### **پارت چهارم: اعتراف زیر باران**
### **پارت چهارم: اعتراف زیر باران**
نگاهت میان چشمهای خیره و عمیق تهیونگ گره خورد. ضربان قلبت روی هزار بود. باورش سخت بود؛ مردی که ماهها مثل یک کوه یخ دور خود دیوار کشیده بود، حالا با این صداقت لرزهآور روبهرویت ایستاده بود و اعتراف میکرد که بندهای این قرارداد ناخواسته، حالا کل دنیای او شدهاند.
لبهایت از تعجب و هیجان کمی از هم باز شد، اما قبل از اینکه کلمهای پیدا کنی که حس درونت را وصف کند، نگاه تهیونگ از چشمهایت روی لبهایت لغزید. فاصلهی میانشان در کسری از ثانیه پر شد.
بوسهاش اصلاً شبیه مردهای مغرور داستانها نبود؛ اولش با احتیاط بود، انگار میترسید بترسانیاش یا فرار کنی، اما وقتی دستهایت به آرامی روی لبهی کتش نشست و همراهیاش کردی، عمق گرفت. گرمای دستهایش دور کمرت حلقه شد و تو را به خودش فشرد، طوری که انگار میخواست مطمئن شود تمام اینها واقعیت است و رویا نیست.
***
### **پارت پنجم: صبحِ بعد از طوفان**
صبح روز بعد، پرتوهای ملایم آفتاب پاییزی از لای پردههای حریر به درون اتاق خواب تابید.
چشمهایت را باز کردی و اولین چیزی که دیدی، بازوی مردانهای بود که دور کمرت حلقه شده بود و تو را به سینهی گرم خودش چسبانده بود.
تهیونگ هنوز خواب بود. موهای موجدار و بههمریختهاش روی پیشانیاش ریخته بود و برخلاف همیشه که چهرهای مغرور و جدی داشت، حالا در خواب بسیار آرام و معصوم به نظر میرسید. با انگشتت به آرامی خط فک و تاری از موهایش را لمس کردی.
هنوز انگشتت روی صورتش بود که چشمهای کشیدهاش با مژههای بلندی باز شد. نگاهی به تو انداخت و لبخندِ صبحگاهیِ جذابی روی لبهایش نشست؛ لبخندی که عمق چال گونهاش را نمایان میکرد.
— «صبح بخیر، خانومِ تهیونگ.»
صدای خشدارِ اول صبحش تندلت را لرزاند. سرت را کمی جلو بردی و پیشانیاش را بوسیدی:
— «صبح بخیر... آقای کیم.»
او قهقهه کوتاهی زد، تو را محکمتر در آغوش کشید و توی گوشت زمزمه کرد:
— «دیگه هیچوقت اجازه نمیدم فکر کنی این خونه برات غریبست. از امروز، اینجا واقعاً خونهی ماست.»
***
### **پارت ششم: شروع دوباره**
از آن روز به بعد، همهچیز رنگ دیگری گرفت. دیوارهای سرد عمارت بزرگ با خندهها، شیطنتها و نگاههای دوطرفهی شما گرم شد. تهیونگ که تا دیروز تمام زندگیاش در کار و شرکت خلاصه میشد، حالا مدام بهانهای پیدا میکرد تا زودتر به خانه برگردد.
گاهی عصرها، توی حیاط بزرگ عمارت زیر باران پاییزی راه میرفتید، دست در دست هم. او دیگر آن مرد دور از دسترس و ترسناک نبود؛ پناهگاهی امن بود که یاد گرفته بود چطور بدون ترس، عشقش را نثارت کند. و تو فهمیدی گاهی وقتها، اتفاقیترین و اجباریترین مسیرهای زندگی، به زیباترین مقصدها ختم میشوند.
نگاهت میان چشمهای خیره و عمیق تهیونگ گره خورد. ضربان قلبت روی هزار بود. باورش سخت بود؛ مردی که ماهها مثل یک کوه یخ دور خود دیوار کشیده بود، حالا با این صداقت لرزهآور روبهرویت ایستاده بود و اعتراف میکرد که بندهای این قرارداد ناخواسته، حالا کل دنیای او شدهاند.
لبهایت از تعجب و هیجان کمی از هم باز شد، اما قبل از اینکه کلمهای پیدا کنی که حس درونت را وصف کند، نگاه تهیونگ از چشمهایت روی لبهایت لغزید. فاصلهی میانشان در کسری از ثانیه پر شد.
بوسهاش اصلاً شبیه مردهای مغرور داستانها نبود؛ اولش با احتیاط بود، انگار میترسید بترسانیاش یا فرار کنی، اما وقتی دستهایت به آرامی روی لبهی کتش نشست و همراهیاش کردی، عمق گرفت. گرمای دستهایش دور کمرت حلقه شد و تو را به خودش فشرد، طوری که انگار میخواست مطمئن شود تمام اینها واقعیت است و رویا نیست.
***
### **پارت پنجم: صبحِ بعد از طوفان**
صبح روز بعد، پرتوهای ملایم آفتاب پاییزی از لای پردههای حریر به درون اتاق خواب تابید.
چشمهایت را باز کردی و اولین چیزی که دیدی، بازوی مردانهای بود که دور کمرت حلقه شده بود و تو را به سینهی گرم خودش چسبانده بود.
تهیونگ هنوز خواب بود. موهای موجدار و بههمریختهاش روی پیشانیاش ریخته بود و برخلاف همیشه که چهرهای مغرور و جدی داشت، حالا در خواب بسیار آرام و معصوم به نظر میرسید. با انگشتت به آرامی خط فک و تاری از موهایش را لمس کردی.
هنوز انگشتت روی صورتش بود که چشمهای کشیدهاش با مژههای بلندی باز شد. نگاهی به تو انداخت و لبخندِ صبحگاهیِ جذابی روی لبهایش نشست؛ لبخندی که عمق چال گونهاش را نمایان میکرد.
— «صبح بخیر، خانومِ تهیونگ.»
صدای خشدارِ اول صبحش تندلت را لرزاند. سرت را کمی جلو بردی و پیشانیاش را بوسیدی:
— «صبح بخیر... آقای کیم.»
او قهقهه کوتاهی زد، تو را محکمتر در آغوش کشید و توی گوشت زمزمه کرد:
— «دیگه هیچوقت اجازه نمیدم فکر کنی این خونه برات غریبست. از امروز، اینجا واقعاً خونهی ماست.»
***
### **پارت ششم: شروع دوباره**
از آن روز به بعد، همهچیز رنگ دیگری گرفت. دیوارهای سرد عمارت بزرگ با خندهها، شیطنتها و نگاههای دوطرفهی شما گرم شد. تهیونگ که تا دیروز تمام زندگیاش در کار و شرکت خلاصه میشد، حالا مدام بهانهای پیدا میکرد تا زودتر به خانه برگردد.
گاهی عصرها، توی حیاط بزرگ عمارت زیر باران پاییزی راه میرفتید، دست در دست هم. او دیگر آن مرد دور از دسترس و ترسناک نبود؛ پناهگاهی امن بود که یاد گرفته بود چطور بدون ترس، عشقش را نثارت کند. و تو فهمیدی گاهی وقتها، اتفاقیترین و اجباریترین مسیرهای زندگی، به زیباترین مقصدها ختم میشوند.
- ۳۵۱
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط