« عشق یکطرفه »
« عشق یکطرفه »
Part 3
( ویوی بعدازظهر )
( ویوی کالیرا )
هیچکس نمیدانست پشت آن لبخند آرام و ظاهرِ آراستهی سلوین، چه طوفانی پنهان شده است.
او از صبح، با وسواسِ عجیبی به خودش رسیده بود؛ انگار میخواست امشب، آخرین تصویرِ زیباییاش را در ذهن یونگی ثبت کند.
بهترین لباسش را انتخاب کرده بود، میکاپش را با دقتی مثالزدنی انجام داده بود، گرانترین عطرش را زده بود و ظریفترین اکسسوریهایش را هم برداشته بود.
حتی نامهای برای شوگا نوشته بود؛ نامهای که در سکوتِ کاغذ، همهی حرفهای ناگفتهاش را پنهان کرده بود.
از طرفی، یونگی هم خودش را برای همان پاسخِ قاطع و سرد آماده کرده بود؛ پاسخی که از قبل در ذهنش شکل گرفته بود: نه.
لباس شیکی پوشیده بود، عطر تلخش را زده بود، ساعت گرانقیمتش را به دست بسته بود و بدون معطلی راهی ماشینش شد.
راهِ محل برگزاری مهمانی حدود یک ساعت بود، اما ترافیکِ سنگین، مسیر را طولانیتر کرد.
وقتی بالاخره بعد از نزدیک به دو ساعت به مقصد رسید، شب کمکم در حال فرود آمدن بود و نورهای رنگی، محوطهی مهمانی را مثل یک رؤیای پرزرقوبرق روشن کرده بودند.
محل برگزاری مهمانی، خیرهکننده بود.
همهجا با گلهایی تزئین شده بود که از گلفروشی سلوین آمده بودند؛ گلهایی که با دقت در جایجای فضا چیده شده بودند، انگار خودِ عشق در میانشان نفس میکشید.
سلوین هم در میان دوستانش نشسته بود و میخندید، اما آن خنده، بیشتر شبیه نقابی زیبا بود تا نشانی از آرامش.
( ویوی یونگی )
نگاهم روی سلوین ثابت ماند.
نمیدانستم چرا، اما حضورش برایم همیشه چیزی بین آرامش و سردرگمی بود.
او دختر مهربان و زیبایی بود، این را نمیشد انکار کرد، اما من هیچوقت نتوانسته بودم آن احساسی را که او انتظار داشت، در خودم پیدا کنم.
امشب آمده بودم تا برای همیشه تکلیف این ماجرا را روشن کنم.
میخواستم صادق باشم، بیپرده و محکم.
میخواستم به او بفهمانم که این احساس، از طرف من وجود ندارد؛ نه برای اینکه بخواهم دلش را بشکنم، بلکه برای اینکه دیگر میانِ امید و تردید معلق نماند.
شاید بهترین کار همین بود که با یک جوابِ کوتاه، همهچیز را تمام کنم.
( نه )
کلمهای کوچک، اما گاهی از یک کوه هم سنگین تر .
شرایط پارت بعدی :
۱۱ لایک
۸ کامنت
۵ بازنشر
( دخترام تا شرطا نرسه پارتی آپلود نمی کنم )
Part 3
( ویوی بعدازظهر )
( ویوی کالیرا )
هیچکس نمیدانست پشت آن لبخند آرام و ظاهرِ آراستهی سلوین، چه طوفانی پنهان شده است.
او از صبح، با وسواسِ عجیبی به خودش رسیده بود؛ انگار میخواست امشب، آخرین تصویرِ زیباییاش را در ذهن یونگی ثبت کند.
بهترین لباسش را انتخاب کرده بود، میکاپش را با دقتی مثالزدنی انجام داده بود، گرانترین عطرش را زده بود و ظریفترین اکسسوریهایش را هم برداشته بود.
حتی نامهای برای شوگا نوشته بود؛ نامهای که در سکوتِ کاغذ، همهی حرفهای ناگفتهاش را پنهان کرده بود.
از طرفی، یونگی هم خودش را برای همان پاسخِ قاطع و سرد آماده کرده بود؛ پاسخی که از قبل در ذهنش شکل گرفته بود: نه.
لباس شیکی پوشیده بود، عطر تلخش را زده بود، ساعت گرانقیمتش را به دست بسته بود و بدون معطلی راهی ماشینش شد.
راهِ محل برگزاری مهمانی حدود یک ساعت بود، اما ترافیکِ سنگین، مسیر را طولانیتر کرد.
وقتی بالاخره بعد از نزدیک به دو ساعت به مقصد رسید، شب کمکم در حال فرود آمدن بود و نورهای رنگی، محوطهی مهمانی را مثل یک رؤیای پرزرقوبرق روشن کرده بودند.
محل برگزاری مهمانی، خیرهکننده بود.
همهجا با گلهایی تزئین شده بود که از گلفروشی سلوین آمده بودند؛ گلهایی که با دقت در جایجای فضا چیده شده بودند، انگار خودِ عشق در میانشان نفس میکشید.
سلوین هم در میان دوستانش نشسته بود و میخندید، اما آن خنده، بیشتر شبیه نقابی زیبا بود تا نشانی از آرامش.
( ویوی یونگی )
نگاهم روی سلوین ثابت ماند.
نمیدانستم چرا، اما حضورش برایم همیشه چیزی بین آرامش و سردرگمی بود.
او دختر مهربان و زیبایی بود، این را نمیشد انکار کرد، اما من هیچوقت نتوانسته بودم آن احساسی را که او انتظار داشت، در خودم پیدا کنم.
امشب آمده بودم تا برای همیشه تکلیف این ماجرا را روشن کنم.
میخواستم صادق باشم، بیپرده و محکم.
میخواستم به او بفهمانم که این احساس، از طرف من وجود ندارد؛ نه برای اینکه بخواهم دلش را بشکنم، بلکه برای اینکه دیگر میانِ امید و تردید معلق نماند.
شاید بهترین کار همین بود که با یک جوابِ کوتاه، همهچیز را تمام کنم.
( نه )
کلمهای کوچک، اما گاهی از یک کوه هم سنگین تر .
شرایط پارت بعدی :
۱۱ لایک
۸ کامنت
۵ بازنشر
( دخترام تا شرطا نرسه پارتی آپلود نمی کنم )
- ۶۱۹
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط