بیاعتماد
#بیاعتماد_27
(علامت دکتر٪)
با اومدن دکتر از تو اتاقش فورا همراه کوک بلند شدیم...
-چیشده.. حالش بهتره... چرا اینجوری شده..
٪ نمیخوام نگرانتون کنم ولی..
+ولی چیییی..
٪ولی باید فورا عمل بشه....
میترسیدم...
همیشه از این روز میترسیدم...
دکتر بهم گفته بود که یروزی میرسه که قلبش نیاز به عمل داره اما نه انقد زود ...
موجی که تو چشمام جمع شده انقدری سنگینه...
تنها منتظر یک رعد و برقه تا همه ی صورتمو خیس کنه...
نمیدونم این چه حکمتیه...
چرا داستان زندگی منو اینجوری نوشتن...
+االان...الان میتونم ببینمش..؟
٪بعله.. فعلا بهوشه ... ولی وضعیت قلبش خیلی وخیمه...
شما فورا رضایت نامه ی عملو امضا کنین تا ما براشون یک اهدا پیدا کنیم..
کوک همراه دکتر رفت تا رضایت نامه رو امضا کنه..
بینیمو بالا کشیدم و اشکایی که حالا کل صورتمو خیس کرده بود رو پاک کردم...
من مادرشم.. تو این اوضاع باید بهش روحیه بدم.. نه اینکه با گریه و زاری بدتر استرسشو زیاد کنم...
نفس کوتاهی گرفتم و اروم دستگیره در و رو پایین کشیدم...
بورام به پنجره خیره شده بود...
+عزیزم...
با صدای من فورا سرشو چرخوند و لبخند دندون نمایی زد...
/مامان.... من چمشده..
+چیزی نیست عزیزم... نگران هیچی نباش...
/اما اگه چیزی نیست چرا منو اوردن اینجا؟!
همینجوری که به سمت تختش میرفتم گفتم:
چیزی میخوری بگم بابات بیاره؟
سرشو تند تند به معنی نه تکون داد..
روی صندلی کنارش نشستم...
+خوب میشی... باید خوب بشی ...
/مگ..مگه چیشده مامانی..؟
دستشو اروم فشردم و گفتم:
باید دکترا خوبت کنن.. همین...
/دکترا خوبم کنن!؟ اما من میترسممم..
+از چی میترسی اخه...
مگه قلبت اذیتت نمیکنه؟!
/اهوم..
+خب... دکترا میخوان کاری کنن که دیگه درد نکنه و اذیت نشی..
شرطا کامل نبود ولی خب واقعا خیلی گذشت.. دلم سوخت😐😂
(علامت دکتر٪)
با اومدن دکتر از تو اتاقش فورا همراه کوک بلند شدیم...
-چیشده.. حالش بهتره... چرا اینجوری شده..
٪ نمیخوام نگرانتون کنم ولی..
+ولی چیییی..
٪ولی باید فورا عمل بشه....
میترسیدم...
همیشه از این روز میترسیدم...
دکتر بهم گفته بود که یروزی میرسه که قلبش نیاز به عمل داره اما نه انقد زود ...
موجی که تو چشمام جمع شده انقدری سنگینه...
تنها منتظر یک رعد و برقه تا همه ی صورتمو خیس کنه...
نمیدونم این چه حکمتیه...
چرا داستان زندگی منو اینجوری نوشتن...
+االان...الان میتونم ببینمش..؟
٪بعله.. فعلا بهوشه ... ولی وضعیت قلبش خیلی وخیمه...
شما فورا رضایت نامه ی عملو امضا کنین تا ما براشون یک اهدا پیدا کنیم..
کوک همراه دکتر رفت تا رضایت نامه رو امضا کنه..
بینیمو بالا کشیدم و اشکایی که حالا کل صورتمو خیس کرده بود رو پاک کردم...
من مادرشم.. تو این اوضاع باید بهش روحیه بدم.. نه اینکه با گریه و زاری بدتر استرسشو زیاد کنم...
نفس کوتاهی گرفتم و اروم دستگیره در و رو پایین کشیدم...
بورام به پنجره خیره شده بود...
+عزیزم...
با صدای من فورا سرشو چرخوند و لبخند دندون نمایی زد...
/مامان.... من چمشده..
+چیزی نیست عزیزم... نگران هیچی نباش...
/اما اگه چیزی نیست چرا منو اوردن اینجا؟!
همینجوری که به سمت تختش میرفتم گفتم:
چیزی میخوری بگم بابات بیاره؟
سرشو تند تند به معنی نه تکون داد..
روی صندلی کنارش نشستم...
+خوب میشی... باید خوب بشی ...
/مگ..مگه چیشده مامانی..؟
دستشو اروم فشردم و گفتم:
باید دکترا خوبت کنن.. همین...
/دکترا خوبم کنن!؟ اما من میترسممم..
+از چی میترسی اخه...
مگه قلبت اذیتت نمیکنه؟!
/اهوم..
+خب... دکترا میخوان کاری کنن که دیگه درد نکنه و اذیت نشی..
شرطا کامل نبود ولی خب واقعا خیلی گذشت.. دلم سوخت😐😂
- ۷.۲k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط