قسمت چهارم😆

قسمت چهارم😆

دیانا:خیلی ذوق زده بودم بالاخره ..بالاخره میرسیدیم و اوستاد فاطیمام رو میدیدم فقط پنج دیقه مونده بود و با اشتیاق منتظر بودم😆

....
در کوپه زده شد و با سرعت به طرف در رفتم😀
علی:چته چته؟😐
دیانا:هیچی هیچی رسیدیم؟😀
علی:آره:neutral_face:
محکم علیو کنار زدم و از قطار پیاده شدم 😀 وای وای فکرشم نمی‌کردم اولین چیزی که به چشمم خورد اوستاد فاطیما بودم همینجوری که به طرف اوستاد فاطیمام میدوییدم پام به سنگی گیر کردو محکم افتادم ولی تموم فکرم واوستاد فاطیما فرا گرفته بود😀 بلند شدم به دوییدنم ادامه دادم😀 بدون مقدمه اوستاد فاطیما رو بغل کردم
اوستاد فاطیما منو از خودش جدا کردو زیر لب گفت اینقدر زایه رفتار نکن😐 با خوشحالی گفتم:وای وای اوستاد باورم نمیشه بالاخره به آرزومون میرسیم همشونو میکشیم ویسگونو مال خودمون میکنیم😀 اوستاد فاطیما دستی رو شونم کشید و گفت:اوهوم حواستو خیلی جمع کن‌ خیلی باید مراقب باشی ارتباططو با کاربرا صمیمی کن بهشون نزدیک شو و..بکششون😀 ترسی با کلمه ی بکش تو دلم افتاد دستمو مشت کردم و گفتم چشم اوستاد..
اوستاد فاطیما:از وقتت استفاده کن ... به میوسا اشاره کردو زیر لب گفت از اون شروع کن...

ادامه دارد 😐
پ ن:خوب دیگه متوجه شدین شخصیت منفی منو و اوستاد فاطیماییم‌😐 ✌
همانا کسانی که کامنت نذاشتن به عذاب وجدان دردناکی مبطلا میشوند 😐
دیدگاه ها (۲۰)

رمان تهیونگ

سه تا رازپارت ۲ | چیزی که هان نمی‌دیدهان بالاخره خودش رو به ...

شاهزاده دوست داشتنی من

فیک شوگا پارت هفتم مافیای بیرحم دختر لجباز

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

وقتی بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

part 2 _هوممم.. چی میگی.. این وقت شب موقع زنگ زدنه(عصبی و بی...

I'm not jealous part 35با صدای بمی که شنیدم ناخودآگاه 360 در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط