﴾dokhtar saeha﴿
﴾dokhtar saeha﴿
part:⑧
جنا خیره به صفحهی لپتاپ مانده بود.
نفس کشیدن برایش سخت شده بود.
دستانش میلرزید.
«پ... پدر؟»
جونگکوک هم شوکه شده بود.
او چند قدم جلو رفت و صفحه را بررسی کرد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، ویدیویی روی صفحه باز شد.
تصویر مردی ظاهر شد.
موهایش کمی آشفته بود و خستگی در چهرهاش دیده میشد.
اشک بیاختیار از چشمان جنا سرازیر شد.
او پدرش را میشناخت.
حتی بعد از این همه سال.
مرد در ویدیو لبخند محوی زد.
«سلام جنا...»
صدایش همان صدایی بود که جنا سالها در خاطراتش نگه داشته بود.
«اگه داری این ویدیو رو میبینی، یعنی به جایی رسیدی که هیچکس نباید میرسید.»
جونگکوک با دقت گوش میداد.
پدر ادامه داد:
«من ناپدید نشدم... من مجبور شدم پنهان بشم.»
چشمان جنا از تعجب گرد شد.
«چی...؟»
اما ویدیو ادامه داشت.
«سایهها فقط یه گروه نیستن. اونها سالهاست که پشت خیلی از اتفاقات پنهان شدن.»
ناگهان تصویر برای چند ثانیه پر از نویز شد.
صدایی عجیب در اتاق پیچید.
بعد تصویر دوباره برگشت.
اما این بار چهرهی پدر نگرانتر از قبل بود.
«جنا، اگه جونگکوک کنارت هست، بهش اعتماد کن... اما—»
ویدیو ناگهان قطع شد.
صفحه سیاه شد.
«اما چی؟!»
جنا با عجله فریاد زد.
او چند بار کلیدهای لپتاپ را فشار داد.
ولی هیچ اتفاقی نیفتاد.
در همان لحظه، صدای آژیری ضعیف در اتاق پیچید.
چراغ قرمز کوچکی بالای در شروع به چشمک زدن کرد.
جونگکوک رنگش پرید.
«نه...»
«چی شده؟»
«کسی سیستم رو فعال کرده.»
همان لحظه صدای قفل شدن در فلزی در اتاق پیچید.
تق!
راه خروج بسته شده بود.
جنا با وحشت به اطراف نگاه کرد.
و ناگهان متوجه چیزی شد.
پشت یکی از عکسهای روی دیوار، تکهای کاغذ بیرون زده بود.
او سریع آن را بیرون کشید.
روی کاغذ فقط سه کلمه نوشته شده بود:
"به آینه نگاه کن."
جنا آرام سرش را بالا آورد.
در انتهای اتاق، آینهای قدیمی قرار داشت که تا چند لحظه پیش متوجهش نشده بود.
اما چیزی عجیب بود...
در آینه، تصویر خودش و جونگکوک دیده نمیشد.
بلکه سایهی شخص سومی پشت سر آنها ایستاده بود...
شخصی که در اتاق حضور نداشت.
یا شاید...
داشت؟ 🖤✨
ادامه دارد... 👀📖🌙
part:⑧
جنا خیره به صفحهی لپتاپ مانده بود.
نفس کشیدن برایش سخت شده بود.
دستانش میلرزید.
«پ... پدر؟»
جونگکوک هم شوکه شده بود.
او چند قدم جلو رفت و صفحه را بررسی کرد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، ویدیویی روی صفحه باز شد.
تصویر مردی ظاهر شد.
موهایش کمی آشفته بود و خستگی در چهرهاش دیده میشد.
اشک بیاختیار از چشمان جنا سرازیر شد.
او پدرش را میشناخت.
حتی بعد از این همه سال.
مرد در ویدیو لبخند محوی زد.
«سلام جنا...»
صدایش همان صدایی بود که جنا سالها در خاطراتش نگه داشته بود.
«اگه داری این ویدیو رو میبینی، یعنی به جایی رسیدی که هیچکس نباید میرسید.»
جونگکوک با دقت گوش میداد.
پدر ادامه داد:
«من ناپدید نشدم... من مجبور شدم پنهان بشم.»
چشمان جنا از تعجب گرد شد.
«چی...؟»
اما ویدیو ادامه داشت.
«سایهها فقط یه گروه نیستن. اونها سالهاست که پشت خیلی از اتفاقات پنهان شدن.»
ناگهان تصویر برای چند ثانیه پر از نویز شد.
صدایی عجیب در اتاق پیچید.
بعد تصویر دوباره برگشت.
اما این بار چهرهی پدر نگرانتر از قبل بود.
«جنا، اگه جونگکوک کنارت هست، بهش اعتماد کن... اما—»
ویدیو ناگهان قطع شد.
صفحه سیاه شد.
«اما چی؟!»
جنا با عجله فریاد زد.
او چند بار کلیدهای لپتاپ را فشار داد.
ولی هیچ اتفاقی نیفتاد.
در همان لحظه، صدای آژیری ضعیف در اتاق پیچید.
چراغ قرمز کوچکی بالای در شروع به چشمک زدن کرد.
جونگکوک رنگش پرید.
«نه...»
«چی شده؟»
«کسی سیستم رو فعال کرده.»
همان لحظه صدای قفل شدن در فلزی در اتاق پیچید.
تق!
راه خروج بسته شده بود.
جنا با وحشت به اطراف نگاه کرد.
و ناگهان متوجه چیزی شد.
پشت یکی از عکسهای روی دیوار، تکهای کاغذ بیرون زده بود.
او سریع آن را بیرون کشید.
روی کاغذ فقط سه کلمه نوشته شده بود:
"به آینه نگاه کن."
جنا آرام سرش را بالا آورد.
در انتهای اتاق، آینهای قدیمی قرار داشت که تا چند لحظه پیش متوجهش نشده بود.
اما چیزی عجیب بود...
در آینه، تصویر خودش و جونگکوک دیده نمیشد.
بلکه سایهی شخص سومی پشت سر آنها ایستاده بود...
شخصی که در اتاق حضور نداشت.
یا شاید...
داشت؟ 🖤✨
ادامه دارد... 👀📖🌙
- ۹۷۱
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط