نگفتی بمــان ...

نگفتی بمــان ...
وگرنه من آدم رفتن نبودم ...
همانجا که دستــانم را از میان
دستانت ربـــودم ، اعتراض نکردی ...
و من حس کردم بودنم
زاید بوده که هیچ نگفتی ...
و من رفتم ...
و تو رفتــنم را در سکوت تماشا کردی ...
این سکوت تــو مرا
شکســت ..
دیدگاه ها (۹)

سـخـت اسـت یـکـ رنـگـ مانـدن در دنـیـایـے کـه مـردم بـراے پـ...

روزت را با قـلـبے روشـن آغـاز کـن بـگـذار تـمـام نـگـرانے هـ...

noting

گاهی شنیدن یه کلمه...باعث میشه تموم بشی!یه حرفایی مثل سیلی م...

رمان عشق ممنوع

وقتی پدربزرگت میمیره میاین ایران و تو حالت بده . یه گوشه پار...

قسمت ۷

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌ویکم: آتشی که در تنم افتاد---از مهمان...

Forced MarriagePart 53یک ماه گذشته بودفقط یک ماه دیگه مونده ...

پارت: 7 (بخش2) **زاویه دید: زین**اسم *استرلینگ* مثل یه سطل آ...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 5️⃣Ⓟⓐⓡⓣ تو سرگیجه داشتی و ن...

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط