تو میراث بهارانی و من هم زادهء باران

تو میراث بهارانی و من هم زادهء باران
بگو کی میرسد فصل جدایی هایمان پایان؟
من از نسل سکوت سردم و تو جنس خورشیدی
بیا و قاصدکها را به فصل وصل برگردان
ز جان ما دو تن باران سرآغاز شکفتن شد
ز چشمان تو گل رویید و سهم ماست خارستان
نگو ما هر دو خطهای موازی، بی سرانجامیم
که دست التماسم پل شد و خط زد بر این برهان
دو شمع بی فروغ چشمهایم را نمی بینی؟
بگیر از جانم این آتش بزن بر جان آتشدان
دیدگاه ها (۷۴)

خیره است چشمِ خانه به چشمانِ مات منخالی است بی صدا و سکوتت ح...

نمی تونم بسازم با زمونهپر از دلشوره های ناتمومم دوباره خیس ب...

آمدم سر بزنم شعر بخوانم برومآنقدر دلزده هستم که نمانم برومبه...

ﺭﻓﺘﯽ و از رفتنت با من هوا ﻫﻢ گریه کردشهر ﺧﺎﻟﯽ شد دل این ﮐﻮﭼﻪ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط