بی توجه بهش راه خونه رو در پیش گرفتم .از جلوی همسایه ها ک

بی توجه بهش راه خونه رو در پیش گرفتم .از جلوی همسایه ها که پچ پچ کنان و با چادرای رنگی و زیر شلواری ایستاده بودند رد شدم و رفتم داخل حیاط…قدمهامو تند تر کردم و پله هارو دوتا یکی بالا رفتم .با وارد شدنم برانکاردی رو دیدم که از پله های طبقه ی بالا می آوردنش پایین…

» به چه حقی جنازه رو جابه جا کردین؟ «: دیگه به انتها رسیده بودم..داد زدم

… آقا راستش…راستش «: دوتا پرستار سر جا خشک شدن و یاوری از کنارم با من من گفت

_خفه شو!

رفتم نزدیک پرستارها و انگشتمو جلوی صورت یکیشون گرفتم و تهدید آمیز عین بچه ی آدم میبرین میذارینش سر جاش!عین لحظه ی اول…به خدا قسم اگه مدرکی «:گفتم »… از دستم رفته باشه حساب جفتتونو میرسم عوضیا

زر میزدم .میدونستم دیگه فایده نداره.هرچند اونم که هیچ نشونه ای نمیذاشت از پله ها رفتم بالا و وارد تک اتق طبقه ی بالا شدم .مجیدی داشت وسایلشو جمع میکرد.

_تو هنوز آدم نشدی؟ هزار بار باید بهت بگم من همیشه باید جنازه رو ببینم،هان؟

جنازه بو گرفته بود قربان !وضع خیلی بدی داشت .اصلا «: مجیدی ناراحت و با اخم گفت »! قابل مشاهده نبود وگرنه دستور شما همیشه اطاعت میشه

وای خدای من…سرم آنی رفت سمت آینه…در کمال تعجبم اینبار پیغامش فرق ! اما….صبر کن ببینم »”. ” دنبالم نگرد «: میکرد.نوشته بود

…. مجیدی این….این «: رفتم نزدیک اینه…با من من گفتم

_بله قربان !با خون نوشتنش…

یا ابوالفضل!چشمامو روی هم فشار دادم.اینبار این لعنتی خون ریخته…آروم کنار دیوار سر خوردم.دیگه برام مهم نبود که پلیس مقتدر دایره ی جنایی جلوی پزشکشون کم بیاره.آره آقاجان !من کم آوردم.خدایا من باید چیکار کنم؟خدایا این دخترای بی گناه دارن پر پر میشن و من هیچ غلطی نمیکنم. با صدای مجیدی چشمامو بی حال باز کردم

قربان هر کسی نقطه ضعفی داره .میدونم عصبانی هستین «: سرشو زیر انداخت و گفت ولی با عصبانیت که چیزی حل نمیشه .بلند شین دنبالش بگردین!بالآخره یه جایی خودشو لو »!میده

کجا؟کجا،ها؟اونجایی که ده تا «: کلافه آروم چند بار سرمو از پشت به دیوار زدم و گفتم » بدبخت


https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%82%d8%a7%d8%aa%d9%84-%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

پارت ۵۳ ماه بعد_ساعت ۵ و ۳۳ دقیقه عصر_جونگکوک:حدود ۳ ماه گذش...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 213♡⁠。⁠)باهم هم...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴ویو میکا_____سه روز از ...

P¹⁴The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

★彡   Part 38 彡★ "میگم، میتونم یه سوال بپرسم؟""دوتا بپرس."بی ...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

شکوفه های گیلاس🌸ویو دازای*داشتم با اودا حرف می زدم که متوجه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط