯🐿🐨🐹:اوووووووووووو!
+_ فعلاً فعلاً.
در رو بستن.
-----------
_ خب کجا بریم؟
+بریم دریا.
_ لتسگو… لتسگو.
P56
روز تولد، همهچی قاطیپاطی بود.
یک روز زودتر گرفته بودن که جیمین رو سوپرایز کنن.
جیمین تو راه بود،داشت از کمپانی برمیگشت.
همه ریخته بودن خونهش.
نامجون داشت آهنگا رو چک میکرد.
مینجی و تهیونگ گیر دکور بودن.
وونجی مشروبا رو میچید.
یونگی لم داده بود، هیچی حالش نبود.
کوک داشت خودشو کنترل میکرد خوراکیا رو نخوره.
ات از همه فیلم میگرفت.
هوپی با تلفن حرف میزد.
جین و لونا میخندیدن.
و بلا… هر پنج دقیقه:
*خوبم؟؟
🐨🐱🐯🐿🐰🐹 لونا، وونجی، مینجی، ات:
عاااالی زنهههه ول کن دیگه!
*استرس دارم باااا!
🐿: انگار جیمین داره میاد خواستگاریت 😂
+دو روزه روانیم کرده.
🐯: اوه اوه رسید، رسید!
🐹: خاموش کنینا!
🐱: گایم شدین!
🐰: ساکت شیننن!
…
…
…
🐥 (در رو باز میکنه):ای ننه… خسته شدیما!
🐿🐯🐹🐱🐰🐨 (با هم):سوپراااایزززززززز! 🥳
🐥: یا ابلفضــــل…
سکته کردم!
🐿: ذوق کن احمق.
🐥: راست میگی… وااای خدا مرسی بچهها.
🐱: ریدم تو ذوق کردنت.
جیمین میخندید که یهو چشمش افتاد به بلا.
🐥: اع… شما هم اینجایین؟
*بله، تولدتون مبارک.
+چرا انقدر رسمی؟ راحت باش دیگه.
---------
۳ ساعت بعد
ات توی تراس بود، سیگار دستش.
مینجی با دوتا لیوان مشروب اومد کنارش.
یکی رو داد دست ات.
تکیه داد به دیوار.
+مرسی.
ات زل زده بود به دوردست.
*به چی اینجوری فکر میکنی؟
+به اینکه قراره تا کی زنده بمونم.
مینجی خندید.
+هنوز خیلی جوونی، مطمئنم قراره کلی عمر کنی.
ات لبخند زد، نگاهش افتاد به زمین.
مینجی یهو جدی شد.
*وای صبر کن…نکنه مریضی چیزی داری و نگفتی؟؟
ات زد زیر خنده.
+نه بابا، مریض نیستم.
مینجی بغلش کرد.
*هرچی هست، فقط اینو بدون…
اگه بری، جونگکوک نابود میشه.
پس یه مدت طولانی پیشش بمون، باشه؟
تو از مرگ حرف میزنی،
ما داریم فکر میکنیم برای نینیهات چی کادو بخریم.
ات خندید.
+واقعاً؟
*آره بابا!
ات بلندتر خندید.
ازدواج؟ بچه؟ پیر شدن؟
همهش رویای قشنگی بود…
برای زنی که هیچوقت زندگیِ قشنگ نداشت.
مینجی رو بغل کرد.
+منم دوست دارم نینیمو بغل کنم…
درِ تراس باز شد.
🐯: بدویین!جیمین میخواد اعتراف کنههه!
هر دوتاشون دویدن داخل.
🐥: اممم…ما ری… راستش از همون اولین بار که دیدمت
خیلی ازت خوشم اومد.میشه بیشتر آشنا شیم؟
لپای ما ری گل انداخت.
🐹🐨🐱🐯🐿🐰 (با هم):باهاش قرار بذارررر!
ماری:راستش جیمینشی… منم ازت خوشم میاد.
ات یواشکی رفت پشت بلا.
کوک رفت پشت جیمین.
هر دو همزمان هلشون دادن تو بغل هم.
خنده، جیغ، تشویق.
دو شب بود هرکی یه کاری میکرد،
ولی حالِ همه خوب بود.
ات رو مبل نشسته بود.
مدتها فقط کوک رو نگاه میکرد.
دستاش، لباش، نگاهش…
پا شد، رفت کنارش.
دست برد تو موهاش.
+بریم؟
_ کجا؟
+نمیدونم…بریم یهجا تنها باشیم.
هوپی زودتر فهمید.
آروم بلند شد تا بره.
ازکنار کوک که داشت رد می شد، دست زد رو شونش.
🐿: زیاد بهش سخت نگیر.
_ ها؟
+احمقخان پاشو بریم.
_ باش.
ات کیفشو برداشت.
کوک سویچ ماشینو.
+ما داریم میریم،
جیمینا، بازم تولدت مبارک.
🐥: مرسی.
بلا نگاهش کرد.
*شب میای خونه؟
+احتمالاً بریم خونهی کوک.
🐥🐱🐯🐿🐨🐹:اوووووووووووو!
+_ فعلاً فعلاً.
در رو بستن.
-----------
_ خب کجا بریم؟
+بریم دریا.
_ لتسگو… لتسگو.
- ۴۷۹
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط