گفتمت بیا ببینمت؛

گفتمت بیا ببینمت؛
و تو هر بار، دلیلی برای نیامدن داشتی.
و من، هر روز، با حافظه‌ام در جنگ بودم؛
می‌ترسیدم یک روز بیدار شوم و دیگر صدایت را،
لحن خندیدنت را،
حتی جای خالی‌ات را به یاد نیاورم.

فراموشی، اول از چیزهای کوچک شروع شد؛
اسم بعضی خیابان‌ها، ساعت بعضی قرارها،
اما تو را نمی‌توانستم به دستش بسپارم.
برای همین هر شب، خاطراتت را از نو مرور می‌کردم؛
مثل بیماری که می‌داند حافظه‌اش دارد خانه‌به‌خانه خاموش می‌شود
و پیش از آن‌که چراغ آخر را هم ببرند،
می‌خواهد چهره‌ی عزیزترین آدم زندگی‌اش را به خاطر بسپارد.

اما حافظه‌ی لعنتی،
دیگر خسته شده بود...
و من نمی‌دانستم کدام‌مان زودتر از پا درمی‌آییم؛
من از دلتنگی،
یا حافظه‌ام از نگه داشتن تو.

راستی، آن شب که زنگ زدی،
از هر دری حرف زدیم؛
از چیزهای بی‌اهمیت، از روزمرگی، از هیچ...
اما من نتوانستم آن یک جمله را بگویم:
«دارم از این شهر می‌روم.»

می‌ترسیدم اگر بگویم،
صدایت رنگ خداحافظی بگیرد.
می‌ترسیدم بپرسی کی، کجا، چرا...
و من مجبور شوم اعتراف کنم
که شاید دیگر هیچ‌وقت نبینمت.

سیگار پشت سیگار روشن کردم؛
دود را فرستادم سمت سقف،
شاید فراموشی زودتر برسد
و قبل از آن‌که خودش مرا از یاد ببرد،
تو را از من بگیرد.

اما نشد.

حالا مانده‌ام با شهری که باید ترکش کنم
و حافظه‌ای که هر روز چیزی را از من می‌گیرد؛
فقط نمی‌دانم
اگر یک روز نوبت تو برسد،
از کدام قسمت زندگی‌ام باید شروع کنم به مردن؟
@mamnoee
#ژولیده
#دلتنگی
#رفاقت
دیدگاه ها (۰)

تو...

تو را دوست دارم؛ حتی آن وقت که سگ سیاه افسردگی می‌آید و کنار...

بعضے از آدم ها فقط مے رونـــــــــد امــا جاے خالیشان نمے رو...

کتمان نمی‌کنم، هنوز هم کماکان دوستت می‌دارم، هنوز هم با وجود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط