من عقابی بودم که نگاه یک مار

من عقابی بودم که نگاه یک مار
سخت آزارم داد
بال بگشودم و سمتش رفتم
از زمینش کندم
به هوا آوردم
آخر عمرش بود که فریب چشمش، سخت جادویم کرد
در نوک یک قله، آشیانش دادم که همین دل رحمی، چه بروزم آورد
عشق، جادویم کرد
زهر خود بر من ریخت
از نوک قله زمین افتادم
تازه آمد یادم، من عقابی بودم بر فرازِ یک کوه
آشیانِ خود را به نگاهی دادم...
دیدگاه ها (۲)

اگر کسی احساست را نفهمید، مهم نیست. ســــرت را بالا بگیر ولب...

سخت است حرفت را نفهمند. و سخت تر از آن این است که حرفت را اش...

یادم باشد که خدا با من است، که فرشته ها برایم دعا می کنند، ک...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت "14" "ویو جئون آنجلینا" ت...

چپتر یکم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط