رمان:
رمان:
💋 سزاوار مرگ 💋
به قلم:
👸 رز و رزان 👸
👈 فصل چهارم👉
که احساس کردم دو نفر با خنده اومدن تو کافه اما دور بودن و منم چون این چند وقت زیاد گریه میکردم چهرشو واضح نمیدیدم .. ولی حرفاشونو میشنیدم :
_عشقم اونجا بشینیم ؟؟
+آره ماندانا خانووووم .
_ بالاخره از شر اون دختره خلاص شدی ما دیگه راحت شدیم..
+آره عزیزم ، اون میدونه که من صد بار از اون بیشتر عاشق تو ام
_آره عزیزم ، قهوه بخوریم ؟؟
+البته ؛ گاااارسووون....
وقتی حرفاشونو شنیدم خواستم دقت کنم تا چهرشونو خوب تر ببینم ، دقت که کردم فهمیدم که اون پسر سام بود با همون دختر که به من ترجیح دادش ، سام خوشحال بود ، اون دختره قد بلندی داره ، موهای بُلُند و بُلَند ، چشمای آبی ، لبای سرخ ، پوست سفید ، لاغرو خوشگل . اعصبانی شدم و نتونستم تحمل کنم .. بلند شدم رفتم سر میزشون ، جفتشون نگام کردن سام بلند شد و گفت :(( تو اینجا ..)) حرفشو قطع کردم و یه سیلی زدم بهش جوری که سرش کاملا برگشت و یهو ماندانا بلند شو خواست بزنتم دستشو گرفتم و هلش دادم افتاد زمین ولی سام همونجوری تو بهت اون سیلی بود و تکونی نخورد ، پارچه ای که رو میزشون بودو کشیدم همه چیز ریخت و شکست . از در که خارج شدم برف میومد که یهو احساس کرد یکی دست گذاشت رو شونم وایسادم و پشتمو نگاه کردم دیدم که سامه ، زل زدم تو چشاش که یهو گفت :(( النا چیکار میکنی .)) گفتم :(( خفه شو و اسم منو با اون دهن کثیفت نگو .)) سام :(( ما دیگه تموم شدیم پس ادامه نده .)) با اینکه از حرفش سر در نیاوردم ولی گفتم :(( حرف مفت نزن ، تو در اون حد نیستی که حتی تو صورتت تف بندازم پس حدرش نمیدم .)) و رفتم ... تو راه کلی گریه کردم تا به خونه رسیدم وقتی رسیدم همه چیو گفتم و بعد رفتم اتاقمو درو قفل کردم و رو تخت نشستم :(( خدایا ، ازت متنفرم چرا منو به وجود آوردی؟؟ که الان اینجوری بشکنم ، اینهمه درد واسه قلبم بسه ، بسه .))
1 هفته بعد ...
الناز :
این هفته النا از اون وقتی که فهمید سام و ماندانا دارن بچه دار میشن تو اتاقش خودشو حبس کرده و بیرون نمیاد صبحونه ، ناهار و شامشو هم ما واسش میبیریم که بازم هیچی ازشون نمیخوره و با کسی حرف نمیزنه و ما هم هر جایی میرفتیم تو خونه میموند و نمیومد ..
مامانم وقتی النا رو تو این حال میبینه خیلی ناراحت میشه و دست میذاره رو قلبش ، هیچ سر در نمیارم داره چی میشه؟؟؟
النا :
تو این یه هفته من مثل یه مرده متحرک شده بودم ... میدونستم که امروز روز ازدواج سام و ماندانا هست ، خبر ازدواجشون رو از ملیس شنیده بودم .. تو سرم یه فکرایی داشتم ولی نمیتونستم اون فکر ها رو اجرا کنم .. ملیس گفته بود ساعت 4 بعد از ظهر برای محضر وقت دارن و الان هم ساعت 2 ظهر بود .. یعنی دقیقا دو ساعت دیگه اونا قرار بود ازدواج کنن ... وای خدا باورم نمیشه اونا واقعا میخوان ازدواج کنن من نمیتونم تحمل کنم خدایا خودت کمکم کن ...
اون دو ساعت هم گذشت ، مطمئن بودم که الان ماندانا و سام توی محضر منتظرن تا زن و شوهر بشن .. لباسای خونگیم رو با مانتو شلوار و شال مشکی عوض کردم و از خونه اومدم بیرون بدون این که به کسی چیزی بگم .. سوار تاکسی شدم و مقصدم محضری بود که قرار بود اون ها ازدواج کنن ... وقتی رسیدم جلوی محضر کرایه ماشین رو حساب کردمو با سرعت بالایی به اتاقی رفتم که میدونستم اونجا خطبه عقد خونده میشه .. چون این محضر دقیقا همون محضری بود که قرار بود من و سام با هم ازدواج کنیم ... به اتاق رسیدم بدون در زدن وارد شدم ... عاقد در حال خوندن خطبه عقد بود ولی وقتی که من وارد شدم دیگه چیزی نگفت ، سام و ماندانا تعجب کرده بودن ... رفتم جلو تر و رو به روی سام وایسادم و بهش گفتم :(( داری ازدواج میکنی ؟... واقعا می خوای باهاش ازدواج کنی ؟... سام جوابمو بده ...! چطوری اینکارو باهام میکنی ؟.. جوابمو بده لعنتی ...)) همه این حرفارو با بغضی که سعی داشتم نشکنه میگفتم ... سام بلند شد و اومد رو به روی من وایساد و خیلی آروم و ریلکس گفت :(( من به تو گفتم که همه چیز بینمون تموم شده پس این کارات خیلی بی معنیه ... من نظرم به هیچ عنوان عوض نمیشه ، من ماندانا رو دوست دارم ... خداحافظ )) حرفاش دیوونم میکرد داشتم دیگه عقلمو از دست میدادم ... زیر لب گفتم :(( خیلی پستی .)) و به سرعت از اون اتاق و اون محضر اومدم بیرون ... دوباره سوار تاکسی شدم و آدرس خونه رو گفتم ... وقتی رسیدم دم خونه دوباره کرایه ماشین رو حساب کردم و با سرعت به داخل خونه رفتم... هر کی که داخل خونه بود با تعجب نگاهم میکرد ... ولی من به کسی محل ندادم و خودمو سریع به اتاقم رسوندم و در رو قفل کردم ... تو ذهنم فقط یه چیز بود اونم (( خودکش
💋 سزاوار مرگ 💋
به قلم:
👸 رز و رزان 👸
👈 فصل چهارم👉
که احساس کردم دو نفر با خنده اومدن تو کافه اما دور بودن و منم چون این چند وقت زیاد گریه میکردم چهرشو واضح نمیدیدم .. ولی حرفاشونو میشنیدم :
_عشقم اونجا بشینیم ؟؟
+آره ماندانا خانووووم .
_ بالاخره از شر اون دختره خلاص شدی ما دیگه راحت شدیم..
+آره عزیزم ، اون میدونه که من صد بار از اون بیشتر عاشق تو ام
_آره عزیزم ، قهوه بخوریم ؟؟
+البته ؛ گاااارسووون....
وقتی حرفاشونو شنیدم خواستم دقت کنم تا چهرشونو خوب تر ببینم ، دقت که کردم فهمیدم که اون پسر سام بود با همون دختر که به من ترجیح دادش ، سام خوشحال بود ، اون دختره قد بلندی داره ، موهای بُلُند و بُلَند ، چشمای آبی ، لبای سرخ ، پوست سفید ، لاغرو خوشگل . اعصبانی شدم و نتونستم تحمل کنم .. بلند شدم رفتم سر میزشون ، جفتشون نگام کردن سام بلند شد و گفت :(( تو اینجا ..)) حرفشو قطع کردم و یه سیلی زدم بهش جوری که سرش کاملا برگشت و یهو ماندانا بلند شو خواست بزنتم دستشو گرفتم و هلش دادم افتاد زمین ولی سام همونجوری تو بهت اون سیلی بود و تکونی نخورد ، پارچه ای که رو میزشون بودو کشیدم همه چیز ریخت و شکست . از در که خارج شدم برف میومد که یهو احساس کرد یکی دست گذاشت رو شونم وایسادم و پشتمو نگاه کردم دیدم که سامه ، زل زدم تو چشاش که یهو گفت :(( النا چیکار میکنی .)) گفتم :(( خفه شو و اسم منو با اون دهن کثیفت نگو .)) سام :(( ما دیگه تموم شدیم پس ادامه نده .)) با اینکه از حرفش سر در نیاوردم ولی گفتم :(( حرف مفت نزن ، تو در اون حد نیستی که حتی تو صورتت تف بندازم پس حدرش نمیدم .)) و رفتم ... تو راه کلی گریه کردم تا به خونه رسیدم وقتی رسیدم همه چیو گفتم و بعد رفتم اتاقمو درو قفل کردم و رو تخت نشستم :(( خدایا ، ازت متنفرم چرا منو به وجود آوردی؟؟ که الان اینجوری بشکنم ، اینهمه درد واسه قلبم بسه ، بسه .))
1 هفته بعد ...
الناز :
این هفته النا از اون وقتی که فهمید سام و ماندانا دارن بچه دار میشن تو اتاقش خودشو حبس کرده و بیرون نمیاد صبحونه ، ناهار و شامشو هم ما واسش میبیریم که بازم هیچی ازشون نمیخوره و با کسی حرف نمیزنه و ما هم هر جایی میرفتیم تو خونه میموند و نمیومد ..
مامانم وقتی النا رو تو این حال میبینه خیلی ناراحت میشه و دست میذاره رو قلبش ، هیچ سر در نمیارم داره چی میشه؟؟؟
النا :
تو این یه هفته من مثل یه مرده متحرک شده بودم ... میدونستم که امروز روز ازدواج سام و ماندانا هست ، خبر ازدواجشون رو از ملیس شنیده بودم .. تو سرم یه فکرایی داشتم ولی نمیتونستم اون فکر ها رو اجرا کنم .. ملیس گفته بود ساعت 4 بعد از ظهر برای محضر وقت دارن و الان هم ساعت 2 ظهر بود .. یعنی دقیقا دو ساعت دیگه اونا قرار بود ازدواج کنن ... وای خدا باورم نمیشه اونا واقعا میخوان ازدواج کنن من نمیتونم تحمل کنم خدایا خودت کمکم کن ...
اون دو ساعت هم گذشت ، مطمئن بودم که الان ماندانا و سام توی محضر منتظرن تا زن و شوهر بشن .. لباسای خونگیم رو با مانتو شلوار و شال مشکی عوض کردم و از خونه اومدم بیرون بدون این که به کسی چیزی بگم .. سوار تاکسی شدم و مقصدم محضری بود که قرار بود اون ها ازدواج کنن ... وقتی رسیدم جلوی محضر کرایه ماشین رو حساب کردمو با سرعت بالایی به اتاقی رفتم که میدونستم اونجا خطبه عقد خونده میشه .. چون این محضر دقیقا همون محضری بود که قرار بود من و سام با هم ازدواج کنیم ... به اتاق رسیدم بدون در زدن وارد شدم ... عاقد در حال خوندن خطبه عقد بود ولی وقتی که من وارد شدم دیگه چیزی نگفت ، سام و ماندانا تعجب کرده بودن ... رفتم جلو تر و رو به روی سام وایسادم و بهش گفتم :(( داری ازدواج میکنی ؟... واقعا می خوای باهاش ازدواج کنی ؟... سام جوابمو بده ...! چطوری اینکارو باهام میکنی ؟.. جوابمو بده لعنتی ...)) همه این حرفارو با بغضی که سعی داشتم نشکنه میگفتم ... سام بلند شد و اومد رو به روی من وایساد و خیلی آروم و ریلکس گفت :(( من به تو گفتم که همه چیز بینمون تموم شده پس این کارات خیلی بی معنیه ... من نظرم به هیچ عنوان عوض نمیشه ، من ماندانا رو دوست دارم ... خداحافظ )) حرفاش دیوونم میکرد داشتم دیگه عقلمو از دست میدادم ... زیر لب گفتم :(( خیلی پستی .)) و به سرعت از اون اتاق و اون محضر اومدم بیرون ... دوباره سوار تاکسی شدم و آدرس خونه رو گفتم ... وقتی رسیدم دم خونه دوباره کرایه ماشین رو حساب کردم و با سرعت به داخل خونه رفتم... هر کی که داخل خونه بود با تعجب نگاهم میکرد ... ولی من به کسی محل ندادم و خودمو سریع به اتاقم رسوندم و در رو قفل کردم ... تو ذهنم فقط یه چیز بود اونم (( خودکش
- ۵.۶k
- ۲۴ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط