10

10
بالاخره بعد از دو سه ساعت گشتن و خریدن چند جفت کفش مناسب برا لباس ها از مرکز خرید اومدیم بیرون...
-ولی گلبو کاششش شماره پسره رو میگرفتی ها بد خوشگل بود...

-چی میگی محنا مگه عقده ای ام با دیدن یه پسر آب از لب و لوچه ام راه بیوفته...

گلرو-ولی خوب تیکه ای بود...

-مبارک صاحبش...مگه آدم با کسی که یه بار اونم از پشت شیشه و رهگذری دیدش رفیق میشه...

-اینم حرفیه...

-من واقعا نمیدونم بعضی پسرا عقل ندارن؟؟؟

اشاره به تیپم کرد و گفت:خو عقلشون به چششونه دییییگهههه...

اینو گفت و خندید...

-سوار شو بابا سوار شوووو...
سوار ماشین شدیم و حرکت کردم به طرف کافی شاپ خودم!!!
(خخخخخ چه زود صاحبش شدم!!!)
اون ساعت چون اوج ترافیک بود توی ترافیک مونده بودیم...بالاخره مسیر چند دقیقه ای رو نیم ساعته رسیدیم...
ماشینو گوشه ای پارک کردم و گفتم:پیاده شید بریم...
رفتیم اون سمت خیابون درو باز کردیم مثل همیشه اون زنگ بالا در به صدا در اومد...
به نسبت صبح ها الآن شلوغ تر بود...
صندلی خالی پیدا کردیم و نشستیم...
همون پسره اومد جلو که منو شناخت...
-سلام خانوما خوش آمدید
رو به من گفت: همون همیشگی؟؟
-بله
-شما چی میل دارید خانوم؟؟؟

محنا تعجب کرد و گفت:همون همیشگی ایشون...

روبه گلرو گفت:و شما؟؟؟

-همون همیشگیشون...


لبخندی زد و گفت:اساعه

محنا نیشگونی ازم گرفت و گفت:عوضی تو مگه چه قدر میای اینجا؟؟؟

-تقریبا هر روز میام...

گلرو-بعد اون همیشگیت بستنی شکلاتیه؟؟؟


لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:آره...تو که میدونی عاشقشمممم...کاش شما هر چی دوس داشتید سفارش میدادید...

محنا-امروز که کلا به سلیقه تو بودیم اینم روش...

همون موقع بستنی ها رسید...
مال من همیشه روش کاکائو آب شده داشت...
گذاشت جلوم...
-بفرمایید
-ممنونم
برای گلبو و محنا هم قرار داد و گفت:چیز دیگه ای نمیخواید خانوما؟؟؟

-نه ممنون

محنا آروم گفت:گلبو گلبو یه چنتا پسر این بغل هستن بد جوری زومن رو ما...

به هوای دیدن بیرون نگاهشون کردم...
راست میگفت...بر و بر داشتن نگامون میکردن...

-خسته نشن...

گلرو-من میگم گردنشون خشک نشه...

خندیدیم...
محنا و گلرو داشتن خوشگل ترینشون رو انتخاب میکردن...

منم چون نمیتونستم زیاد نگاشون کنم هرازگاهی نظر میدادم...

بعد از خوردن بستنی پولشو حساب کردم و بلند شدیم...همراه با ما اون سه چهار تا پسر هم بلند شدن و با ما بیرون اومدن...

از شانس بد ما ماشینشون انگار اونور خیابون بود...

میخواستم سوییچو از کیفم در بیارم که محنا گفت:بیا این کیفاشو ببینیم...

به ناچار رفتیم توی پیاده رو...
یه چند لحظه که کیفای پشت ویترین رو دید گفت:نه هیچ کدومشون خوب نبودن...
-تو که نمیپسندی چرا نگاه میکنی پس؟؟؟
-دوست دارم نگاه کنم...
رفتیم طرف ماشین...
یکی از همون پسرا نشسته بود رو کاپوت...
داشتم نگاش میکردم که گفت:خانوم مشکلیه؟؟؟
-نه فقط خواستم بگم قر نشه کاپوت...

-نگران نباش...چیزی که زیاد داریم از این ماشیناس...

جلوی خندمو گرفتم و گفتم:خوش به حالتون...

-اگه بخوای میتونم یه بار سوارتون کنم ها...میخواید؟؟؟

سوییچشو نشون داد...
جدا دیگه خندم گرفت سوییچشوووو...


محنا گفت:آره میتونیم؟؟؟

-چرا که نه سوار شید...

از رو کاپوت پرید پایین...
گلرو گفت:فقط من جلو میشینما...
-باشهههه سوار شیدددد...

کفرم در اومد سوییچو از تو کیفم در آوردم و دزدگیرشو زدم...

مثل مسخ شده ها داشت نگاه میکرد...

-دفعه بعدی خواستی دروغ بگی سوییچ موتور رو بهم نشون نده... برو پسر جون برو...

بعدم درو باز کردم و سوار شدم...
بچه ها هم سوار شدن...اون همونجوری داشت نگامون میکرد...
ماشینو روشن کردم و رفتیم...
وقتی دیگه نمیتوتست ببینمون منفجر شدیم از خنده...
اون قدر خندیدم که اشکم در اومد...

گلرو-واااای خداااا چه قدرم پررو بود...

-داشت باورم میشد ماشین مال خودشه و من اشتباه گرفتم...

محنا دیگه داشت غش میکرد-وق...تی دید ....سویی...چ رو .....در آور....دی ....شو....که شد...
-ولی عوضی عین راست دروغ میگفت!!!

تا رسیدن به خونه دایی اینا گفتیم و خندیدیم...

محنا-بچه ها بیاید بالا...

-مرسی عزیزم...حالا یه فرصت دیگه...

-باشه اصرار نمیکنم...

گلرو-محناااا تو اصلا اصرار کردی؟؟؟

خندید و گفت:خب میگم بیاید بیاید دیگه...

گلرو-بابا شوخی کردم...حالا برو تو خونه دایی ببینه سالم تحویلت دادیم ها...

درو باز کرد و گفت:خدافظظظ...دستتونم درددددد نکنههههه...

-فدای تو خدافظ

پامو گذاشتم رو گاز و رفتم به طرف خونه...
وقتی رسیدیم،درو با ریموت باز کردم...ماشینو پارک کردم...
-گلرو خانم آخر خطه پیاده شو...
-مرسی آجی
از روی صندلی عقب وسیله هامونو برداشتیم و رفتیم داخل...وارد شدیم...مامان و بابا نشسته بودن و داشتن Tv میدیدن...
دیدگاه ها (۱)

11-سلامممم...مامان گفت:سلاممم خوش گذشت پاساژ گردی؟؟؟گلرو-عال...

12تا میخواستم این حرفارو به زبون بیارم دستشو اورد جلو و گفت:...

9-باشه بابا خجالت زده ام نکنید دیگه...ماشینو روشن کردم و راه...

8لیوانی شربت درست کردم و رفتم توی حیاط...روی چمن زیر سایه در...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_14در ماشینو براش باز کردم خو...

لبخند قاتلپارت¹⁵ویو جونگ کوکسمت ماشینم رفتم که با صدای یونگی...

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_32مرد که از خانه رفت بیرون ز...

فیک تهیونگ

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part22از روصندلی پاشد منم پاشدممن:مامان میرسو...

ادامه پارت ۳۴

محو زیبایی او پارت ۱۹ویو رزا سلین و جونگ کوک اومدن پیشمون ، ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part27دیگه نمیکشیدم همونجا جلوش زانو زدمو دست...

پارت ۷ دو دقیقه چشم تو چشم شدن که تهیونگ گفت ∆ شما دانش آموز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط